,, هم کَتدی ,,
سلام و عرض ادب و احترام خدمت , دوستان بزرگوار و همراهان همیشگی , در کانال آنا وطن آغمیون .
این بار می خواهم خاطره ای از سال های نه چندان دور , نه از آغمیون , بلکه از یک آغمیونی برایتان نقل کنم که بعد از خواندن این خاطره, به معنی کامل کلمه ,, هم کتی ,, واقف شوید .
در طول سال های ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۴, تعداد زیادی از هموطنان ایرانی , بعلت بیکاری , عازم کشور ژاپن می شدند , آن سال ها نیروی کار جوان ژاپن کم بود و برای تکمیل نیروی کار , از کشور های دیگر کارگر جذب می کرد, و ایرانیان زیادی از این فرصت خوب استفاده کردند و برای کسب درآمد راهی کشور چشم بادامی ها شدند, البته چند سال اول , رفتن به ژاپن خیلی راحت و بدون هبچ زحمتی برای همه مقدور بود, و بسیاری هم خیلی راحت خود را به آن کشور رساندند, تا اینکه یواش یواش , بعضی از ایرانیان , با یک سری کارها و اعمال ناشایست خود , ایرانی ها را از چشم ژاپنی ها انداختند , و دیگر کشور ژاپن برای ورود ایرانیان به خاک ژاپن , سخت گیری کرده و خیلی از مسافرین ایرانی در فرودگاه توکیو, دیپورت و به ایران برگردانده می شدند, رفتن برای ژاپن شده بود یک آرزوی بزرگ, بخاطر اینکه دستمزد خیلی بالا و قابل توجهی عاید کارگران ایرانی می شد , بخاطر همین تعداد در خواست ویزا و سفر به توکیو , بازار سیاه شلوغ و پردر آمدی , ایجاد کرده بود , بطوریکه در استادیوم آزادی , دولت برای مسافران ژاپن , تمهیداتی اندیشیده , وصف های طولانی , همراه با دعوا و درگیری , بازار سیاهی را رغم زده بود, دیگر رسیدن به ژاپن رفته رفته غیر ممکن میشد , ولی در این میان شانس و اقبال سراغ بعضی ها آمده و تعدادی موفق به گرفتن بلیط پرواز به فرودگاه توکیو را داشتند, یکی از این افراد شانس آورده بنده بودم , بالاخره روز موعود فرا رسید تا ما مسافر ژاپن شدیم, علا رغم مخالفت خدا بیامرز مادرم , ساک و لوازم سفر و مقداری آذوقه و سوغات ایران , را برداشته راهی فرودگاه مهر آباد شدیم , اهل خانواده و بعضی دوستان و فامیل برای بدرقه آمدند و با چشمانی اشک آلود سوار هواپیما شدیم , خوشحال بودیم یکی از خوش شانس ترین ایرانی ای هستیم که عازم ژاپن هستیم , آن هم برای کار و کارگری .
تعداد جوانان هم سن و سال خودم بالای ۱۰۰ نفر بودیم که مسافر ژاپن بودیم , هواپیما یک ساعت و نیم بعد ما را در فرودگاه امارات پیاده کرد , و ساعاتی بعد سوار هواپیمای غول پیکری شده و مستقیم بسوی توکیو حرکت کردیم , یکی دو ساعت بعد از حرکت , از ناحیه کمرم درد شدیدی احساس کردم , بطوریکه از آه و ناله ام , مهمانداری را با خبر کردیم و ایشان با چند تا قرص مسکن از ما پذیرایی کردند هر چند مقداری آرام گرفتم ولی حالم خوب نبود, ولی تحمل می کردم , هواپیمای لوفت آنزا , یکی از معتبر ترین های دنیا بود و هست , همراهانمان برایم می خندیدند و می گفتند با این وضع چطوری می خواهی کار کنی؟بعضی ها می گفتند از فرودگاه برگرد ایران, و هر کس چیزی می گفت , بالاخره بعد از ۱۲ساعت پرواز طولانی , اعلام کردند دقایقی بعد در فرودگاه توکیو پیاده می شویم .
