4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنها توانستهاند موشها را تا ۸۰ درصد جوان کنند و چشم نابینای آنها را درمان کنند.
او معتقد است که چیز زیادی با درمان نابینایی و معکوس کردن سن بشر فاصله نداریم.
فقط خدا میدونه چه بلایی بعدش سر بشر بیاد
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدویک و حالا بعد از گذشت این همه سال می فهمم اینطور
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدودو
حق مادرمو بهم بده برو دنبال اون زنت و اون پسرات ..آصف خان که دیگه عصبی شده بود بلند تر گفت : تو خودتو از من جدا کردی ؛ چشمت به اون عزت الله میفته دین و ایمونت رو از دست میدی ؟
چه بلا ها سرت آوردن بازم راه افتادی دنبالشون و رفتی ..
چقدر بهت گفتم شیوا نکن ..گول اون زن رو نخور چرا گوش ندادی و برنگشتی خونه ی خودت ؟..
می خواستی مظلوم نمایی کنی مثل همیشه که همه عالم و آدم دلشون به حال تو بسوزه و بیان دنبالت و ببرنت تهران ..
وانمود کردی توی خونه ی من جایی نداری ..چرا با من این کاروکردی ؟ اون خونه ی ؛ درن دشت رو گذاشتی رفتی مزرعه و توی اون بیابون موندگار شدی ..
که یکسال تموم من یک پام اونجا بود یک پام دنبال کارام ؛؛؛
با هزار تا گرفتاری خودمو اسیر تو کرده بودم ..تا راضی باشی ..
بعد تو چیکار کردی راه افتادی با اون ننه ی عزت الله اومدی و گفتی می خوام برم تهران ..مگه نگفتم نرو ؟مگه بهت نگفتم اگر بری ترکت می کنم ؟ چرا گوش نکردی به حرفم ؟
مگه از اون خونه بیرونت نکرده بودن ؟ برای چی دوباره راه افتادی و رفتی ؟
اگر تو غرور نداری ؛؛ من دارم ..بعد توقع می کنی منم پا بزارم تو خونه ای که دختر و خواهر منو بیرون کردن؟ ..انصاف داشته باش ..
من به خاطر تو که هیچی به خاطر خدا هم پا توی اون خونه نمی زارم ..چه حقی داشتن نو عروس ده روزه رو بدون حساب و کتاب پس بفرستن ..
آقا اونا انسان نیستن ..آدم یک بچه گربه می بره توی خونه اش در مقابلش احساس مسئولیت می کنه ..ولی من بازم برای دل تو به خاطر اینکه می دونستم عزت الله رو دوست داری قبول کردم گرگان زندگی کنی ..
یادت نیست شرط کردم که حق نداری پا توی تهران بزاری ..
دوتا بچه ی تو رو در واقع ؛ نوه های منو به کشتن دادن بازم تو حالیت نبود ...
اگر اون روز که از عزت الله جدا شدی میومدی توی خونه ی خودت من حامی تو می شدم ..ولی منم بی اعتبار کردی و پاتو کردی توی یک کفش که بری مزرعه زندگی کنی ...شیوا دستهاشو گذشت روی گوشش و داد زد بسه دیگه ..شما هنوزم می خوای حرف خودت رو بزنی ...
از کدوم خونه حرف می زنین ؟ خونه ای که یک زن آورده بودی که چشم دیدن منو نداشت ؟
اگر راست میگین و می خواستین من برگردم توی اون خونه چرا اجازه دادین اتاق منو که اونقدر دوستش داشتم بده به خواهرش ..اتاق مامان رو بده به مادرش ؟
مگه اتاق توی اون خونه کم بود ؟ آصف خان با صدایی خیلی بلند و حالت عصبی گفت :به والله که دعواش کردم گفت از تو اجازه گرفته و تو خودتم راضی بودی ..
