کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
,, هم کَتدی ,, سلام و عرض ادب و احترام خدمت , دوستان بزرگوار و همراهان همیشگی , در کانال آنا وط
بخش دوم وپایانی.
خبر ورود به ژاپن را بلافاصله به منزل اطلاع دادیم و سر و صدای آنها را از پشت گوشی تلفن شنیدیم که مثل ما خوشحال بودند, چون شب بود داخل فرودگاه روی کاناپه خوابیدیم .صبح که شد نگهبانان بیدارمان کردند تا فرودگاه را ترک کنیم, خیلی ها رفته بودند , چند نفری مانده بودیم , نه زبان ژاپنی بلد بودیم و نه جایی را بلد بودیم , یه مقدار انگلیسی شکسته بلد بودیم که آن هم ژا پنی ها انگلیسی بلد نبودند , یا بلد بودندنمی توانستند حرف های ما را
بفهمند. خلاصه با ایما و اشاره از فرودگاه مستقیم رفتیم متروو سوار ترن های زیر زمینی شدیم, بعد از طی مسافتی در یک ایستگاهی بنام ,, ونو,, پیاده شدیم , کمر دردم دو باره شروع شد , خودمان را بزور بیرون از مترو رساندیم , از همان اول ورود , چشمانمان به باران تند و سردی روشن شد , باران سیل آسایی می آمد , که در عمرم ندیده بودم .
انبوه مردم چتر بدست زیر ان باران سیل آسا واقعا دیدنی بود , اولین بار مردمان چشم بادامی را از نزدیک می دیدیم و برایمان جالب بود, در گوشه ای از ایستگاه ونو نشسته و منتظر رخداد های مبهم آینده خود بودیم, شدت باران به حدی بود نمی توانستی قدمی برداری. ساک را باز کرده مقداری از تنقلاتی که به همراه داشتیم را خوردیم , هاج و واج مانده بودیم چکار کنیم و کجا بریم؟!!!
در این اثنا چند نفر ایرانی دیدیم , ازشون کمک خواستیم , آنه گفتند همین جا بمانید یک سری ایرانی ها که زبان ژاپنی بلدند , می آیند بعنوان مترجم و دلال شما را سر کار می برند, چند نفر بیش نبودیم شاید هفت یا هشت نفر, چندساعت بعد دو نفر ایرانی آمدند و دیدند ما تازه واردو صفر کیلو متر هستیم , گفتند هرکس کار فنی بلد هست ۵۰۰دلار می گیرند و می برند سر کار, سه یا چهار نفر با آنها رفتند وما دو سه نفر ماندیم, کاملا خسته شده و کلافه شده بودیم , ولی دیدن خیابان ها و ساختمان های توکیو خستگی مون را , بدر میکرد, نمی توانستیم خریدی بکنیم نوشیدنی ای بخریم, نخوردن چایی کفرمان را در آورده بود و سر درد به کمر دردمان اضافه شده بود که اشنایی با یک ایرانی قدیمی , باعث شد بریم از فروشگاه دلار ها یمان را با ین ژاپن عوض کنیم و خرید کنیم , تقریبا عصر شده بود و هوا خیلی سرد و باران همچنان می بارید , موقع رفتن از تهران چند تاشماره تلفن داشتم که بچه های محله بودند و در ژاپن بودند که موفق نشدیم با انها تماس بگیریم , یواش یواش هوا به تاریکی می رفت و ما همچنان در کنار خیابان و زیر باران و سرما , مانده بودیم , دو باره چند تا ایرانی دیدیم و کمک خواستیم که گفتند شب را همین جا یا داخل یک پارکی که نشان دادند , بمانیم تا کسی بیاید دنبال کارگر.
