کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوهفت گفت : اگر ناراحتی همین فردا برو خونه ی خودتو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوهشت
مثل آدم های گناهکار به نظر می رسید بدون اینکه به آقا نگاه کنه گفت :شما صبر کنین جاشونو بندازم ....
من از صورت شیوا نمی فهمیدم خوشحاله یا ترسیده و یا از کارش پشیمونه ..
در حالیکه رختخواب ها رو پهن می کرد دستش می لرزید ...
اول من پرستو رو گذاشتم و بعد آقا پریناز رو ..با چنان افسوسی کنار اونا نشسته بود که دلم به رحم اومد..
یکم موهای اونا رو نوازش کرد و خم شد ودر حالیکه چشمهاشو می بست و باز می کرد و نفس عمیق می کشید چندین بار به سر و صورت و دست و پای اونا بوسه زد ..
بعد کت و کفش و جورابشون رو در آورد و لحاف رو کشید روی اونا ..
و در حالیکه با حسرت نشسته بود و تماشا شون می کرد دو قطره اشک از چشمش پایین اومد ..شیوا به من اشاره کرد بیا ..با هم رفتیم توی آشپزخونه ..
همینطور که با حرکات عصبی و عجولانه سماور آب می کرد تا روشن کنه گفت : چیکار کنم گلنار ؟
گفتم : من بگم ؟ نمی دونم والله ؛؛
گفت اگر تو جای من بودی الان چیکار می کردی ؟
گفتم : راستشو بگم ؟ می پریدم بغلش ,, حالا که اومدن تو رو قران شما هم کوتاه بیاین ..
من سماور روشن می کنم شما برو پیشش یکم خوراکی هم میارم تا بشینین حرف بزنین ..
گفت : اگر بچه ها رو بر داره و بره چه خاکی تو سرم بریزم ؟ نکنه برای همین اومده ؟
یک مرتبه صدای آقا بلند شد؛ که یک چیزی مثل فریاد زدن بود و با لحن تندی گفت : من مثل تو بی رحم نیستم ...این تو بودی که بچه های منو ازم جدا کردی بدون اینکه جای تو رو بدونم ..زن؛؛ با خودت نگفتی من بدون شماها چیکار باید بکنم ؟
اصلا به فکر احساس و رنج من بودی ؟ یا نه خانم فقط به فکر خودشه ؛؛ ..
دوست داشتن تو همینقدر بود ؟اینطوریه شیوا خانم ؟ می خواستی منو عذاب بدی ؟ موفق شدی ...شیوا آروم از آشپزخونه رفت بیرون و از کنارش رد شد و روی مبل نشست و گفت :تو که سرت به زن گرفتن و جهاز آوردن گرم بود؛؛ چه عذابی کشیدی ؟
نکنه توقع داشتی بچه ها مو زیر دست زن بابا بندازم و برم ؟..
آقا با همون لحن تند در مقابلش ایستاد و داد زد : تو فکرت خرابه ..دیگه مغزت از کار افتاده ...چرا خودتو می زنی به نفهمی ؟ یعنی اون همه التماس و در خواست و قولی که بهت دادم رو نشنیدی ؟
دو روز باهات حرف زدم ؛
گفتم غلط کردم و این خواست من نبود ...عزیز منو در مقابل کار انجام شده قرار داد ..می دونم اشتباه کردم فکر می کردم امکان نداره تو دیگه به خونه برگردی ...
گفتم یا نگفتم : شیوا کنترلشو از دست داد و گفت : آهان تو فکر کردی من دیگه بر نمی گردم ..هر شش ماه یکبار میای و منو خر می کنی و برمی گردی با زنت خوش میگذرونی ...
