Morteza Pashaei ~ UpMusicMorteza Pashaei - Esmesh Eshghe (320) (1).mp3
زمان:
حجم:
8.4M
🎙Morteza Pashaei - Esmesh Eshghe
گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم!
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود . .
گروس عبدالملکیان
🎼 @aghmiun
یادش بخیر یه تایر و یه تیکه چوب،مسابقات فرمول یک زمان ما بود😉
موقع بازی فک میکردی پشت موتور هزاری😉
@aghmiun
Hamed HomayounHamed Homayoun - Mano Nega Kon.mp3
زمان:
حجم:
6.6M
🎸 آهنگ جدید حامد همایون - منو نگاه کن
🎼 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
,, هم کَتدی ,, سلام و عرض ادب و احترام خدمت , دوستان بزرگوار و همراهان همیشگی , در کانال آنا وط
بخش دوم وپایانی.
خبر ورود به ژاپن را بلافاصله به منزل اطلاع دادیم و سر و صدای آنها را از پشت گوشی تلفن شنیدیم که مثل ما خوشحال بودند, چون شب بود داخل فرودگاه روی کاناپه خوابیدیم .صبح که شد نگهبانان بیدارمان کردند تا فرودگاه را ترک کنیم, خیلی ها رفته بودند , چند نفری مانده بودیم , نه زبان ژاپنی بلد بودیم و نه جایی را بلد بودیم , یه مقدار انگلیسی شکسته بلد بودیم که آن هم ژا پنی ها انگلیسی بلد نبودند , یا بلد بودندنمی توانستند حرف های ما را
بفهمند. خلاصه با ایما و اشاره از فرودگاه مستقیم رفتیم متروو سوار ترن های زیر زمینی شدیم, بعد از طی مسافتی در یک ایستگاهی بنام ,, ونو,, پیاده شدیم , کمر دردم دو باره شروع شد , خودمان را بزور بیرون از مترو رساندیم , از همان اول ورود , چشمانمان به باران تند و سردی روشن شد , باران سیل آسایی می آمد , که در عمرم ندیده بودم .
انبوه مردم چتر بدست زیر ان باران سیل آسا واقعا دیدنی بود , اولین بار مردمان چشم بادامی را از نزدیک می دیدیم و برایمان جالب بود, در گوشه ای از ایستگاه ونو نشسته و منتظر رخداد های مبهم آینده خود بودیم, شدت باران به حدی بود نمی توانستی قدمی برداری. ساک را باز کرده مقداری از تنقلاتی که به همراه داشتیم را خوردیم , هاج و واج مانده بودیم چکار کنیم و کجا بریم؟!!!
در این اثنا چند نفر ایرانی دیدیم , ازشون کمک خواستیم , آنه گفتند همین جا بمانید یک سری ایرانی ها که زبان ژاپنی بلدند , می آیند بعنوان مترجم و دلال شما را سر کار می برند, چند نفر بیش نبودیم شاید هفت یا هشت نفر, چندساعت بعد دو نفر ایرانی آمدند و دیدند ما تازه واردو صفر کیلو متر هستیم , گفتند هرکس کار فنی بلد هست ۵۰۰دلار می گیرند و می برند سر کار, سه یا چهار نفر با آنها رفتند وما دو سه نفر ماندیم, کاملا خسته شده و کلافه شده بودیم , ولی دیدن خیابان ها و ساختمان های توکیو خستگی مون را , بدر میکرد, نمی توانستیم خریدی بکنیم نوشیدنی ای بخریم, نخوردن چایی کفرمان را در آورده بود و سر درد به کمر دردمان اضافه شده بود که اشنایی با یک ایرانی قدیمی , باعث شد بریم از فروشگاه دلار ها یمان را با ین ژاپن عوض کنیم و خرید کنیم , تقریبا عصر شده بود و هوا خیلی سرد و باران همچنان می بارید , موقع رفتن از تهران چند تاشماره تلفن داشتم که بچه های محله بودند و در ژاپن بودند که موفق نشدیم با انها تماس بگیریم , یواش یواش هوا به تاریکی می رفت و ما همچنان در کنار خیابان و زیر باران و سرما , مانده بودیم , دو باره چند تا ایرانی دیدیم و کمک خواستیم که گفتند شب را همین جا یا داخل یک پارکی که نشان دادند , بمانیم تا کسی بیاید دنبال کارگر.