درد کمر و اوضاع نامساعد جسمی , خستگی مفرط پرواز طولانی و ترس از دیپورت شدن , سراسر بدنم را فرا گرفته بود, وارد آسمان ژاپن شدیم و از آسمان فرودگاه توکیو و ساختمان های آسمان خراش را دیدیم و هواپیما به ارامی در باند فرودگاه فرود آمد , مسافر ها یکی یکی و ارام ارام صندلی ها را ترک می کردند و می رفتند , و من مانده بودم با یک درد کمر , و یک ساک بزرگ, مهمانداری کمکم کرد پیاده شدم و یک هموطن آذری زبان همراهی ام کرد و ساکم را برداشت , تا داخل سالن انتظار خیلی بزرگ و زیبای فرودگاه توکیو شدیم, صف های طولانی مسافران پشت باجه های کنترل و صدور ویزا تشکیل شد , ولی بسرعت و با نظم و انظباط خاصی ادامه داشت , قلب همه مسافران ایرانی با نزدیک شدن به باجه صدور ویزا , به تبش افتاده بود فقط چند قدم با دنیای خوشبختی , فاصله داشتیم , رنگ و رخسار مان زعفرانی شده بود , یک نفر فقط مانده بود که نوبت من برسد , در دل خودم چیزی گفتم و پاسپورتمو به مامور مربوطه دادم , لحظه ای بعد مهر ورود به ژاپن , در پاسپورتم خورد , و یک نگاهی به مامور کردم و از خط زرد رنگ عبور کردم , کمر دردم از یادم رفته بود , از خوشحالی داشتم پرواز می کردم , از کل مسافران ۱۰۰نفره فقط یک نفر دیپورت شد وبه ایران باز گردانده شد ...
پایان بخش اول
@aghmiun
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘بهترین آنتی بیوتیک برای بدترین عفونت
@aghmiun
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘عاشقانه ای ازنعیم ربیعی
@aghmiun
28.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸عصرتون همراه باشادی.
@aghmiun
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک کلیپ براتون انتخاب کردم که حتما خوشتون خواهد آمد ...
فقط نسبت نفر اول با آخر را اگه میدونید برامون بفرستید .....
@aghmiun
شیطنت های دوران بچگی نسل قدیم
همه جا را دود میگرفت ...
و جارو بود و مادر و بچه ....دنبال هم ....
@aghmiun
و این عکس خیلی ها رو میبره به روزگارای قدیم .....
دار قالی بود بوی خوش فضای خونه....و
@aghmiun
🌷«شعری بسیار زیبا و پر معنا🌷🌷 با تمام حروف الفبا برای خدا»🌷
(ا)🌷 الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم🌷
(ب) 🌷برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم🌷
(پ)🌷 پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم🌷
(ت)🌷 توکل بر شما کردم بسویت التجا کردم🌷
(ث) 🌷ثنا کردم دعا کردم صفا کردم🌷
(ج) 🌷جوانی را خطا کردم زمهرت امتناع کردم🌷
(چ) 🌷چرایش را نمیدانم ببخشا که خطا کردم🌷
(ح) 🌷حصارم شد گناهانی که آنجا در خفا کردم🌷
(خ)🌷 خداوندا تو میدانی سر غفلت چه هاکردم🌷
(د) 🌷دلم پر مهر تو اما چه بی پروا گناه کردم🌷
(ذ)🌷 ذلالم داده ای اکنون که بر تو اقتدا کردم🌷
(ر) 🌷رهت گم کرده بودم من که گفتم اشتباه کردم🌷
(ز)🌷 زبانم قاصر از مدح و کمی با حق صفاکردم🌷
(س) 🌷سرم شوریده میخواهی سرم از تن جدا کردم🌷
(ش) 🌷شدی شافی برای دل تقاضای شفا کردم🌷
(ص) 🌷صدا کردی که ادعونی خدایا من صدا کردم🌷
