eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
589.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مامان من یواشکی پیر شد، مثلا این‌جوری که در فاصله‌ی بینِ سماور و بهشت و سجاده.. بابا ولی نه، احتمالا یک‌دفعه. یا یک‌دفعه پیر شد، یا من یک‌دفعه متوجهش شدم. این‌جوری بود که وقتی کنکور داشتم، یه شب از اتاق اومدم بیرون و گفتم بابا می‌شه تلویزیونو یه ذره کم کنین؟ گفت آره آره حتما. با یه دستپاچگیِ خفیف کنترل رو برداشت و صداشو پایین آورد. برگشتم تو اتاق. چند دقیقه بعد در زد. گفت اگه یکم صداشو بلند کنم اذیت می‌شی؟ گفتم نه، اذیت نمی‌شم بابا جان. یکم صداشو بلند کرد، مثلا از سی، بُرد سی‌وپنج الان شده نزدیکای پنجاه. مامان می‌گه وقتی داره نماز می‌خونه صدای بلند تلویزیون اذیتش می‌کنه. یه بار خواهرم به بابا گفت می‌آین بریم سمعک بگیریم؟ خیلی محکم گفت نه، نه، سمعک چرا، من گوشام سالمه. اما گوشاش سالم نیست. خیلی وقته که سالم نیست. مامان می‌شینه کنار سماور تا آب جوش بیاد و چای بریزه. خیره می‌شه به بخارِ رقیقی که از سوراخای بالای سماور به آسمونِ کهنه‌ی آشپزخونه پر می گیره. بابا از توی اتاق می‌گه «چای داریم؟». مامان سینی به دست می‌ره پیشش و می‌پرسه که حاجی جان چرا داد می‌زنی خب. بابا با تعجب جواب می‌ده، که من داد نزدم، آروم گفتم. آروم هم گفت. توی سرش، همه‌چیز آرومه الان. داره آروم‌تر هم می‌شه. توی سرش، نشسته روی یک نیمکتِ سیمانی و به درختای خشکیده‌ی باغ نگاه می‌کنه. می‌بینه که باد بین شاخه‌های درخت می‌پیچه اما صدای باد رو نمی‌شنوه. مامان رو صدا می‌کنه. «خانوم از کی دیگه باد بی‌صدا می‌وزه؟» بابا دیگه صدای باد رو نمی‌شنوه واسه همینه که طوفان لازمه طوفان لازمه تا بابا نفهمه پیر شدن رو... @aghmiun
زعشق است آنچه آهنگ و ترانه ست دو ،رِ، می، فا،سل، لا، سی، دو بهانست صدای عشق می پیچد به هر ساز اگر بینی که سرشار از ترانه ست اگر دل میزند در گام عشق است که این آهنگ زیبا جاودانه ست کلید و حامل و چنگ و دولا چنگ کلید راز و رمزی محرمانه ست سکوت و نقطه و میزان و برگشت حروف نامه های عاشقانه ست نهان در پرده ی بیداد و عشاق صدای پاک اشک دانه دانه ست سه گاه و چهارگاه از نغمه هر گاه پر از شور است ، عشقی در میانه ست هنوز این عالم رویایی عشق پر از آهنگ گنگ بی نشانه ست هراز آهنگ ننوشته ست در دل که در هر پرده اش صدها فسانه ست به هر گامی که رقصد چنگ بر چنگ هزاران خاطرات بیکرانه ست خوش آن تار دلی کز عشق لرزد که دل زیباترین ساز زمانه ست چه ترسانی مرا از آتش عشق؟ "سمندر" را در آتش آشیانه ست بیژن سمندر
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️تمرین امیـــــــــــــــد 🔘نظرات سرکارخانم ثمینه باغچه بان درمورد اهمیت شعر وشعرخوانی وتمرین امیدواری... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
چند تا از آغمیونی هایی که در سال ۷۱ در ژاپن بودند . توکیو . پارک هاراچیکو یوسف مصلحی. علی سایر . ناص
درج این پست ازجناب اسماعیلی عزیز باعث شد من یاد نوشتار ایشان درمورد این مسافرت بیفتم که چندسال پیش برام ارسال کرده بودند و چنان زیبا تحریر شده بود که بنده هروقت میخونم برام تازگی دارد. این نوشتار درچند بخش (بتدریج) تقدیم میگردد.
