شیطنت های دوران بچگی نسل قدیم
همه جا را دود میگرفت ...
و جارو بود و مادر و بچه ....دنبال هم ....
@aghmiun
و این عکس خیلی ها رو میبره به روزگارای قدیم .....
دار قالی بود بوی خوش فضای خونه....و
@aghmiun
🌷«شعری بسیار زیبا و پر معنا🌷🌷 با تمام حروف الفبا برای خدا»🌷
(ا)🌷 الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم🌷
(ب) 🌷برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم🌷
(پ)🌷 پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم🌷
(ت)🌷 توکل بر شما کردم بسویت التجا کردم🌷
(ث) 🌷ثنا کردم دعا کردم صفا کردم🌷
(ج) 🌷جوانی را خطا کردم زمهرت امتناع کردم🌷
(چ) 🌷چرایش را نمیدانم ببخشا که خطا کردم🌷
(ح) 🌷حصارم شد گناهانی که آنجا در خفا کردم🌷
(خ)🌷 خداوندا تو میدانی سر غفلت چه هاکردم🌷
(د) 🌷دلم پر مهر تو اما چه بی پروا گناه کردم🌷
(ذ)🌷 ذلالم داده ای اکنون که بر تو اقتدا کردم🌷
(ر) 🌷رهت گم کرده بودم من که گفتم اشتباه کردم🌷
(ز)🌷 زبانم قاصر از مدح و کمی با حق صفاکردم🌷
(س) 🌷سرم شوریده میخواهی سرم از تن جدا کردم🌷
(ش) 🌷شدی شافی برای دل تقاضای شفا کردم🌷
(ص) 🌷صدا کردی که ادعونی خدایا من صدا کردم🌷
(ض) 🌷ضعیف و ناتوانم من به در گاهت ندا کردم🌷
(ط)🌷 طلسم از دل شکستم من که جادو بی بها کرد🌷
(ظ) 🌷ظلمت نفس اماره که شکوه بر صبا کردم🌷
(ع) 🌷علیمی عالمی بر من ببخشا که خطا کردم🌷
(غ) 🌷غمی غمگین به دل دارم که نجوا با خدا کردم🌷
(ف) 🌷فقیرم بر سر کویت غنی را من صدا کردم🌷
(ق)🌷 قلم را من به قرآن کریمت مقتدا کردم🌷
(ک)🌷 کتابت ساقی دلها قرائت والضحی کردم🌷
(گ) 🌷گرم از درگهت رانی نمی رنجم خطا کردم🌷
(ل)🌷 لبم خاموش و دل را با تکاثر آشنا کردم🌷
(م)🌷 مرا سوی خود آوردی از این رو من صفا کردم🌷
(ن)🌷 نرانی از درگهت یا رب که الله راصدا کردم🌷
(و)🌷 ولی را من تو می دانم تورا هم مقتدا کردم🌷
(ه) 🌷همین شعرم به درگاهت قبول افتد دلم را مبتلا کردم🌷
(ی)🌷 یکی عبد گنهکارم اگرعفوم کنی یارب غزل را انتها کردم🌷
🌷اَللّهُــــمَّ_عَجـِّــل_لِوَلیِّــــکَ_الفَـــــرَج🌷
🍃🌹التماس دعا دارم 🌷
ممنون از مخاطب گرامی مان خانم گلی
بابت ارسال متن بسیار گرانبهاشون
@aghmiun
والدین گرامی هنگام امتحانات این موارد را در نظر بگیرید .
ممنون از مخاطب گرامی
خانم گلی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدویازده شیوا گفت : منم همینطور آخه وقتی هم که با ه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدودوازده
گفت : نه ؛ فکر کردم اگر باطری نداره برات بگیرم و به شوخی ادامه داد ..
اینطوری شاید دیگه حرف رفتن رو نزنی ...
و اونشب دور هم شام خوردیم ..
فرح می گفت مدت هاست که اینطوری نخندیده بودم ..و با اینکه حرفی از زندگی فرح به میون کشیده نشد اما اینو فهمیدم که مدتیه از شوهرش قهر کرده و خونه ی عزیز زندگی می کنه ...