(ض) 🌷ضعیف و ناتوانم من به در گاهت ندا کردم🌷
(ط)🌷 طلسم از دل شکستم من که جادو بی بها کرد🌷
(ظ) 🌷ظلمت نفس اماره که شکوه بر صبا کردم🌷
(ع) 🌷علیمی عالمی بر من ببخشا که خطا کردم🌷
(غ) 🌷غمی غمگین به دل دارم که نجوا با خدا کردم🌷
(ف) 🌷فقیرم بر سر کویت غنی را من صدا کردم🌷
(ق)🌷 قلم را من به قرآن کریمت مقتدا کردم🌷
(ک)🌷 کتابت ساقی دلها قرائت والضحی کردم🌷
(گ) 🌷گرم از درگهت رانی نمی رنجم خطا کردم🌷
(ل)🌷 لبم خاموش و دل را با تکاثر آشنا کردم🌷
(م)🌷 مرا سوی خود آوردی از این رو من صفا کردم🌷
(ن)🌷 نرانی از درگهت یا رب که الله راصدا کردم🌷
(و)🌷 ولی را من تو می دانم تورا هم مقتدا کردم🌷
(ه) 🌷همین شعرم به درگاهت قبول افتد دلم را مبتلا کردم🌷
(ی)🌷 یکی عبد گنهکارم اگرعفوم کنی یارب غزل را انتها کردم🌷
🌷اَللّهُــــمَّ_عَجـِّــل_لِوَلیِّــــکَ_الفَـــــرَج🌷
🍃🌹التماس دعا دارم 🌷
ممنون از مخاطب گرامی مان خانم گلی
بابت ارسال متن بسیار گرانبهاشون
@aghmiun
والدین گرامی هنگام امتحانات این موارد را در نظر بگیرید .
ممنون از مخاطب گرامی
خانم گلی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدویازده شیوا گفت : منم همینطور آخه وقتی هم که با ه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدودوازده
گفت : نه ؛ فکر کردم اگر باطری نداره برات بگیرم و به شوخی ادامه داد ..
اینطوری شاید دیگه حرف رفتن رو نزنی ...
و اونشب دور هم شام خوردیم ..
فرح می گفت مدت هاست که اینطوری نخندیده بودم ..و با اینکه حرفی از زندگی فرح به میون کشیده نشد اما اینو فهمیدم که مدتیه از شوهرش قهر کرده و خونه ی عزیز زندگی می کنه ...
و اون این جمله رو چند بار تکرار کرد ..به خدا اگر عزیز مادرم نبود نفرینش می کردم که منو بدبخت کرد ...
شب رو شیوا و آقا رفتن بالا ..
امیر حسام توی اتاق پشتی که کوچک بود و پنجره ای به بیرون نداشت و ما اغلب اونجا نمی رفتیم خوابید و منو و فرح و بچه ها توی همون اتاق کنار هم خوابیدیم ..
و صبح بعد از ناشتایی وقتی آقا میرفت سر کار فرح و امیر حسام هم آماده شدن که باهاش برن ؛؛موقع خداحافظی ...منو و شیوا تا دم در رفتیم برای بدرقه که امیر حسام بلند ولی سرشو نزدیک صورت من آورد و گفت : گلنار خانم دیگه نبینم اون حرف رو تکرار کنی ..
ما نمی زاریم تو جایی بری ...
آقا هراسون برگشت و گفت : چی میگه گلنار ؟ کجا می خوای بری ؟..
گفتم : هیچی آقا ..حالا اصلا مهم نیست ؛
امیر حسام گفت : به من گفت می خواد برگرده خونه شون ..
گفتم : شاید برگردم دلم برای خانواده ام تنگ شده ..
شیوا در یک چشم بر هم زدن دو دستی منو گرفت و گفت : آخ به خدا تقصیر من بود الهی بمیرم دیشب خیلی خسته شدی من باید میومدم کمکت می کردم ولی به خدا چشمم افتاد به فرح و امیر حسام تو رو فراموش کردم ..از همین ناراحت شدی ؟
آره ..گلنار به خدا سرم گرم شد ..نمی خواستم بهت بی توجهی کنم ..باور کن حواسم نبود خوب از طرف تو خیالم راحت بود ...گفتم : ای بابا این حرفا رو نزنین شیوا جون ..من فقط یک حرفی همینطوری زدم منظور خاصی نداشتم ؛؛ حالا باشه بعدا ...