حالا هم همین فکر رو بکن از اینجا برو ..اصلا برای چی اومدی ما رو پیدا کنی؟ فکر کن من هنوز توی همون کوهستانم ..ولی من مادرم و حق منه که بچه هام پیشم باشن ..نمی زارم اونا رو ازم جدا کنی ..آقا محکم با مشت زد کف دست دیگه اش و گفت : ای بر پدر و مادر من لعنت اگر همیچین قصدی داشتم و دارم ..شیوا تو زن نفهمی نبودی ؛چرا اینطوری شدی ؟
برای چی به همه چیز بدبینی ؟
دارم بهت میگم من توی صورت اون زن نگاه نکردم ..یعنی رغبتشم نداشتم ...حالام دارم طلاقش میدم ..
شیوا گفت: دارم طلاق میدم ؛؛...می خوام طلاقش بدم... ؛؛
عزت الله کی می خوای این کارو بکنی ؟معلومه نمی دونی ..چون عزیز نمی زاره تو این کارو بکنی ؛
خودتم می دونی که نمی زاره توام که ماشالله عبد و عبید مادرتی ...
حالا مدام نگو طلاق میدم ؛ به همین خیال باش که عزیز بزاره ... برو هر وقت طلاق دادی بیا ؛؛ دیگه جای ما رو که می دونی ..بیا ولی با طلاق نامه و بدون عزیز ..
من از اون زن ها نیستم که بتونم با این موضوع کنار بیام ... نه محتاج توام نه بی کس و کار ..که مجبور باشم هر چیزی رو تحمل کنم ...توام دیگه لازم نیست بامبول در بیاری ...آقا گفت : اصلا تو رو درک نمی کنم نمی دونم توی سرت چی میگذره ..حرفایی که من بهت می زنم گوش می کنی؟ یا نه ؟
یا بازم می خوای حرف خودت رو بزنی ؟
شیوا گفت : بله گوش می کنم ...یادم نمیره توی اتاق بهم چی گفتی به خاطر همون حرف تو بود که به بقیه ی حرفات شک کردم ..آقا با تعجب گفت : کدوم حرف؟ من چی گفتم که بهت بر خورده ؟
شیوا گفت : تو به من نگفتی که دارم تو و زخم هاتو تحمل می کنم ..نگفتی کار هرمردی نیست ؟و تو داری فداکاری می کنی ؟
آقا همینطور که سرشو با افسوس تکون می داد گفت : واقعا که برات متاسفم ..من اینطوری گفتم ؟داشتم از علاقه ام به تو حرف می زدم ..اینکه حاضرم به خاطر تو هر کاری بکنم ..تو اینطوری بر داشت کردی ؟والله به دوازده امام و چهارده معصوم از همون ساعت که تو رفتی تا همین الان دارم دنبال رد و نشون ازت می گردم ..
ادامه دارد...
@aghmiun
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرزوی پدرانه...
@aghmiun
GICWmAAOeJs6KrUAAL_1bS9f5EFhbqCBAAAF-mc.mp3
زمان:
حجم:
9.4M
🔘عادت مذموم مقایسه
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
لطفا بشنوید. 🙏
@aghmiun
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💕🌿وقتی خداوند شرایط سختی را پیش رویتان قرار میدهد، خودش نیز شما را در عبور از آن یاری میکند ...
زندگی آسان نیست ... اما ...
در هر بالا و پایین درسهایی می آموزد که باعث قوی شدنتان میشود ...🌺
💠"دکتر الهی قمشه ای"
🌼شبتون بخیر...