هم خوشحال بودیم هم پشیمان , ولی باید صبر می کردیم چاره ای نداشتیم, تا اینکه من به تهران زنگ زدم و با پسر خواهرم صادق پرنده حرف زدم و جریان را گفتم , که ایشان هم خیلی ناراحت شدند و گفتند یک ساعت دیگر دو باره تلفن کنم, واقعا کلافه شده بودیم ولی با خوردن یک قهوه داغ , یک مقدار سر حال امدیم , ونیم ساعتی خیابان ها را قدم زدیم , و مجددا به تهران زنگ زدم و صادق چند تا شماره تلفن داد و گفت به انها زنگ بزنم و کمک بخواهم ضمنا گفت یکی از تلفن ها آغمیونی هست که چند وقته آمده ژاپن.از شنیدن این جمله خود بخود یه مقدار ارام شدم, سه یا چهار تا شماره بود زنگ زدم ولی هیچ کدام جواب ندادند و فقط یکی گوشی را برداشت ولی شخص مورد نظر از انجا رفته بود, دو باره , ما ماندیم و ساک و زیر باران...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
بخش دوم وپایانی. خبر ورود به ژاپن را بلافاصله به منزل اطلاع دادیم و سر و صدای آنها را از پشت گوشی ت
ساعتی گذشت شماره ایکه مال اغمیونی بود را دو باره گرفتم الو الو الو ...... باز هم گرفتم و گفتم خدایا خودت کمک کن . تلفن چند بار زنگ زد یکی گوشی را برداشت و من زود زود می گفتم الو الو ...و ان هم می گفت موش موشی , موش موشی, طرف ژاپنی بود حرف همدیگرو نمی فهمیدیم تا اینکه کلمه ایران را فهمید , و گوشی را به یک ایرانی داد سلام و احوالپرسی کردیم و من گفتم من علی را می خواهم گفت کدام علی؟گفتم علی سایر.... گفت شما کی هستید گفتم من دوست اش هستم و آغمیونی ام. گفت الان علی نیست یک ساعت دیگر زنگ بزن, خداحافظی کرد م ,
تقریبا ارام شده بودم هر چند من علی سایر را در تهران ندیده بودم و نمی شناختم ولی امیدوار بودم . این یک ساعت گذشت اما نه به اندازه یک ساعت , شاید به اندازه چندین ساعت , دیگر خسته و مریض شده بودم و درد کمر هم شدید شده بود , و یه وری شده بودم. بسختی راه می رفتم , دو باره زنگ زدم الو الو الو, یکی گوشی را برداشت , بفرمایید گفتم من فلانی هستم با علی اقا کار دارم, گفت من علی اقا هستم , خودمو معرفی کردم همدیگرو نشناختیم ولی فهمیدیم هم فامیل هستیم هم ,,هم کتی ,,.از پشت گوشی فهمید من چه حالی دارم , گفت نگران نباش , همان جا که هستی باش تا من آدرس و مسیر حرکت قطار های مترو را بپرسم و برایت بگم , بعد از گرفتن آدرس , پرسان پرسان خود را به مترو رساندم و سه چهار کلمه ژاپنی که علی گفت نوشتم , توانستم خود را به قطار شهر ,,موس شیراوا ,, برسانم و سوار شوم , ولی در این موقعیت باید از کسی که از داخل هواپیما تا اینجا کمک کرده بود و ساک ام برداشته بود خداحافظی کنم و او را در خیابان رها کنم , چاره ای نداشتم , زیر گریه های مهربانی از هم خدا حافظی کردیم ولی تلفن علی را براش دادم و فکرم ماند پیش اون.حدودا دو ساعت با مترو راه رفتم تا رسیدم شهر موس شیراوا, از قطار پیاده شدم , مکانی که با علی قرار گذاشته بودم پیدا کردم گوشه
ای ایستادم. به عابربن و مردم نگاه می کردم , چند تا ایرانی هم رد شدند , ولی چون علی را نمی شناختم منتظر بودم, تا اینکه از فاصله دور قیافه علی را دیدم و با خود گفتم اون علی هست, انگار دیده بودم اش, یا خون هر دو ما در ان غربت بجوش امد و همدیگر را شناختیم تا به هم رسیدیم همدیگرو بغل کردیم , و من یک نفسی راحت کشیدم , احساس کردم در این هوای بارانی و سرما , در گرمترین بغل یک دوست ارام گرفتم ولی همچنان فکرم پیش ان پسر که اسمش داود بود , مانده بود. علی ساکم را برداشت و بغلم را گرفت و خود را به تاکسی رساندیم و دقایقی دیگر به منزل رسیدیم , علی مرا به هم اتاقی هایش معرفی کرد در حالیکه خودش هم نمی شناخت , و ما فقط یک ,, هم کتی بودیم,, بنابراین اگر از من بپرسند هم کتی یعنی چه؟خواهم گفت :هم کتی یعنی : عشق, صفا, گذشت, خاطره, مرد, مهربان, ایثار , . ...... کنار سفره شام که از ایران برای انها صحبت میکردم خوابم گرفت ودو روز تمام خوابیدم بدون انکه بیدار شوم.