و اون این جمله رو چند بار تکرار کرد ..به خدا اگر عزیز مادرم نبود نفرینش می کردم که منو بدبخت کرد ...
شب رو شیوا و آقا رفتن بالا ..
امیر حسام توی اتاق پشتی که کوچک بود و پنجره ای به بیرون نداشت و ما اغلب اونجا نمی رفتیم خوابید و منو و فرح و بچه ها توی همون اتاق کنار هم خوابیدیم ..
و صبح بعد از ناشتایی وقتی آقا میرفت سر کار فرح و امیر حسام هم آماده شدن که باهاش برن ؛؛موقع خداحافظی ...منو و شیوا تا دم در رفتیم برای بدرقه که امیر حسام بلند ولی سرشو نزدیک صورت من آورد و گفت : گلنار خانم دیگه نبینم اون حرف رو تکرار کنی ..
ما نمی زاریم تو جایی بری ...
آقا هراسون برگشت و گفت : چی میگه گلنار ؟ کجا می خوای بری ؟..
گفتم : هیچی آقا ..حالا اصلا مهم نیست ؛
امیر حسام گفت : به من گفت می خواد برگرده خونه شون ..
گفتم : شاید برگردم دلم برای خانواده ام تنگ شده ..
شیوا در یک چشم بر هم زدن دو دستی منو گرفت و گفت : آخ به خدا تقصیر من بود الهی بمیرم دیشب خیلی خسته شدی من باید میومدم کمکت می کردم ولی به خدا چشمم افتاد به فرح و امیر حسام تو رو فراموش کردم ..از همین ناراحت شدی ؟
آره ..گلنار به خدا سرم گرم شد ..نمی خواستم بهت بی توجهی کنم ..باور کن حواسم نبود خوب از طرف تو خیالم راحت بود ...گفتم : ای بابا این حرفا رو نزنین شیوا جون ..من فقط یک حرفی همینطوری زدم منظور خاصی نداشتم ؛؛ حالا باشه بعدا ...
شیوا در حالیکه بازوی منو گرفته بود و ولم نمی کرد ادامه داد : اگر بمیرم هم نمی زارم ازم جدا بشی ؛
آقا اومد جلوتر و در حالیکه به صورتم نگاه می کرد با مهربونی گفت :گلنار ما اذیتت کردیم ؟ از چی ناراحت شدی ؟
گفتم : به قران نه ..همینطوری فکر کردم حالا که با شیوا جون زندگی می کنین به من احتیاج ندارین ..
گفت : ما برای احتیاج نیست که می خوایم تو پیشمون بمونی ..تو دختر ما هستی ..دوستت داریم ..من خودم خیلی زیاد دوستت دارم و بهت احترام می زارم باور کن به همین چشم بهت نگاه می کنم ..
دیگه نبینم در این مورد حرفی زدی ؟
محاله بزارم تو از پیشمون بری ..خیالت از بابت خانواده ات راحت باشه من حواسم بهشون هست ولی تو دیگه حق نداری از رفتن حرف بزنی ..
دیگه دختر ما شدی ؛ زود باش بهم قول بده ..زود باش...
گفتم : چشم ؛ منم خیلی شما ها رو دوست دارم ..و اونا با لبخند شیطنت آمیز امیر حسام از در بیرون رفتن ...
در واقع من از روی خامی یک حرفی روی هوا به امیر حسام زدم ولی قصد جدی نداشتم ..
اما همین حرف باعث شد آقا و شیوا از اون به بعد توجه بیشتر به من داشته باشن؛؛
در واقعا سعی می کردن مثل دخترشون با من رفتار کنن طوری که گاهی شرمنده می شدم ...
نمی دونم چطوری اون روزا ی قشنگ و به یاد موندی رو توصیف کنم ..
شیوای عزیز من مثل یک پرنده شاد و سر حال بود و عشق اونو و آقا تنها کافی بود که دنیای ما رو زیبا تر کنه ..