@aghmiun
دوران کوثر کودکی، دوران بهتر کودکی
دوران باور کودکی، هرگز تو نگذر کودکی
دل می رود بر کودکی، با یاد آن دوران خوش
مادر بیا، مادر بیا، مارا ببر بر کودکی
یکدانه بودم کودکی، دردانه بودم کودکی
ای کودکی ای کودکی، دوران آذر کودکی
رو بوس مادر کار ما، آغوش مادر جای ما
پر می زدم بر دور او، چون آن کبوتر کودکی
گهواره ام دامان او، هر مشکلم آسان او
ای کاش بودی کان مرا، عمرم سراسر کودکی
فرزانه ای مادر بخوان، دیوانه ای مادر بخوان
با ما بیا دامان او، دردانه پرور کودکی
حالا شدی مادر اگر، یا گشته ای حالا پدر
بگذشته ای از کودکی؟ در نزد مادر کودکی
گر عاقلی یا غافلی، گر عاشقی یا کاشفی
بر یاد آور باز، آن دامان دلبر کودکی
(میلاد) دل رسوا مکن، وان کودکی برپا مکن
چون نیست مادر این جهان، از سر درآور کودکی
آن روز شیدایی رسد، او را تو پیدا می کنی
دامان او چون می رسی، آری تو آخر کودکی
(علی خودى آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
@aghmiun
31.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘ویدئو بالا اجرایی بود ازحاج ظاهرمیرزوی آذربایجانی
❇️باجانمایی آن حیفم اومد این فیلم ازمسافرت ایشان همراه بااستادغفاری اردبیلی به بارگاه ملکوتی امام رضا(ع) راتقدیمتان نکنم...
@aghmiun
آدم های جدید... - آدم های جدید....mp3
زمان:
حجم:
4.7M
صبح 18 دی
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
سنائی
صبحتون پر از مهرو نیکبختی🌻☀️
@aghmiun
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘شعری پندآموز ازشهــــــــــــــــــــریار
🌼تصاویری ازیک منطقه دردوفصل متفاوت
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوهشت مثل آدم های گناهکار به نظر می رسید بدون این
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدونه
دوبار رفتم گرگان بدترین توهین ها رو پدرت به من کرد؛؛ صدام در نیومد ..
عمه می دونست تو کجایی ولی هر کاری کردم بروز نداد ..و گفت : شیوا بدون تو راحت تره ما حواسمون بهش هست ...
اون نمی دونه عشق و محبت چیه ..نمی دونه وقتی آدم یک زن رو دوست داشته باشه چه کارایی ازش بر میاد خودم می دونستم که بالاخره پیدات می کنم ...
اما پدرم در اومد؛؛ تا شنیدم گلنار به شوکت گفته بود قیطریه ...و امیر حسام شماره ی کامیون رو بر داشته بود ..
من هر روز میومدم این طرفا و هر جایی که ممکن بود و فکر می کردم می تونم تو رو پیدا کنم گشتم ..من ؛ منه احمق حتی چند بار توی همین کوچه رو تا نصفه هاش اومدم ..
ولی فکر نمی کردم ا ته این کوچه خونه ای باشه که کسی توش زندگی کنه ..
تو می دونی توی این مدت چی به من گذشته ؟بابا من با چه زبونی باید با تو حرف بزنم که بفهمی من جز تو زنی ندارم و نمی خوام داشته باشم ..
شیوا تو تا کی می خوای منو مجازات کنی و بهم شک داشته باشی ..
خوب اگر زن می خواستم گرفته بودم دیگه برای چی بابول در بیارم ؟ مگه ازت می ترسیدم ؟ چرا باید دروغ بگم ؟ من اون همه قربون صدقه ی تو رفتم تو فقط یک جمله ی منو شنیدی ,,
اونم بدون توجه به قبل و بعدش ..پس معلوم میشه دنبال بهانه می کردی ازم جدا بشی ...
من توی آشپزخونه که فاصله ی زیادی از اتاق نداشت به حرفشون گوش می دادم و چای رو آماده کردم ..و ریختم و با یک مقدار پسته و کلوچه گذاشتم توی سینی و بردم بیرون دیگه فکر می کردم جر و بحث اونا فایده ای نداره و هر دو یک چیز رو می خوان ...سینی رو گذاشتم روی میز و گفتم : آقا ؟ تو رو قران آروم باشین ..خودتون هم می دونین که شیوا جون چقدر شما رو دوست داره ..پس کوتاه بیاین ..
شرایط اونم در نظر بگیرین ..
آقا گفت : تو دیگه حرف نزن که از دست توام خیلی شاکیم ..چرا آدرس درست رو به شوکت ندادی ؟
گفتم : خودمم بلد نبودم ...