,, هم کَتدی ,, سلام و عرض ادب و احترام خدمت , دوستان بزرگوار و همراهان همیشگی , در کانال آنا وطن آغمیون . این بار می خواهم خاطره ای از سال های نه چندان دور , نه از آغمیون , بلکه از یک آغمیونی برایتان نقل کنم که بعد از خواندن این خاطره, به معنی کامل کلمه ,, هم کتی ,, واقف شوید . در طول سال های ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۴, تعداد زیادی از هموطنان ایرانی , بعلت بیکاری , عازم کشور ژاپن می شدند , آن سال ها نیروی کار جوان ژاپن کم بود و برای تکمیل نیروی کار , از کشور های دیگر کارگر جذب می کرد, و ایرانیان زیادی از این فرصت خوب استفاده کردند و برای کسب درآمد راهی کشور چشم بادامی ها شدند, البته چند سال اول , رفتن به ژاپن خیلی راحت و بدون هبچ زحمتی برای همه مقدور بود, و بسیاری هم خیلی راحت خود را به آن کشور رساندند, تا اینکه یواش یواش , بعضی از ایرانیان , با یک سری کارها و اعمال ناشایست خود , ایرانی ها را از چشم ژاپنی ها انداختند , و دیگر کشور ژاپن برای ورود ایرانیان به خاک ژاپن , سخت گیری کرده و خیلی از مسافرین ایرانی در فرودگاه توکیو, دیپورت و به ایران برگردانده می شدند, رفتن برای ژاپن شده بود یک آرزوی بزرگ, بخاطر اینکه دستمزد خیلی بالا و قابل توجهی عاید کارگران ایرانی می شد , بخاطر همین تعداد در خواست ویزا و سفر به توکیو , بازار سیاه شلوغ و پردر آمدی , ایجاد کرده بود , بطوریکه در استادیوم آزادی , دولت برای مسافران ژاپن , تمهیداتی اندیشیده , وصف های طولانی , همراه با دعوا و درگیری , بازار سیاهی را رغم زده بود, دیگر رسیدن به ژاپن رفته رفته غیر ممکن میشد , ولی در این میان شانس و اقبال سراغ بعضی ها آمده و تعدادی موفق به گرفتن بلیط پرواز به فرودگاه توکیو را داشتند, یکی از این افراد شانس آورده بنده بودم , بالاخره روز موعود فرا رسید تا ما مسافر ژاپن شدیم, علا رغم مخالفت خدا بیامرز مادرم , ساک و لوازم سفر و مقداری آذوقه و سوغات ایران , را برداشته راهی فرودگاه مهر آباد شدیم , اهل خانواده و بعضی دوستان و فامیل برای بدرقه آمدند و با چشمانی اشک آلود سوار هواپیما شدیم , خوشحال بودیم یکی از خوش شانس ترین ایرانی ای هستیم که عازم ژاپن هستیم , آن هم برای کار و کارگری . تعداد جوانان هم سن و سال خودم بالای ۱۰۰ نفر بودیم که مسافر ژاپن بودیم , هواپیما یک ساعت و نیم بعد ما را در فرودگاه امارات پیاده کرد , و ساعاتی بعد سوار هواپیمای غول پیکری شده و مستقیم بسوی توکیو حرکت کردیم , یکی دو ساعت بعد از حرکت , از ناحیه کمرم درد شدیدی احساس کردم , بطوریکه از آه و ناله ام , مهمانداری را با خبر کردیم و ایشان با چند تا قرص مسکن از ما پذیرایی کردند هر چند مقداری آرام گرفتم ولی حالم خوب نبود, ولی تحمل می کردم , هواپیمای لوفت آنزا , یکی از معتبر ترین های دنیا بود و هست , همراهانمان برایم می خندیدند و می گفتند با این وضع چطوری می خواهی کار کنی؟بعضی ها می گفتند از فرودگاه برگرد ایران, و هر کس چیزی می گفت , بالاخره بعد از ۱۲ساعت پرواز طولانی , اعلام کردند دقایقی بعد در فرودگاه توکیو پیاده می شویم . درد کمر و اوضاع نامساعد جسمی , خستگی مفرط پرواز طولانی و ترس از دیپورت شدن , سراسر بدنم را فرا گرفته بود, وارد آسمان ژاپن شدیم و از آسمان فرودگاه توکیو و ساختمان های آسمان خراش را دیدیم و هواپیما به ارامی در باند فرودگاه فرود آمد , مسافر ها یکی یکی و ارام ارام صندلی ها را ترک می کردند و می رفتند , و من مانده بودم با یک درد کمر , و یک ساک بزرگ, مهمانداری کمکم کرد پیاده شدم و یک هموطن آذری زبان همراهی ام کرد و ساکم را برداشت , تا داخل سالن انتظار خیلی بزرگ و زیبای فرودگاه توکیو شدیم, صف های طولانی مسافران پشت باجه های کنترل و صدور ویزا تشکیل شد , ولی بسرعت و با نظم و انظباط خاصی ادامه داشت , قلب همه مسافران ایرانی با نزدیک شدن به باجه صدور ویزا , به تبش افتاده بود فقط چند قدم با دنیای خوشبختی , فاصله داشتیم , رنگ و رخسار مان زعفرانی شده بود , یک نفر فقط مانده بود که نوبت من برسد , در دل خودم چیزی گفتم و پاسپورتمو به مامور مربوطه دادم , لحظه ای بعد مهر ورود به ژاپن , در پاسپورتم خورد , و یک نگاهی به مامور کردم و از خط زرد رنگ عبور کردم , کمر دردم از یادم رفته بود , از خوشحالی داشتم پرواز می کردم , از کل مسافران ۱۰۰نفره فقط یک نفر دیپورت شد وبه ایران باز گردانده شد ... پایان بخش اول @aghmiun