اغلب امیر حسام هم خونه ی ما بود ؛ وبه آقا که مثل موقعی که توی کلبه بودیم شروع کرده بود به تعمیر کردن منبع آب و ساختن حموم ..و درست کردن باغچه و کاشتن گل و سبزی جات کمک می کرد ..
اما این بار با وجود بچه ها و امیر حسام حسابی بهمون خوش میگذشت ..غافل از اینکه عزیز هر روز که می گذشت مثل پلنگی زخم خورده که مدام اون زخم عمیق تر میشه در کمین ما نشسته ....
من که اونو نمی دیدم اما عزت الله خان و امیر حسام که شاهد این عصبانیت بودن اهمیتی نمی دادن و بازم تنهاش می ذاشتن ..
فرح دوباره آشتی کرده بود و خوب اون تک و تنها با شوکت و محمود زندگی می کرد ..
و همه چیز رو از چشم شیوا می دید ...
یک روز نزدیک ظهر .
من و پریناز و پرستو توی حیاط بودیم اونا بازی می کردن و من درس می خوندم چون دو روز دیگه امتحان داشتم ...که یکی در خونه رو زد ..
فورا گفتم کیه ؟
گفت :امیر حسامم ..
سابقه نداشت اون خودش تنهایی بیاد خونه ما معمولا هر وقت آقا به عزیز سر می زد اونم با خودش میاورد و صبح هم می برد ...
درو باز کردم ..گفت : سلام چرا اینطوری نگاه می کنی ؟
گفتم : نه طوری نیست ؛؛ ولی ترسیدم چون بی موقع اومدی ..گفت : راستش درس مهمی نداشتیم ..با دوستام از دبیرستان اومدیم بیرون خونه یکی شون تجریش بود منم فکر کردم بیام اینجا ؛؛ شیوا جون کجاست ؟گفتم : دارن ناهار درست می کنن ..
منم داشتم درس می خونم ...
از روی کتاب هاش دوتا کتاب بر داشت و داد به من و گفت اینا رو برای تو خریدم ..
ادامه دارد...
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدودوازده گفت : نه ؛ فکر کردم اگر باطری نداره برات
داستان(سرگذشت) داره جالبترمیشه وظاهر امیرحسام داره یجورایی به گلنار نزدیکتر میشه وعلاقه پیدامیکنه...
خدابخیرکنه...مانع بزرگی هم داره، عزیــــــــــز😔
Morteza Pashaei ~ UpMusicMorteza Pashaei _ Bayad Kari Koni (320).mp3
زمان:
حجم:
7.3M
🎙Morteza Pashaei _ Bayad Kari Koni
محمود دولت آبادی میگه:
آدمیزاد،
فقط با آب و نان و هوا نیست
که زنده است!
این را دانستم و میدانم
که آدم به آدم است که زنده است،
آدم،
به عشقِ آدم زنده است.
🎼 @aghmiun
Morteza Pashaei ~ UpMusicMorteza Pashaei - Esmesh Eshghe (320) (1).mp3
زمان:
حجم:
8.4M
🎙Morteza Pashaei - Esmesh Eshghe
گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم!
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود . .
گروس عبدالملکیان
🎼 @aghmiun
یادش بخیر یه تایر و یه تیکه چوب،مسابقات فرمول یک زمان ما بود😉
موقع بازی فک میکردی پشت موتور هزاری😉
@aghmiun
Hamed HomayounHamed Homayoun - Mano Nega Kon.mp3
زمان:
حجم:
6.6M
🎸 آهنگ جدید حامد همایون - منو نگاه کن
🎼 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
,, هم کَتدی ,, سلام و عرض ادب و احترام خدمت , دوستان بزرگوار و همراهان همیشگی , در کانال آنا وط
بخش دوم وپایانی.