گفت : تو ؟تو بلد نباشی ؟ محاله بارو کنم ..اصلا ازت انتظار نداشتم ..همش با خودم می گفتم : حالا شیوا داره اشتباه می کنه تو دیگه چرا دَم به دَمش دادی ؟
در حالیکه شیوا نشسته بودو سرشو بین دست گرفته بود ..من سعی می کردم اوضاع رو عادی کنم ..
گفتم : آقا تو رو خدا بشینین یک چیزی بخورین ,, الان چای تون سرد میشه ...تو رو خدا بفرمایید آروم باشین ..
آقا : راستی شما چطور شد این وقت شب این طرفا بودین ؟ ...همینطور که می نشست گفت : نمی دونم ..ماشین رو خیلی جلوتر پارک کردم ..تصمیم گرفتم یکبار دیگه تمام کوچه های روستا رو بگردم ..
اصلا نفهمیدم ساعت چنده ..آخه برای من چه فرقی می کردکه کی برم خونه توی کوچه ها پرسه می زدم ..
وقتی آدم از زن و بچه هاش خبر نداشته باشه دیگه چه امیدی توی زندگی داره ؟...
از وقتی شما رفتین امید داشتم بر می گردین ولی وقتی اثاث رو عمه برد دیگه همه چیز توی اون خونه یخ زد ..ماتمکده از خونه ی ما بهتربود ...
گفتم : خدا رو شکر که پیدامون کردین ..انشاالله دیگه هیچوقت از هم جدا نشین ..
ببخشید من باید برم بخوابم خسته شدم ..شب به خیر ...
اونقدر بزرگ شده بودم که بفهمم اون دونفر با وجود من نمی تونن آشتی کنن ..
هنوز در اتاق رو نبسته بودم ..که شیوا در حالیکه بغض داشت بلند شد و رفت به طرف آقا ..اونم بالافاصله بلند شد و همدیگر رو سخت در آغوش گرفتن ..قلبم داشت از جا کنده میشد ..اونقدر تند می زد که وقتی به رختخواب رفتم اصلا آرامش نداشتم ...
هیچ صدایی نمی اومد ..اما صدای پایی رو شنیدم که از پله ها بالا میرفت ..ولی فقط یک صدای پا ؛؛
خوابم نمی برد ..
از این دنده به اون دنده میشدم .. حال عجیبی بهم دست داده بود ..دلشوره گرفتم ..و گاهی بغض می کردم ..نمی دونم چرا دلم می خواست گریه کنم ولی دلیلشو نمی دونستم ..
آخرای اردبیهشت بود و با هوای لطیف بهاری و آواز پرنده ها بیدارم شدم ..
اولین چیزی که به یادم اومد بودن آقا طبقه ی بالای خونه بود که بهم حس خوبی داد ؛؛
من می خواستم شیوا رو خوشحال ببینم و همه ی چیزی که اون زمان می خواستم همین بود ..حالا درخت ها برگ داده بودن و فقط شکوفه های چند درخت سیب باقی مونده بودن که زیبایی شگفت انگیزی برای من داشتن ..
هنوز آفتاب در نیومده بود وضو گرفتم و نماز خوندم ..بعد سمارو رو روشن کردم و رفتمتوی حیاط و یک شاخه ی شکوفه ی سیب رو چیدم ؛ که به جز زیبایی عطر خاصی داشت ...اونو گذاشتم توی یک لیوان و ناشتایی رو آماده کردم ...هنوز همه خواب بودن ...که صدای پایی از تو پله ها شنیدم و از توی آشپزخونه سرک کشیدم ...آقا بود ..منو دید و گفت : عجب بوی چایی راه انداختی ..نتونستم بخوابم ..
گفتم : سلام صبح بخیر می خواستم ناشتایی شما رو بیارم بالا ..
گفت : نه اگر میشه یک چای برای من بریز تا صورتم رو بشورم ..
ادامه دارد...
@aghmiun