هم خوشحال بودیم هم پشیمان , ولی باید صبر می کردیم چاره ای نداشتیم, تا اینکه من به تهران زنگ زدم و با پسر خواهرم صادق پرنده حرف زدم و جریان را گفتم , که ایشان هم خیلی ناراحت شدند و گفتند یک ساعت دیگر دو باره تلفن کنم, واقعا کلافه شده بودیم ولی با خوردن یک قهوه داغ , یک مقدار سر حال امدیم , ونیم ساعتی خیابان ها را قدم زدیم , و مجددا به تهران زنگ زدم و صادق چند تا شماره تلفن داد و گفت به انها زنگ بزنم و کمک بخواهم ضمنا گفت یکی از تلفن ها آغمیونی هست که چند وقته آمده ژاپن.از شنیدن این جمله خود بخود یه مقدار ارام شدم, سه یا چهار تا شماره بود زنگ زدم ولی هیچ کدام جواب ندادند و فقط یکی گوشی را برداشت ولی شخص مورد نظر از انجا رفته بود, دو باره , ما ماندیم و ساک و زیر باران...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
بخش دوم وپایانی. خبر ورود به ژاپن را بلافاصله به منزل اطلاع دادیم و سر و صدای آنها را از پشت گوشی ت
ساعتی گذشت شماره ایکه مال اغمیونی بود را دو باره گرفتم الو الو الو ...... باز هم گرفتم و گفتم خدایا خودت کمک کن . تلفن چند بار زنگ زد یکی گوشی را برداشت و من زود زود می گفتم الو الو ...و ان هم می گفت موش موشی , موش موشی, طرف ژاپنی بود حرف همدیگرو نمی فهمیدیم تا اینکه کلمه ایران را فهمید , و گوشی را به یک ایرانی داد سلام و احوالپرسی کردیم و من گفتم من علی را می خواهم گفت کدام علی؟گفتم علی سایر.... گفت شما کی هستید گفتم من دوست اش هستم و آغمیونی ام. گفت الان علی نیست یک ساعت دیگر زنگ بزن, خداحافظی کرد م ,
تقریبا ارام شده بودم هر چند من علی سایر را در تهران ندیده بودم و نمی شناختم ولی امیدوار بودم . این یک ساعت گذشت اما نه به اندازه یک ساعت , شاید به اندازه چندین ساعت , دیگر خسته و مریض شده بودم و درد کمر هم شدید شده بود , و یه وری شده بودم. بسختی راه می رفتم , دو باره زنگ زدم الو الو الو, یکی گوشی را برداشت , بفرمایید گفتم من فلانی هستم با علی اقا کار دارم, گفت من علی اقا هستم , خودمو معرفی کردم همدیگرو نشناختیم ولی فهمیدیم هم فامیل هستیم هم ,,هم کتی ,,.از پشت گوشی فهمید من چه حالی دارم , گفت نگران نباش , همان جا که هستی باش تا من آدرس و مسیر حرکت قطار های مترو را بپرسم و برایت بگم , بعد از گرفتن آدرس , پرسان پرسان خود را به مترو رساندم و سه چهار کلمه ژاپنی که علی گفت نوشتم , توانستم خود را به قطار شهر ,,موس شیراوا ,, برسانم و سوار شوم , ولی در این موقعیت باید از کسی که از داخل هواپیما تا اینجا کمک کرده بود و ساک ام برداشته بود خداحافظی کنم و او را در خیابان رها کنم , چاره ای نداشتم , زیر گریه های مهربانی از هم خدا حافظی کردیم ولی تلفن علی را براش دادم و فکرم ماند پیش اون.حدودا دو ساعت با مترو راه رفتم تا رسیدم شهر موس شیراوا, از قطار پیاده شدم , مکانی که با علی قرار گذاشته بودم پیدا کردم گوشه
ای ایستادم. به عابربن و مردم نگاه می کردم , چند تا ایرانی هم رد شدند , ولی چون علی را نمی شناختم منتظر بودم, تا اینکه از فاصله دور قیافه علی را دیدم و با خود گفتم اون علی هست, انگار دیده بودم اش, یا خون هر دو ما در ان غربت بجوش امد و همدیگر را شناختیم تا به هم رسیدیم همدیگرو بغل کردیم , و من یک نفسی راحت کشیدم , احساس کردم در این هوای بارانی و سرما , در گرمترین بغل یک دوست ارام گرفتم ولی همچنان فکرم پیش ان پسر که اسمش داود بود , مانده بود. علی ساکم را برداشت و بغلم را گرفت و خود را به تاکسی رساندیم و دقایقی دیگر به منزل رسیدیم , علی مرا به هم اتاقی هایش معرفی کرد در حالیکه خودش هم نمی شناخت , و ما فقط یک ,, هم کتی بودیم,, بنابراین اگر از من بپرسند هم کتی یعنی چه؟خواهم گفت :هم کتی یعنی : عشق, صفا, گذشت, خاطره, مرد, مهربان, ایثار , . ...... کنار سفره شام که از ایران برای انها صحبت میکردم خوابم گرفت ودو روز تمام خوابیدم بدون انکه بیدار شوم.