علی اقا چند روز عین پرستار از من پذیرایی و نگهداری کرد ,دلداری داد , مرهم قلب زخمی و شکسته ام و خلاصه فرشته نجات ام شد , در عرض چند روز زندگی با این جوان آغمیونی , خیلی درس ها یاد گرفتم , حتی روز ی شاهد بودم یک کار خوبی پیدا کرده بود ولی خودش نرفت و آن کار را به یک ایرانی متاهل بیکار , داد بدون هیچ چشم داشتی , در صورتیکه در قبال آن کار میتوانست هزار دلار بگیرد, دیگر خیلی به هم انس پیدا کرده بودیم , و چقدر احساس راحتی و خوبی پیدا کرده بودم ,
بدین سان ۱۷ماه در ژاپن ماندیم و هر چند پیش هم نبودیم ولی تعطیلات باهم بودیم و خاطرات تلخ و شیرین زیادی در دفتر خاطراتم ثبت شده است. این دوستی ما سالهاست ادامه داشته و خواهد داشت.مخلص
محمود اسماعیلی
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘آرامش در زندگی
نبودن جدال نیست
بلکه تجربه حضور خداست !
شب بخیـــــــــــــــــر🌼
@aghmiun
👩🍳 #نازخاتون_ترشی🍆🧄🥦🥕
بادمجان
سیر
آبغوره
نمک
ریحان ۱۰ دسته
جعفری ۶ دسته
مقدارشو براتون مینویسم
برای یک لیوان بادمجان کبابی و ساتوری شده نیازه به یک لیوان و نیم آبغوره کمی نمک و چهار تا پنج قاشق سبزی ساتوری و ریز خرد شده و ۲ حبه سیر رنده شد.
این مقدار سبزی مسلما برای یک وعده نیست
ما دو نوع سبزی ریحان داریم
یه مدلشو برای سبزی خوردن استفاده میکنیم
یهمدل دیگشو ک برای این ترشی استفاده میکنیم برگای بلند و درازی داره
سبزی هارو پاک بعد بشورید وقتی آبش گرفته شد ساتوری کنید میتونید تو فریزر قرار بدید برای مدت طولانی داشته باشید و استفاده کنید
╲\╭┓
╭برای خانم های گل کانال
ارسالی مخاطب گرامی نازنین خانم
@aghmiun
چهلمین روز در گذشت کربلایی خانم فریبا زال بیگی همسر گرامی کربلایی امیر علیزاده را خدمت بازماندگان و منسوبین داغدار تسلیت عرض میکنیم.
اعضای کانال آنا وطن آغمیون
@aghmiun
گروه جوجه تیغی... - گروه جوجه تیغی....mp3
زمان:
حجم:
3.7M
صبح 20 دی
صبح از پس کوه روی بنمود ای دوست
خوش باش و بدان که بودنی بود ای دوست
هر سیم که داری به زیان آر که عمر
چون درگذرد نداردت سود ای دوست
👤عطار
صبحتون بخیر🌹
@aghmiun
25.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشبوترین عطردنیا، عطرنون گرمی هست که بادست های مهربون مادرپخته میشه وبوی بهشت میده...
خوشابه حال مابچه های دیروز که عطرچایی تازه دم سماورمادر، عطرنون تازه پخت مادرو... استشمام کردیم.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدودوازده گفت : نه ؛ فکر کردم اگر باطری نداره برات
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوسیزده
بخون روان بشی ..برات خیلی خوبه ...
گفتم : در مورد چیه ؟
گفت داستان ..توام که مرده کشته ی داستانی ...
راستی همش یادم میره دلم می خواد بقیه ی دختر شاه پریون رو برام بگی ...
گفتم :واقعا میگی یا داری مسخره می کنی ؟
گفت : چرا مسخره کنم ؟
گفتم : آخه اون بار خیلی جدی گوش نمی کردی .. باشه توی یک فرصت حتما میگم ..
در همین موقع دوباره در زدن .. یک خانمی گفت : باز کن ..آروم درو باز کردم ..یک زن روستایی که پوستی تیره داشت و یک چادر نماز کثیف سرش بود جلوی روم دیدم ..پرسیدم : با کی کار دارین ؟
زن در حالیکه با گوشه ی چادرش دماغمو می گرفت گفت : با مادرت؛ بگو بیاد دم در کارش دارم ..
امیر حسام رفت جلو و گفت : با مادرش چیکار دارین ؟
گفت : می خوام باهاشون حرف بزنم ...
شیوا اومد کنار پنجره جایی که اون زن نمی دیدش با اشاره پرسید کیه ؟ بگو من نیستم ...
اون معمولا دم در نمی رفت و با همسایه ها ارتباط بر قرار نمی کرد هنوز از اینکه کسی بفهمه اون قبلا جذام داشته واهمه داشت ..
امیر حسام هم اینو می دونست برای همین گفت : من برادرشم مادرم خونه نیست به من بگین ..
گفت : من مادر این آقارجب هستم که برای شما نفت میاره ..
