eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️آقاعلی اصغر منظوری برای مادر میخواند. ماشااله. راهتون روشن... @aghmiun
گل نرگس گل ها همه شون قشنگ هستند ،شقایق،شمعدونی،داودی، گلایل، رز، یوسف ، قاشقی و........... سعی کنیم در زندگی و در محل کار و خانه و کاشانه حداقل با یک نوع گل در ارتباط باشیم،ارتباط با گل و زندگی با گل و مانوس شدن با گل ،دل و قلب و وجود تان را نرم و ظریف و پر طراوت میکند . قدیم در اکثر خانه های آغمیون گل های شمعدانی پشت پنجره های چوبی می گذاشتند و بوی آن کل خانه را فرا می گرفت. علاوه بر بوی خوش فضای محوطه را دگرگون میکرد و صد البته زیبا میکرد. در اتاق های مرحوم حاج میرزا نصرالله ،در راه پله های خشتی و اتاق دو طبقه منزل مرحوم کربلای جبرائیل پرنده، در خانه حاج موسی محمدیان در منزل مرحوم حاج موسی نجفیان، و خیلی خانه های دیگر انواع گل های معطر و زیبا پشت پنجره ها خودنمایی میکرد. زندگی تان همیشه گل باران باد @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_نودونه دست خودم نیست باور کن گلنار می خوام ,,  می خ
اما با اینکه شیوا اینو می دونست هر بار برافروخته میشد و نگاه منتظرش رو به در می دوخت و اونقدر با حسرت به در نگاه می کرد تا از اومدن کسی که انتظارشو می کشید مایوس میشد و بعد با یک نفس عمیق به کارش ادامه می داد ... اون روزم من با شنیدن صدای در؛   یک چادر سرم انداختم و رفتم تا پشت در ؛ و طبق عادت پرسیدم کیه ؟ بلند گفت گلنار خانم شاه پسندی هستم ... اون مرد سی و هفت ؛ هشت ساله ای بود با قدی بلند و ورزشکارانه با سیبل های پر پشت و صورتی آبله رو کت و شلوار مشکی می پوشید با پیرهن گلدار .. سیاه  و سفید...قند توی دلم آب کردن چون اون همیشه برای ما خوش خبر بود .. با خوشرویی سلام کرد .. یک جعبه شیرینی دستش بود .. سرشو پایین انداخته بود و با خجالت گفت : قابل شما رو نداره گلنار خانم .. گفتم : دست شما درد نکنه زحمت کشیدین ..بقیه نداره ؟ پا ؛پایی کرد و همینطور با شرم و حیا گفت : رو چشمم ؛ غلامم ؛ هر چی بخواین میارم خدمتتون ... از لحنش خوشم نیومد .. گفتم : خیلی ممنون ..کاری ندارین ؟ پیامی از طرف آصف خان ؟ گفت : یک عرض کوچیک با شیوا خانم دارم ..میشه بیام توی خونه خدمتشون عرض کنم  ؟ اجازه می فرمایید .. گفتم : نمی دونم بزارین برم بپرسم ... شیوا توی آشپزخونه داشت غذا می کشید وقتی بهش گفتم .. اولش ترسید برای پدرش اتفاقی افتاده باشه ولی نگاهی به جعبه ی شیرینی کرد و گفت : بزار رو سری سرم کنم بگو بیاد ببینم چی می خواد ..نه صبر کن گلنار ؛؛ چه معنی داره مرد غریبه سر ظهر بیا توی خونه ی من خودم میرم دم در ...شیوا رفت ومن  کفگیر رو بر داشتم و بقیه ی پلو رو کشیدم توی دیس ... بردم گذاشتم سر سفره ..و منتظر شیوا شدم ...یک مدت طول کشید تا بر گشت .. اما از خنده غش و ریسه رفته بود .. من به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که هر چی می خواد باشه ؛ باشه فقط شیوا بخنده ...