3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸یه رقص قدیمی ببینیم از یک قدیمی خوش ذوق،
💟الهی که حال دلتون همیشه خوش باشه...
@aghmiun
💫زیباست گلستان خدا، رنگ به رنگ است
لبخند بزن خنده دوای دلِ تنگ است
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدونه دوبار رفتم گرگان بدترین توهین ها رو پدرت به م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوده
یک دونه ام برای خودم ریختم و بردم گذاشتم روی میز وقتی اومد پرسید : شما اینجا حموم ندارین ؟
گفتم : نه آقا شیوا جون که حموم های این طرفا رو نمی رن ما هم در آشپزخونه رو می بستیم و بخاری برقی روشن می کردیم ..گرم میشد؛؛
آخه از کلبه که بودیم به این روش عادت داریم ...
گفت : شیوا توی این مدت حالش چطور بود ؟گفتم : خوبِ ؛خوب که نبودن ..ولی حرفی نمی زدن ا ما من می دونم که همیشه چشم انتظار شما بودن ..
گفت : من از تو توقع داشتم این وسط یک کاری بکنی ..
به من خبر بدی اصلا فکرشم نمی کردم تو اینقدر بی وفا باشی ...
گفتم : اگر این کارو می کردم خودم از خودم راضی نبودم آقا ..شما باید خودتون این کارو می کردین..ببخشید حالا باید چیکار کنیم ؟
گفت : هر کاری شیوا بخواد براش می کنم اون به اندازه ی کافی رنج برده ..
شاید تو ندونی و شیوا برات نگفته باشه چون هیچوقت به روی منم نیاورده ..اما من خودمو برای از دست دادن بهرخ مقصر می دونم ..
نباید بهش فشار میاوردم ..همون باعث شد بره مزرعه ی پدرش و این بیماری رو بگیره و مصیبت های بعدی پیش بیاد ..با خودم عهد کردم اگر پیداتون کردم دیگه بر خلاف میلش کاری نمی کنم ...لبخندی از روی رضایت زدم آقا هم بهم نگاه کرد و اونم لبخند زد ..و یکبار دیگه من فهمیدم که چقدر آقا رو دوست دارم ..
اون برای من غریبه نبود آشنایی مهربون و صمیمی بود که با وجودش گرمی و نشاط میاورد ..
شیوا اون روز سر حال و با نشاط بود و چشمهای قشنگِ شیشه اش برق می زد و می خندید چیزی که تا اون زمان ندیده بودم ..
بچه ها از دیدن پدرشون چقدر خوشحال بودن و چهار تایی کنار هم احساس خوبی داشتن و من شاهد اون خوشبختی بودم ...
حالا اون دونفر بدون خجالت از من و بچه ها قربون صدقه ی هم میرفتن و من عشقی که بین اونا بود رو با تمام وجودم حس کردم ..
و با اینکه شادی من در اون لحظات وصف شدنی نبود ..اما یک دلشوره به سراغم میومد ..یک دلواپسی گنگ و ناشناخته ...دو روزی آقا اصلا از خونه بیرون نرفت انگار می ترسید که وقتی بر می گرده ما نباشیم ...
روز سوم صبح زود گفت : کار دارم میرم و زود بر می گردم ...
من و شیوا تمام روز رو خونه تمیز کردیم و تهیه شام دیدیم ..
نزدیک غروب بود که در خونه رو زدن ..هنوز برای اومدن آقا زود بود ...
شیوا دستپاچه شد و گفت : گلنار جونم تو برو در و باز کن من لباسم رو عوض کنم ...
پرسیدم کیه ؟ یک زن گفت باز کن ...صداش به نظرم آشنا نیومد ..آهسته درو باز کردم ...
و پشت در فرح و امیر حسام رو همراه آقا دیدم ...که هر کدومشون یک چمدون بزرگ دستشون بود ..
از تعجب دهنم باز موند و با لکنت گفتم : سلام ..همه اومدین اینجا ؟..