شیوا گفت : نبودم من اون اتاق رو دوست داشتم تمام خاطرات من توی اون اتاق بود ..
وقتی اعتراض کردم به من گفت پدرتون اینطور خواستن ...
منم تصمیم گرفتم حالا که شما داری تمام خاطرات من و مادرمو پاک می کنی دیگه پامو توی اون خونه نزارم ..فکر می کنین برام آسون بود که تک و تنها برم توی مزرعه زندگی کنم ؟
اون زن منو توی اون خونه نمی خواست بهم بی اعتنایی می کرد و یک طوری موذیانه آزارم می داد که نمی تونستم شکایت کنم و حرفی بزنم ..
خودت می دونی من اهل دعوا و حرف و سخن نیستم ترجیح دادم شما زندگیت خوب خودتو داشته باشی و خودمو کنار کشیدم ...آصف خان گفت : بدبختی تو همینه ..همه جا از حق خودت میگذری ..چرا نزدی توی دهنش؟
تو می زدی اگر من اعتراض می کردم اونوقت حق داشتی گله کنی ..اصلا میومدی پیش من تا ببینی پدرشون رو در میاوردم یا نه ؟..
اون خونه مال تو بود حق تو بود چرا راحت از حق خودت میگذری ؟ آخه تو چقدر بی دست و پایی ؟ چقدر بی عرضه ای ..
حالا خودت بگو تو منو دق دادی یا من تو رو ؟خدا می دونه چقدر من به خاطر تو عذاب کشیدم ؛؛ خونه ی بابات بهت بی حرمتی میشد بهتر بود یا خونه ی ننه ی عزت الله ؟
حالا مثلا اونجا بهت عزت و احترام گذاشتن ؟
می خواستی به جای اینکه اون خفت رو از غریبه تحمل کنی از پدرت تحمل می کردی ؛ من هر چی باشه پدرت بودم ..ولی تو نمی خواستی عزت الله رو ول کنی ؛؛درد منم همینه ؛اینو کی می خوای بفهمی ؟ عزت الله ذلیل مادرشه ..چند وقت پیش به من زنگ زد و ازش گله کردم گفت : چیکار کنم مادر رو که نمیشه بکشم ؛؛
منم ..هر چی از دهنم در میومد بهش گفتم ؛؛ آخه مرتیکه چرا بکشی ؟دست زن و بچه ات رو بگیر ببره یک گوشه زندگی کن ..اون آفت رو انداختی به جون زن و بچه ات که چی بشه؟اون سری اومد گرگان به من گفت : شیوا رو می برم کوهستان ..
گفتم : خوب برای چی اونجا؟ این کارا چیه می کنین ؟مگه شما ها دیوانه شدین کوهستان برای چی ..توی اون کلبه چیزی برای زندگی کردن نیست ؛ نکن؛؛ بیارش یک جایی توی گرگان می گیرم زندگی می کنه ..گفت : دکتر گفته آب و هوای اونجا براش خوبه ...
شیوا من از دستت عصبانی بودم و هستم ..تو چرا یک زنگ به من نزدی داری میای گرگان ؟
ادامه دارد...
@aghmiun
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی خانم فدایی
@aghmiun
جذب کننده ها... - جذب کننده ها....mp3
زمان:
حجم:
5M
صبح 15 دی
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشقِ رویِ گُل با ما چِها کرد
خوشش باد آن نسیمِ صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد ...
سلام صبحتون بخیر 🌺
@aghmiun
Hesamoddin Seraj | موزیکدلHesamoddin Seraj - Faghan Bolbol (128) (1).mp3
زمان:
حجم:
6.8M
🎙حسام الدین سراج
⭐️فغان بلبل
🎼 @aghmiun
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹عاشقانه
مهدی اخوان ثالث چقد زیبا از معشوقش میگه :
گُل از خوبی به مَه گویند مانَد، ماهْ با خورشید،
تو آن ابری که عطر سایهات، چون سایهٔ عطرت
تواند هم گُل و هم ماهْ هم خورشید راپوشید...
