11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘نذر کرده ام
يک روزی که خوشحال تر بودم
بيايم و بنويسم که
زندگی را بايد با لذت خورد
که ضربه های روی سر را بايد آرام بوسيد
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد
يک روزی که خوشحال تر بودم
می آيم و می نويسم که
" اين نيز بگذرد "
مثل هميشه که همه چيز گذشته است و
آب از آسياب و طبل طوفان از نوا افتاده است
يک روزی که خوشحال تر بودم
يک نقاشی از پاييز ميگذارم که يادم بيايد
زمستان تنها فصل زندگی نيست
زندگی پاييز هم می شود رنگارنگ
از همه رنگ بخر و ببر
یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهايی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پايم
پيچيده است بخوانمشان و يادم بيايد که
هيچ بهار و پاييزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هيچ آسياب آرامی بی طوفان . .
- مهدی اخوان ثالث
@aghmiun
Reza Sadeghi - نیک موزیکReza Sadeghi - Labkhande Khoda.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
⭐️لبخندخدا
🎙رضاصادقی
🎼 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدودو حق مادرمو بهم بده برو دنبال اون زنت و اون پس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوسه
من پدرت نبودم ؟ همه کست شده بود عزت الله ؟شیوا گفت : ولی شما بهش گفته بودین نمی خواین منو ببینین چون می ترسین بیماری منو بگیرین به خاطر زن و بچه هاتون ...آصف خان گفت : آره گفتم ؛آره ؛ چون نمی تونستم به عزت الله بگم از دستت عصبانیم ..بهانه آوردم گفتم بزار هر کاری دلتون می خواد بکنین حالا که منو آدم حساب نمی کنی ...من همینطور که میرفتم و میومدم و به حرفای اونا گوش می دادم .مرغ سرخ کردم یکم دیگه کته بار گذاشتم و سفره ناهار رو پهن کردم ..و با خودم فکر می کردم ..اینکه ما همیشه زندگی رو از دیدگاه خودمون به تنهایی نگاه می کنیم باعث خیلی از اتفاقات ناگوار در زندگی ما میشه ..
شاید اگر شیوا اون همه حساس و زود رنج نبود این همه بلا سرش نمی اومد ...وقتی همه چیز آماده شد گفتم : بفرمایید سر سفره سرد میشه آصف خان بلند شد و دستهاشو برای به آغوش کشیدن دخترش باز کرد و گفت : شیوا جان بابا ؛؛ تو یک تیکه از جون منی ..هم خون منی ...دختر یکی یک دونه ی منی ..بیا بابا بغلم به خدا دلم برات خیلی تنگ شده بود ...شیوا بدون اعتراض در حالیکه هنوز نمی تونست جلوی اشکهاشو بگیره در آغوش پدر جای گرفت و مدتی همدیگر رو بغل کردن ..آصف خان چندین بار به سر شیوا بوسه زد و قطرات درشت اشک از صورتش پایین اومد ..وقتی همه سر سفره نشستن ..تازه اونجا آصف خان متوجه من شد و گفت : گلنار تویی ؟گفتم : بله آقا منم ..گفت : چه معروف شدی ؛؛ سلیمان اومده بود از من برای پسرش تو رو خواستگاری کنه ..بهش گفتم مرتیکه من اصلا اون دختر رو ندیدم برای چی از من سراغشو می گیرین ؟عمه گفت : مبادا گلنار رو برای کسی تیکه بگیرن ..اون باید درس بخونیه من برای آینده اش برنامه دارم ..هیچ کس حق نداره اونو شوهر بده باید زیر نظر خودم باشه ..می خوام ازش یک خانم درست و حسابی بسازم ...شیوا در حالیکه هنوز حالش جا نیومده بود یک لبخند زد و گفت : پدر قبل از شما شاه پسندی هم اومده بود خواستگاری گلنار ...