خبر ورود به ژاپن را بلافاصله به منزل اطلاع دادیم و سر و صدای آنها را از پشت گوشی تلفن شنیدیم که مثل ما خوشحال بودند, چون شب بود داخل فرودگاه روی کاناپه خوابیدیم .صبح که شد نگهبانان بیدارمان کردند تا فرودگاه را ترک کنیم, خیلی ها رفته بودند , چند نفری مانده بودیم , نه زبان ژاپنی بلد بودیم و نه جایی را بلد بودیم , یه مقدار انگلیسی شکسته بلد بودیم که آن هم ژا پنی ها انگلیسی بلد نبودند , یا بلد بودندنمی توانستند حرف های ما را
بفهمند. خلاصه با ایما و اشاره از فرودگاه مستقیم رفتیم متروو سوار ترن های زیر زمینی شدیم, بعد از طی مسافتی در یک ایستگاهی بنام ,, ونو,, پیاده شدیم , کمر دردم دو باره شروع شد , خودمان را بزور بیرون از مترو رساندیم , از همان اول ورود , چشمانمان به باران تند و سردی روشن شد , باران سیل آسایی می آمد , که در عمرم ندیده بودم .
انبوه مردم چتر بدست زیر ان باران سیل آسا واقعا دیدنی بود , اولین بار مردمان چشم بادامی را از نزدیک می دیدیم و برایمان جالب بود, در گوشه ای از ایستگاه ونو نشسته و منتظر رخداد های مبهم آینده خود بودیم, شدت باران به حدی بود نمی توانستی قدمی برداری. ساک را باز کرده مقداری از تنقلاتی که به همراه داشتیم را خوردیم , هاج و واج مانده بودیم چکار کنیم و کجا بریم؟!!!
در این اثنا چند نفر ایرانی دیدیم , ازشون کمک خواستیم , آنه گفتند همین جا بمانید یک سری ایرانی ها که زبان ژاپنی بلدند , می آیند بعنوان مترجم و دلال شما را سر کار می برند, چند نفر بیش نبودیم شاید هفت یا هشت نفر, چندساعت بعد دو نفر ایرانی آمدند و دیدند ما تازه واردو صفر کیلو متر هستیم , گفتند هرکس کار فنی بلد هست ۵۰۰دلار می گیرند و می برند سر کار, سه یا چهار نفر با آنها رفتند وما دو سه نفر ماندیم, کاملا خسته شده و کلافه شده بودیم , ولی دیدن خیابان ها و ساختمان های توکیو خستگی مون را , بدر میکرد, نمی توانستیم خریدی بکنیم نوشیدنی ای بخریم, نخوردن چایی کفرمان را در آورده بود و سر درد به کمر دردمان اضافه شده بود که اشنایی با یک ایرانی قدیمی , باعث شد بریم از فروشگاه دلار ها یمان را با ین ژاپن عوض کنیم و خرید کنیم , تقریبا عصر شده بود و هوا خیلی سرد و باران همچنان می بارید , موقع رفتن از تهران چند تاشماره تلفن داشتم که بچه های محله بودند و در ژاپن بودند که موفق نشدیم با انها تماس بگیریم , یواش یواش هوا به تاریکی می رفت و ما همچنان در کنار خیابان و زیر باران و سرما , مانده بودیم , دو باره چند تا ایرانی دیدیم و کمک خواستیم که گفتند شب را همین جا یا داخل یک پارکی که نشان دادند , بمانیم تا کسی بیاید دنبال کارگر.
هم خوشحال بودیم هم پشیمان , ولی باید صبر می کردیم چاره ای نداشتیم, تا اینکه من به تهران زنگ زدم و با پسر خواهرم صادق پرنده حرف زدم و جریان را گفتم , که ایشان هم خیلی ناراحت شدند و گفتند یک ساعت دیگر دو باره تلفن کنم, واقعا کلافه شده بودیم ولی با خوردن یک قهوه داغ , یک مقدار سر حال امدیم , ونیم ساعتی خیابان ها را قدم زدیم , و مجددا به تهران زنگ زدم و صادق چند تا شماره تلفن داد و گفت به انها زنگ بزنم و کمک بخواهم ضمنا گفت یکی از تلفن ها آغمیونی هست که چند وقته آمده ژاپن.از شنیدن این جمله خود بخود یه مقدار ارام شدم, سه یا چهار تا شماره بود زنگ زدم ولی هیچ کدام جواب ندادند و فقط یکی گوشی را برداشت ولی شخص مورد نظر از انجا رفته بود, دو باره , ما ماندیم و ساک و زیر باران...