@aghmiun
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘نذر کرده ام
يک روزی که خوشحال تر بودم
بيايم و بنويسم که
زندگی را بايد با لذت خورد
که ضربه های روی سر را بايد آرام بوسيد
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد
يک روزی که خوشحال تر بودم
می آيم و می نويسم که
" اين نيز بگذرد "
مثل هميشه که همه چيز گذشته است و
آب از آسياب و طبل طوفان از نوا افتاده است
يک روزی که خوشحال تر بودم
يک نقاشی از پاييز ميگذارم که يادم بيايد
زمستان تنها فصل زندگی نيست
زندگی پاييز هم می شود رنگارنگ
از همه رنگ بخر و ببر
یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهايی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پايم
پيچيده است بخوانمشان و يادم بيايد که
هيچ بهار و پاييزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هيچ آسياب آرامی بی طوفان . .
- مهدی اخوان ثالث
@aghmiun
Reza Sadeghi - نیک موزیکReza Sadeghi - Labkhande Khoda.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
⭐️لبخندخدا
🎙رضاصادقی
🎼 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدودو حق مادرمو بهم بده برو دنبال اون زنت و اون پس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوسه
من پدرت نبودم ؟ همه کست شده بود عزت الله ؟شیوا گفت : ولی شما بهش گفته بودین نمی خواین منو ببینین چون می ترسین بیماری منو بگیرین به خاطر زن و بچه هاتون ...آصف خان گفت : آره گفتم ؛آره ؛ چون نمی تونستم به عزت الله بگم از دستت عصبانیم ..بهانه آوردم گفتم بزار هر کاری دلتون می خواد بکنین حالا که منو آدم حساب نمی کنی ...من همینطور که میرفتم و میومدم و به حرفای اونا گوش می دادم .مرغ سرخ کردم یکم دیگه کته بار گذاشتم و سفره ناهار رو پهن کردم ..و با خودم فکر می کردم ..اینکه ما همیشه زندگی رو از دیدگاه خودمون به تنهایی نگاه می کنیم باعث خیلی از اتفاقات ناگوار در زندگی ما میشه ..
شاید اگر شیوا اون همه حساس و زود رنج نبود این همه بلا سرش نمی اومد ...وقتی همه چیز آماده شد گفتم : بفرمایید سر سفره سرد میشه آصف خان بلند شد و دستهاشو برای به آغوش کشیدن دخترش باز کرد و گفت : شیوا جان بابا ؛؛ تو یک تیکه از جون منی ..هم خون منی ...دختر یکی یک دونه ی منی ..بیا بابا بغلم به خدا دلم برات خیلی تنگ شده بود ...شیوا بدون اعتراض در حالیکه هنوز نمی تونست جلوی اشکهاشو بگیره در آغوش پدر جای گرفت و مدتی همدیگر رو بغل کردن ..آصف خان چندین بار به سر شیوا بوسه زد و قطرات درشت اشک از صورتش پایین اومد ..وقتی همه سر سفره نشستن ..تازه اونجا آصف خان متوجه من شد و گفت : گلنار تویی ؟گفتم : بله آقا منم ..گفت : چه معروف شدی ؛؛ سلیمان اومده بود از من برای پسرش تو رو خواستگاری کنه ..بهش گفتم مرتیکه من اصلا اون دختر رو ندیدم برای چی از من سراغشو می گیرین ؟عمه گفت : مبادا گلنار رو برای کسی تیکه بگیرن ..اون باید درس بخونیه من برای آینده اش برنامه دارم ..هیچ کس حق نداره اونو شوهر بده باید زیر نظر خودم باشه ..می خوام ازش یک خانم درست و حسابی بسازم ...شیوا در حالیکه هنوز حالش جا نیومده بود یک لبخند زد و گفت : پدر قبل از شما شاه پسندی هم اومده بود خواستگاری گلنار ...