برای همین اصلا نپرسیدم شاه پسندی چیکار داشت .... و اون همینطور می خندید و به من نگاه می کرد و دوباره خنده اش می گرفت .. با همون حال گفت : چرا ؟ چرا ..نمی پرسی چیکار داشت ؟ منم در حالیکه از خنده های اون خندم گرفته بود گفتم : خوب چیکار داشت ..مثل اینکه هر چی بوده خوشحال شدین ... گفت : اتفاقا نه ...می دونی به من چی گفت؟ مرتیکه  احمق ؟ می خواد تو زنش بشی .. اونم زن دوم ..میگه ..یک خونه ی بزرگ همین نزدیکی ها داره به نام تو می کنه ...گفتم : وا؟ خاک بر سرش ؛کثافت ..آخه این خنده داره شیوا جون ؟ گفت : چیکار کنم ؟ عین پسر بچه ها خجالت می کشید و منم احساس  کردم دارم مادر زن میشم و بازم غش و ریسه رفت ... گفتم : عه ؛عه تو رو قران اینطوری نگین بدم میاد .. اگر دستم بهش برسه می دونم باهاش چیکار کنم ..شما چی گفتی ؟ .. شیوا همینطور که می نشست سر سفره گفت : بهش گفتم به کس کسونش نمیدم ..به همه کسونش نمیدم ... گفتم : خوب پس چرا شما می خندی ؟ گفت : آخه اونجا نبودی ببینی اون مرد خرس گنده چطوری از تو خواستگاری کرد ؛؛ تو رو خدا می ببینی ؟ مردها چطورین ؟..اون زن داره و چهار تا بچه ..اومده خواستگاری یک دختر که جای بچه اشه  وای ؛ وای  با کمال پر رویی  از من میخواد تو رو بدم به اون .. باید می دیدی وقتی جوابشو دادم چه حالی شد ..و گفت : بی ادبی میشه حالا جواب ندین من دوباره مزاحم میشم و با عجله رفت .. فکر کنم حالا ؛حالاها دست از سر ما بر نداره و بازم خندید ...گفتم : تو رو قران نخندیدن ..من خیلی بدم اومده حالم داره بهم می خوره ..این بار خودم جوابشو میدم ...تو رو خدا شانس منو ببین . گفت : دیگه بهش فکر نکن غذاتو بخور .. بهم نگاه کردیم و هر دو با هم خندیدیم .. گفتم شیوا جون هیچ وقت فکرشم نمی کردم یک روز به شما بگم نخندین ؛؛ گفت : سرد شد بخور ...که صدای یک ماشین که با چند تا گاز هرز جلوی خونه نگه داشت .. ساکت مون کرد.. چند لحظه صبر کردیم ..صدای بستن شده در ماشین وکولون در   رو که شنیدم هر دو از جامون بلند شدیم  ... من ترسیدم و با هراس  گفتم : نکنه برگشته ؟ خاک بر سر ؛ شیوا گفت : تو بشین من خودم میرم درو باز می کنم .. و روسرشو محکم کرد و رفت درو باز کنه .. من پشت شیشه ایستادم اما بدنم می لرزید .. شیوا در رو باز کرد و قبل از اینکه ببینم چه کسی پشت دره ؛؛ یک مرتبه سرشو خم کرد و دستهاشو گذاشت روی صورتش و شروع کرد به جیغ کشیدن یک لحظه فکر کردم آقا اومده ولی اون  با صدای بلند داد می زد دیر اومدی بابا ..دیر اومدی ... از دو جهت  خیالم راحت شد یکی اینکه شاه پسندی پشت در نبود و دوم اینکه  پدر شیوا اومده بود و اینطور یکی از غصه های اون از بین میرفت  ؛ که در واقع یکی از حسرت های بزرگ شیوا  بود ..یک لحظه به ذهنم رسید که من چرا اینقدر نسبت به بابام بی تفاوتم و چرا مثل شیوا در حسرتش نیستم ؟ ادامه دارد... @aghmiun
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حواست باشد زندگی به همين آسانی ميگذرد . . . مثل بهاری که رفت... مثل تابستانی كه رفت.... مثل پاييزی كه تمام شد از روزهای زمستانی‌ات لذت ببر سلام صبح زمستانیتون بخیر☕️ ❄ . @aghmiun