فرح که خیلی بیشتر از قبل چاق شده بود و به زحمت یک چمدون بزرگ رو با خودش حمل می کرد ..خندید و گفت :سلام تو چقدر بزرگ شدی ؟
اصلا یک شکل دیگه شدی گلنار چیکار کردی با خودت ؟ یک مرتبه اینقدر قدت بلند شده ؟اینطوری نگاه نکن ؛
جهاز داداشم رو آوردیم خونه ی عروس ...
امیر حسام هم خندید و گفت : گفتم که صدمترش توی زمین بود , حالا داره در میاد بیرون ..
و وارد حیاط شدن ..
من همینطور نگاه می کردم باورم نمیشد که به این زودی همچین صحنه ای رو ببینم ...
آقا گفت : نه اینا وسایل منه همه رو جمع کردم و آوردم که دیگه خیال شیوا خانم راحتِ راحت بشه ..
گلنار جون دخترم کمک می کنی ؟گفتم : بله ؛ بله آقا خوش اومدین ..بدین به من ..
چمدونی که دست آقا بود خیلی سنگین تر از اونی بود که من بتونم بلندش کنم ..
امیر حسام فورا از دستم گرفت و گفت : تو اینو بگیر اونو بده به من ..این از همه سنگین تره ...
و آقا رفت تا بقیه ی چیزا رو بیاره ...
شیوا و بچه ها از اومدن اونا با خبر شدن و خودشون رو رسوندن ..بچه ها از دیدن عمو و عمه شون که به اونا عادت کرده بودن بالا و پایین می پریدن ...
خونه غرق در شادی شده بود ؛؛ شیوا در حالیکه یک شال آبی دور سرش بسته بود توی ایوون ایستاد ..
فرح رفت جلو ..و از پایین پله ها گفت : سلام زن داداش ..مهمون نمی خواین؟ ..
شیوا دستهاشو برای گرفتن دست اون دراز کرد ..و حلقه ای از اشک توی چشم هر دو پیدا شد ..
فرح از پله ها رفت بالا و همدیگر رو در آغوش گرفتن ...و مدتی به همون حال موندن ..امیر حسام گفت : خرده هاشو برای ما بریزین ؛؛ سلام زن داداش اگر شما ما رو ول کنین ما شما رو ول نمی کنیم ..هر جا برین دنبالتون میایم ...
آقا و امیر حسام همه وسایل رو بردن بالا ...
فرح هنوز ذوق زده از دیدن شیوا و بچه ها می گفت : به خدا زن داداش شنیدم خوب شدی خیلی خوشحال شدم اومدم به دیدنتون اما رفته بودین ..امشب خونه ی عزیز بودم که داداش اومد و گفت می خواد بیاد اینجا پیش شما منم اومدم خیلی دلم براتون تنگ شده بود ..
ادامه دارد..
@aghmiun
Haamim ~ Music-Fa.ComHamim - Raze Shab (320).mp3
زمان:
حجم:
8.4M
🎙Hamim - Raze Shab
🎼@aghmiun
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترمینال مسافربری شهر تبریز ،زیباترین ترمینال مسافر بری کشور شناخته شده است .
ارسالی مخاطب گرامی نازنین خانم از تبریز
@aghmiun
Cavit Tebrizli |MyAvangMusic.Com|07. Cavit Tebrizli - Tebriz.mp3
زمان:
حجم:
9.5M
🎙جاوید تبریزلی
⭐️ترانه تبریز
🎼 @aghmiun
داشتن دوست خوب
غم را از بین نمیبرد،
اما کمک می کند محکم سرپا باشیم
درست مثل چتر خوب که
باران را متوقف نمی کند
اما کمک میکند
راحت زیر باران قدم بزنیم.
✍🏽 ویکتور_هوگو
@aghmiun
خدایا
نعمت ها تو با گرفتنشون از ما
یاد آوری نفرما
@aghmiun
967.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چهار راه شیبویا در توکیو ،شلوغ ترین چهار راه ژاپن و جهان شناخته شده است .
من بارها و بارها از روی خط های سفید این چهار راه عبور کرده ام ، نظر به اینکه مردم ژاپن قانونمند هستند ذره ای مشکل در حین تردد ، پیش نمی آید .
واقعا این چهارراه زیبا دیدن دارد .
@aghmiun