آصف خان که اولین لقمه رو توی دهنش گذاشته بود چند تا سرفه کرد و با تعجب گفت : بیشرف ، بی ناموس ؛ من شما رو دستش سپردم چشم چرونی می کنه ؟
نامرد ؛ پدرشو در میارم ..الدنگ ...شیوا گفت : نه بابا به خودشم گفتم به کس کسونش نمیدم ..آصف خان گفت :اگر دوباره شاه پسندی اومد از قول بهش بگو مواظب خودت باش , دیگه این طرفا پیداش نشه ..حالا برم گرگان باهاش تماس می گیرم ..عجب آدم خریه ؟من و شیوا سفره رو جمع کردیم .بردیم آشپزخونه ..آفتاب از پنجره می تابید توی اتاق و گرمای لذت بخشی داشت اونم توی یک بعد از ظهر آخرای عید ..من یک سینی چای ریختم و آوردم ..توی این فاصله آصف خان روی یک پشتی توی آفتاب لم داده بود ویک پاشو انداخته بود روی پای دیگه ای دندونشو با چوب کبریت خلال می کرد ..گفت : آی دختر من چای پر رنگ می خورم برو مال منو عوض کن ..من که تازه می خواستم بشینم دوباره بلند شدم و گفتم : چشم همین الان ؛؛ ...شیوا مچ دست منو گرفت و نشوند و خودش استکان رو بر داشت و گفت : تو بشین گلنار جون من براشون میارم ..پدر جون ؛؛گلنار دختر منه به جای بهرخم دوستش دارم ,, اون همدم و مونس منه بهش دستورندین ..نه پولی از من می گیره نه توقعی داشته ..تا حالا هیچی ازم نخواسته چون خودشو دختر من می دونه ..اگر اون نبود من تا حالا دوام نمی آوردم ...توی کوهستان کاری کرد که بیشتر اوقات بهمون خوش میگذشت ..نمی دونم چطوری می تونه این کارو بکنه ولی وقتی با اونم حس می کنم همه چیز خوبه و به زودی مشکلاتم حل میشه ...اون شده امید زندگی من ...آصف خان سکوت کرد و سری با افسوس تکون داد , تا شیوا برگشت وهمینطور که چای رو جلوی اون می ذاشت یک سرفه کرد و گفت : گله و درد منم از تو همینه ..همیشه به یکی متصل میشی ..یک روز مامانت , اون نبود عمه ..بعد عزت الله ؛ حالام به این دختر ؛آخه می خوام بدونم تو به کی رفتی ؟منو ببین ؛ عمه ات رو ببین ..حتی به مادرتم نرفتی ..شیوا تو تا حالا برای خودت چیکار کردی ؟جز اینکه یک عمر نشستی و به دست عزت الله نگاه کردی ؟گفتی درسم رو ادامه میدم ندادی , هیچ می دونی بابای عزت الله وقتی جوون بود توی بازار پادو بود ؟اما پدر من از بزرگان گرگان بود ده تا روستا به نام پدرم بود ..مردم از قبال ما زندگی کردن ..عمه ات رو ببین شیر زنیه برای خودش حسین خان که هیچی پدر جد حسین خان هم نمی تونه بهش زور بگه یا ظلمی بکنه ...یکم به خودت بیا بابا ؛ تو باید الان راه و چاه نشون گلنار بدی نه اون به تو , این دختر می خواد درس بخونه ..تو چرا همت نمی کنی درست رو تموم کنی ؟وقتی زن عزت الله شدی بهم قول ندادی دیپلمت رو بگیری ؟حالا که دوتایی با هم اینقدر صمیمی هستین و از دست اون دوتا عزت الله و ننه اش راحت شدین دست به دست هم بدین و پیشرفت کنین ..
ادامه دارد...
@aghmiun
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرین مجرد😉
@aghmiun
ظاهراداستان آقامسعودماهمچنان ادامه داره... 👇
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
〰آبگرم گاومیش گؤلی
😍این مدلیشو دیده بودید؟
@aghmiun
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️صبحگاهان زندگی عشایری
@aghmiun
سلام.
ظهرآدینه همراهان گرانقدرمان بخیر.
درخواست تعدادی ازعزیزانی که امکان جستجودرکانال نداشتندرااجابت کرده واین فیلمهای مربوط به عروسی آقابهنام عزیزمون رامجددا جانمایی میکنیم.
انشالله که همیشه ایام دلتون شاد ولبتون خندان باشد.
⭐️مهر1402آغمبون
@aghmiun