آصف خان که اولین لقمه رو توی دهنش گذاشته بود چند تا سرفه کرد و با تعجب گفت : بیشرف ، بی ناموس ؛ من شما رو دستش سپردم چشم چرونی می کنه ؟
نامرد ؛ پدرشو در میارم ..الدنگ ...شیوا گفت : نه بابا به خودشم گفتم به کس کسونش نمیدم ..آصف خان گفت :اگر دوباره شاه پسندی اومد از قول بهش بگو مواظب خودت باش , دیگه این طرفا پیداش نشه ..حالا برم گرگان باهاش تماس می گیرم ..عجب آدم خریه ؟من و شیوا سفره رو جمع کردیم .بردیم آشپزخونه ..آفتاب از پنجره می تابید توی اتاق و گرمای لذت بخشی داشت اونم توی یک بعد از ظهر آخرای عید ..من یک سینی چای ریختم و آوردم ..توی این فاصله آصف خان روی یک پشتی توی آفتاب لم داده بود ویک پاشو انداخته بود روی پای دیگه ای دندونشو با چوب کبریت خلال می کرد ..گفت : آی دختر من چای پر رنگ می خورم برو مال منو عوض کن ..من که تازه می خواستم بشینم دوباره بلند شدم و گفتم : چشم همین الان ؛؛ ...شیوا مچ دست منو گرفت و نشوند و خودش استکان رو بر داشت و گفت : تو بشین گلنار جون من براشون میارم ..پدر جون ؛؛گلنار دختر منه به جای بهرخم دوستش دارم ,, اون همدم و مونس منه بهش دستورندین ..نه پولی از من می گیره نه توقعی داشته ..تا حالا هیچی ازم نخواسته چون خودشو دختر من می دونه ..اگر اون نبود من تا حالا دوام نمی آوردم ...توی کوهستان کاری کرد که بیشتر اوقات بهمون خوش میگذشت ..نمی دونم چطوری می تونه این کارو بکنه ولی وقتی با اونم حس می کنم همه چیز خوبه و به زودی مشکلاتم حل میشه ...اون شده امید زندگی من ...آصف خان سکوت کرد و سری با افسوس تکون داد , تا شیوا برگشت وهمینطور که چای رو جلوی اون می ذاشت یک سرفه کرد و گفت : گله و درد منم از تو همینه ..همیشه به یکی متصل میشی ..یک روز مامانت , اون نبود عمه ..بعد عزت الله ؛ حالام به این دختر ؛آخه می خوام بدونم تو به کی رفتی ؟منو ببین ؛ عمه ات رو ببین ..حتی به مادرتم نرفتی ..شیوا تو تا حالا برای خودت چیکار کردی ؟جز اینکه یک عمر نشستی و به دست عزت الله نگاه کردی ؟گفتی درسم رو ادامه میدم ندادی , هیچ می دونی بابای عزت الله وقتی جوون بود توی بازار پادو بود ؟اما پدر من از بزرگان گرگان بود ده تا روستا به نام پدرم بود ..مردم از قبال ما زندگی کردن ..عمه ات رو ببین شیر زنیه برای خودش حسین خان که هیچی پدر جد حسین خان هم نمی تونه بهش زور بگه یا ظلمی بکنه ...یکم به خودت بیا بابا ؛ تو باید الان راه و چاه نشون گلنار بدی نه اون به تو , این دختر می خواد درس بخونه ..تو چرا همت نمی کنی درست رو تموم کنی ؟وقتی زن عزت الله شدی بهم قول ندادی دیپلمت رو بگیری ؟حالا که دوتایی با هم اینقدر صمیمی هستین و از دست اون دوتا عزت الله و ننه اش راحت شدین دست به دست هم بدین و پیشرفت کنین ..
ادامه دارد...
@aghmiun