علی اقا چند روز عین پرستار از من پذیرایی و نگهداری کرد ,دلداری داد , مرهم قلب زخمی و شکسته ام و خلاصه فرشته نجات ام شد , در عرض چند روز زندگی با این جوان آغمیونی , خیلی درس ها یاد گرفتم , حتی روز ی شاهد بودم یک کار خوبی پیدا کرده بود ولی خودش نرفت و آن کار را به یک ایرانی متاهل بیکار , داد بدون هیچ چشم داشتی , در صورتیکه در قبال آن کار میتوانست هزار دلار بگیرد, دیگر خیلی به هم انس پیدا کرده بودیم , و چقدر احساس راحتی و خوبی پیدا کرده بودم ,
بدین سان ۱۷ماه در ژاپن ماندیم و هر چند پیش هم نبودیم ولی تعطیلات باهم بودیم و خاطرات تلخ و شیرین زیادی در دفتر خاطراتم ثبت شده است. این دوستی ما سالهاست ادامه داشته و خواهد داشت.مخلص
محمود اسماعیلی
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘آرامش در زندگی
نبودن جدال نیست
بلکه تجربه حضور خداست !
شب بخیـــــــــــــــــر🌼
@aghmiun
👩🍳 #نازخاتون_ترشی🍆🧄🥦🥕
بادمجان
سیر
آبغوره
نمک
ریحان ۱۰ دسته
جعفری ۶ دسته
مقدارشو براتون مینویسم
برای یک لیوان بادمجان کبابی و ساتوری شده نیازه به یک لیوان و نیم آبغوره کمی نمک و چهار تا پنج قاشق سبزی ساتوری و ریز خرد شده و ۲ حبه سیر رنده شد.
این مقدار سبزی مسلما برای یک وعده نیست
ما دو نوع سبزی ریحان داریم
یه مدلشو برای سبزی خوردن استفاده میکنیم
یهمدل دیگشو ک برای این ترشی استفاده میکنیم برگای بلند و درازی داره
سبزی هارو پاک بعد بشورید وقتی آبش گرفته شد ساتوری کنید میتونید تو فریزر قرار بدید برای مدت طولانی داشته باشید و استفاده کنید
╲\╭┓
╭برای خانم های گل کانال
ارسالی مخاطب گرامی نازنین خانم
@aghmiun
چهلمین روز در گذشت کربلایی خانم فریبا زال بیگی همسر گرامی کربلایی امیر علیزاده را خدمت بازماندگان و منسوبین داغدار تسلیت عرض میکنیم.
اعضای کانال آنا وطن آغمیون
@aghmiun
گروه جوجه تیغی... - گروه جوجه تیغی....mp3
زمان:
حجم:
3.7M
صبح 20 دی
صبح از پس کوه روی بنمود ای دوست
خوش باش و بدان که بودنی بود ای دوست
هر سیم که داری به زیان آر که عمر
چون درگذرد نداردت سود ای دوست
👤عطار
صبحتون بخیر🌹
@aghmiun