eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
روزی سگی در پی آهویی می دوید، آهو روی، عقب کرد و گفت: ای سگ رنج بیهوده به خود راه مده که به من نخواهی رسید زیرا تو در پی استخوان می دوی و من در پی جان و طالب استخوان هرگز به طالب جان نمی رسد. @aghmiun
547.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرایش زنجیره ای مورچه ها برای حمل آذوقه زمستانی سنگین ،واقعا دیدنی و قابل تامل است . اتحاد و همبستگی و همدلی در هر کاری سرانجام خوشی خواهد داشت . @aghmijn
یک روز خاطره انگیز در جمع عزیزان و دوستان عکس تنها راوی خاطرات در گذر زمان اقایان: علیرضا نیازلو. مسعود پرنده. فیروز محمدیان. محمود اسماعیلی.ولی مهتابی @aghmiun
چند تا عکس از آغمیون @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسه من پدرت نبودم ؟ همه کست شده بود عزت الله ؟شیو
خواهر بهشون بگو توی آلمان داری چیکار می کنی ؟عمه که خواب آلود شده بود  و انگار به حرفای اون گوش نمی داد .خمیازه ای کشید و گفت : من خوابم گرفته خودتون بگین ..می خوام یک چرتی بزنم ...شیوا گفت : عمه چمدون هاتو آوردین می خواین برین آلمان ؟ ..عمه یک بالش و پتو بر داشت و اونطرف اتاق توی آفتاب دراز کشید و گفت : آره عمه جون یکشنبه ساعت ده صبح میرم و فکر می کنم اگر همه چیز خوب پیش بره تا یکسال دیگه با حسین خان  بر می گردیم .... من که احساس می کردم اوقاتم تلخ شده و یک چیزی این وسط داره اذیتم می کنه ..و اونم بی انصافیه آصف خان در مورد آقا بود ... اما فورا یک بالش و پتو هم برای آصف خان آوردم و با یک لبخند گفتم : هر کاری دارین به من بگین براتون انجام میدم ...نفسی مغرورانه کشید وبالش رو ازم گرفت و گذاشت زیر دستشو منم پتو رو کشیدم روش و پرسید : چند سالته گلنار ؟گفتم : رفتم توی چهارده سال ..گفت : پدر و مادرت کجان ؟چیکار می کنن ؟ ..چهار زانو نشستم کنارش بین اونو شیوا ؛ پریناز دوید و مثل همیشه لم داد روی پای من ..در حالیکه دستم رو دور کمرش  حلقه کردم و با دست دیگه ام موهاشو نوازش و سرم پایین بود  گفتم : بابام کارگر نانواییه .. مادرم هم گاهی کار می کنه و کمک حالشه ..همین .. پرسید : چی شد اومدی پیش شیوا ؟ گفتم : پدرم می خواست منو شوهر بده و مادرم برای اینکه از این کار جلوگیری کنه پیشنهاد عزت الله خان رو قبول کرد ..دلش راضی نبود .. از وقتی قرار شد ازش جدا بشم  مدام گریه می کرد ..اما بابام زود راضی شد چون خونه ی ما مال آقا بود و قرار شد در عوض مزد من کرایه خونه ندن .. این شد که من رفتم به خونه ی عزت الله خان .پرسید : ناراحت نشدی غصه نخوردی ؟ یک لبخند زدم و گفتم : راستش شاید بگین بی رگم ..یا بی غیرت .. اما اهل غصه خوردن نیستم ..تا فکر چیزای بد به سرم می زنه میرم توی رویا ..خودمو ازش دور می کنم ..بیشترین غصه ای که توی عمرم خوردم برای شیوا جون بوده .. یک چیزی بگم ناراحت نمیشین ؟ .. عمه سرشو از زیر پتو آورد بیرون و گفت : مواظب باش داداش گیرش نیفتی هر چی می خواد با همین شگرد بارت می کنه ... آصف خان کنجکاو شد و یک لبخند دندون نما زد و گفت : بگو ...بگو ببینم چی می خوای بگی ؟ گفتم :شما مرد خیلی خوبی هستین ..مهربونین ..شاید از روی مهربونی این حرفا رو می زنین .. اما در مورد شیوا جون و عزت الله خان یکم بی انصافی کردین ..ببخشید بی ادبی که نکردم ؟آصف خان بلند شد و نشست و تو صورت من نگاه کرد و در حالیکه به شوخی اخمشو در هم کشیده بود با همون لبخند که روی لبش مونده بود گفت : مثلا چه بی انصافی کردم ؟ گفتم : وقتی من رفتم خونه ی آقا شیوا خانم نزدیک یکسال بود از طبقه ی بالا پایین نیومده بودن .. دلیلش بیماری بود که داشتن ..اگر به عزیز بود همون روز اول که فهمیدن تحویلش می دادو خیال خودشو راحت می کرد  .. ولی عزت الله خان همین طور که نسبت به مادرش دل رحمه با زن و بچه و همه ی آدم ها همینطوره ..اون آدم خوبیه ..و شیوا جون رو از ته دلش دوست داره ... من اینو با چشم خودم دیدم ...شما از زن خودتون چه توقعی دارین؟ دلتون می خواد شما رو ول کنه و بره پیش پدرش ؟ اونا زن و شوهر بودن و همدیگر رو دوست داشتن ..نمیشد که از هم جدا بشن ..آصف خان دوباره روی بالش لم داد و گفت : پس تو فکر می کنی با شیوا رفتار خوبی کردن ؟ گفتم : نه من اینو نمیگم ,, فقط میگم آقا آدم بدی نیست و شیوا جون رو هم دوست داره ..همین .. یک چیزی بگم ؟ تو رو قران از دستم ناراحت نشین , اگر زن شما این بیماری رو گرفته بود حاضر بودین بغلش کنین و مدام بهش برسین ؟ از حق که نمیشه گذشت ؛؛ پرستاری آقا بود که شیوا جون زود خوب شد هر کاری از دستش بر میومد کرد به قران  .. حتی من شنیدم که به  عزیز می گفت اگر شیوا بره جذام خونه منم باهاش میرم ... و برای همین هم عزیز جرات نکرد به کسی بگه ..شایدم این نقشه ی عزیز بود که شیوا جون رو دور کنه,  اما آقا تقصیری نداره .... اون  بیشتر از همه توی این جریانات غصه می خورد  و اذیت میشد من زیاد دیدم که یواشکی گریه می کرد  .. گاهی من احساس می کردم دلش می خواد عزیز رو بکشه ؛ شایدم برای  همین به شما اونطوری گفته ....عمه دوباره سرشو از روی بالش بلند کرد و گفت : بهت چی گفتم داداش ؟گیرت میندازه با گلنار بحث نکن خودش میگه صد مترم توی زمینه .. آصف خان گفت : نه ؛ بزار ببینم چی میگه ؟ اتفاقا من خوشم اومد کله اش کار می کنه .. عاقله ؛ آدم های بد جنس رو میگن صدمتر زیر زمین دارن این دختر فرق داره ..آفرین به تو ...باشه در موردش فکر می کنم ... ادامه دارد... @aghmiun
🔘اغاز محافل قرآنی انس با قران ادر مسجد صاحب الزمان. از علاقمندان به شرکت در این مجالس دعوت بعمل میاید. 📲مخاطبین محترم