شیوا در حالیکه بازوی منو گرفته بود و ولم نمی کرد ادامه داد : اگر بمیرم هم نمی زارم ازم جدا بشی ؛
آقا اومد جلوتر و در حالیکه به صورتم نگاه می کرد با مهربونی گفت :گلنار ما اذیتت کردیم ؟ از چی ناراحت شدی ؟
گفتم : به قران نه ..همینطوری فکر کردم حالا که با شیوا جون زندگی می کنین به من احتیاج ندارین ..
گفت : ما برای احتیاج نیست که می خوایم تو پیشمون بمونی ..تو دختر ما هستی ..دوستت داریم ..من خودم خیلی زیاد دوستت دارم و بهت احترام می زارم باور کن به همین چشم بهت نگاه می کنم ..
دیگه نبینم در این مورد حرفی زدی ؟
محاله بزارم تو از پیشمون بری ..خیالت از بابت خانواده ات راحت باشه من حواسم بهشون هست ولی تو دیگه حق نداری از رفتن حرف بزنی ..
دیگه دختر ما شدی ؛ زود باش بهم قول بده ..زود باش...
گفتم : چشم ؛ منم خیلی شما ها رو دوست دارم ..و اونا با لبخند شیطنت آمیز امیر حسام از در بیرون رفتن ...
در واقع من از روی خامی یک حرفی روی هوا به امیر حسام زدم ولی قصد جدی نداشتم ..
اما همین حرف باعث شد آقا و شیوا از اون به بعد توجه بیشتر به من داشته باشن؛؛
در واقعا سعی می کردن مثل دخترشون با من رفتار کنن طوری که گاهی شرمنده می شدم ...
نمی دونم چطوری اون روزا ی قشنگ و به یاد موندی رو توصیف کنم ..
شیوای عزیز من مثل یک پرنده شاد و سر حال بود و عشق اونو و آقا تنها کافی بود که دنیای ما رو زیبا تر کنه ..
اغلب امیر حسام هم خونه ی ما بود ؛ وبه آقا که مثل موقعی که توی کلبه بودیم شروع کرده بود به تعمیر کردن منبع آب و ساختن حموم ..و درست کردن باغچه و کاشتن گل و سبزی جات کمک می کرد ..
اما این بار با وجود بچه ها و امیر حسام حسابی بهمون خوش میگذشت ..غافل از اینکه عزیز هر روز که می گذشت مثل پلنگی زخم خورده که مدام اون زخم عمیق تر میشه در کمین ما نشسته ....
من که اونو نمی دیدم اما عزت الله خان و امیر حسام که شاهد این عصبانیت بودن اهمیتی نمی دادن و بازم تنهاش می ذاشتن ..
فرح دوباره آشتی کرده بود و خوب اون تک و تنها با شوکت و محمود زندگی می کرد ..
و همه چیز رو از چشم شیوا می دید ...
یک روز نزدیک ظهر .
من و پریناز و پرستو توی حیاط بودیم اونا بازی می کردن و من درس می خوندم چون دو روز دیگه امتحان داشتم ...که یکی در خونه رو زد ..
فورا گفتم کیه ؟
گفت :امیر حسامم ..
سابقه نداشت اون خودش تنهایی بیاد خونه ما معمولا هر وقت آقا به عزیز سر می زد اونم با خودش میاورد و صبح هم می برد ...
درو باز کردم ..گفت : سلام چرا اینطوری نگاه می کنی ؟
گفتم : نه طوری نیست ؛؛ ولی ترسیدم چون بی موقع اومدی ..گفت : راستش درس مهمی نداشتیم ..با دوستام از دبیرستان اومدیم بیرون خونه یکی شون تجریش بود منم فکر کردم بیام اینجا ؛؛ شیوا جون کجاست ؟گفتم : دارن ناهار درست می کنن ..
منم داشتم درس می خونم ...
از روی کتاب هاش دوتا کتاب بر داشت و داد به من و گفت اینا رو برای تو خریدم ..
ادامه دارد...
@aghmiun