می خواستم اجازه بگیرم بیام برای رجب مون خواهر شما رو نشون کنم ...امیر حسام خیلی جدی گفت : آخ تو رو خدا راست میگین ؟رجب خواهر منو می خواست ؟
خیلی بد شد؛چرا زودتر نیومدین ؟ آخه خواهرم نامزد داره نشون کرده اس شما نمی دونستین ؟زن که منتظر همچین بر خوردی نبود دهنش باز مونده بود و بِروبِر به منو امیر حسام نگاه می کرد نمی فهمید شوخی می کنیم یا جدی هستیم گفت : نه والله , از کجا می دونستم ؟
رجب مون گفت دخترِ توی خونه اس ..حالا مادرت کی میاد من با خودش حرف بزنم ؟
امیر حسام گفت :امشب که نمیاد .. وای ؛وای کاش زودتر گفته بودین وگرنه می دادیمش به پسر شما ..خیلی حیف شد ؛ ؛ دیگه نشونش کردم و شیرینی هم خوردیم ببخشید دیگه ..خوب دیگه کاریش نمیشه کرد ..شما برو برای آقا رجب یکی دیگه رو پیدا کن ..و در حالیکه اون زن هنوز هاج و واج مونده بود درو روش بست ..و برگشت به من گفت : فکر کنم در خورد به دماغش ..خوب من خنده ام گرفت و غش و ریسه رفتم ..و اونم تشویق شد و شروع کرد به مسخره بازی در آوردن و گفت : فکر کن گلنارِ عقل کل ؛؛ زن رجب نفتی بشه ..من که از این به بعد بهت می گفتم زنِ نفتی ...
راستی گلنار ناراحت نشدی خواستگارت رو رد کردم ؟....همینطور که می خندیدم گفتم : هیچوقت این بدی که در حقم کردی رو فراموش نمی کنم ..من اولین دختری رو که خواستی بگیری زیرآب تو رو می زنم و نمی زارم زنت بشه ...
با صدای بلند خندید و گفت : مگه تو رجب رو می خواستی ؟گفتم : بله ؛ چرا که نه ؟ سیاه نبود که بود .. قدش یک متر نبود که بود : نفتی نبود که بود ,مادرشم که دیدی چقدر تو دل برو و شیرین زبون بود برای چی نخواسته باشم ؟گفت : باشه برای اینکه عقده ای نشی از این به بعد بهت میگم زن نفتی ..اینطوری یکم کمتر دلت براش تنگ میشه ..
شیوا از همون جا توی ایوون ما رو تماشا می کرد و در حالیکه یک لبخند رضایت مندانه روی لبش نقش بسته بود ... اومد بیرون وروی پله نشست و گفت : آقا حسام گلنار خیلی خواستگار داره فکر نکن همین نفتی بوده ..
ولی عمه ی من گفته حق ندارین شوهرش بدین ؛ براش نقشه های خوب کشیده ما نمی خوایم اونو شوهر بدیم ..گفتم : وای شیوا چون همچین میگین خواستگار داشته انگار پسر پادشاه اومده بوده خواستگاری من ..یونس پسرِ سلیمان ؛ شاه پسندی با یک زن و چهار تا بچه و اینم که نفتی محله؛ همه رو برق می گیره منو چراغ نفتی ..امیر حسامهمینطور که می خندید و روی پله می نشست گفت : خیلی کار خوبی می کنین؛؛ زن داداش آخه برای چی شوهر کنه ؟ اونم با این آدم ها که حتما قدرشو نمی دونن ..چرا باید یکی اونو بگیره و بدبختش کنه ..الان فرح رو ببینین نونش رو می زنه توی خون و می خوره ..امیر حسام اینو که گفت حالت صورتش تغییر کرد و چشمهاش پر از غم شد و ادامه داد..
زن داداش می دونستین فرح همیشه تنش کبوده ..نامرد اونو می زنه ..می ترسم یک وقت بلایی سرش بیاره ..نمی دونم داداش چراکاری نمی کنه و میگه ما دخالت نکنیم بهتره ..منم گاهی دلم می خواد برم و حسابشو برسم ,, کاش فرح شوهر نکرده بود ..اینقدر از اون شوهرش بدم میاد که حتی حاضر نیستم برم باهاش دعوا کنم ..بدبختی اینجاست که عزیز از فرح پشتبانی نمی کنه و هر بار اونا رو آشتی میده چند بارسر این موضوع با هم دعوامون شد ..
عزیز از سر جریان اومدن شما هنوز از من دلخوره و خیلی آب مون با هم توی یک جوی نمیره ..شیوا گفت : می خوای من با عزت الله خان حرف بزنم ؟ آخه اونم تا اسم فرح میاد اوقاتش تلخ میشه ...گفتم: من اگر جای فرح بودم می دونستم چیکار کنم ...چرا می زاره کتکش بزنن ؟
ادامه دارد...
@aghmiun