چهلمین روز در گذشت کربلایی خانم فریبا زال بیگی همسر گرامی کربلایی امیر علیزاده را خدمت بازماندگان و منسوبین داغدار تسلیت عرض میکنیم.
اعضای کانال آنا وطن آغمیون
@aghmiun
گروه جوجه تیغی... - گروه جوجه تیغی....mp3
زمان:
حجم:
3.7M
صبح 20 دی
صبح از پس کوه روی بنمود ای دوست
خوش باش و بدان که بودنی بود ای دوست
هر سیم که داری به زیان آر که عمر
چون درگذرد نداردت سود ای دوست
👤عطار
صبحتون بخیر🌹
@aghmiun
25.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشبوترین عطردنیا، عطرنون گرمی هست که بادست های مهربون مادرپخته میشه وبوی بهشت میده...
خوشابه حال مابچه های دیروز که عطرچایی تازه دم سماورمادر، عطرنون تازه پخت مادرو... استشمام کردیم.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدودوازده گفت : نه ؛ فکر کردم اگر باطری نداره برات
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوسیزده
بخون روان بشی ..برات خیلی خوبه ...
گفتم : در مورد چیه ؟
گفت داستان ..توام که مرده کشته ی داستانی ...
راستی همش یادم میره دلم می خواد بقیه ی دختر شاه پریون رو برام بگی ...
گفتم :واقعا میگی یا داری مسخره می کنی ؟
گفت : چرا مسخره کنم ؟
گفتم : آخه اون بار خیلی جدی گوش نمی کردی .. باشه توی یک فرصت حتما میگم ..
در همین موقع دوباره در زدن .. یک خانمی گفت : باز کن ..آروم درو باز کردم ..یک زن روستایی که پوستی تیره داشت و یک چادر نماز کثیف سرش بود جلوی روم دیدم ..پرسیدم : با کی کار دارین ؟
زن در حالیکه با گوشه ی چادرش دماغمو می گرفت گفت : با مادرت؛ بگو بیاد دم در کارش دارم ..
امیر حسام رفت جلو و گفت : با مادرش چیکار دارین ؟
گفت : می خوام باهاشون حرف بزنم ...
شیوا اومد کنار پنجره جایی که اون زن نمی دیدش با اشاره پرسید کیه ؟ بگو من نیستم ...
اون معمولا دم در نمی رفت و با همسایه ها ارتباط بر قرار نمی کرد هنوز از اینکه کسی بفهمه اون قبلا جذام داشته واهمه داشت ..
امیر حسام هم اینو می دونست برای همین گفت : من برادرشم مادرم خونه نیست به من بگین ..
گفت : من مادر این آقارجب هستم که برای شما نفت میاره ..
می خواستم اجازه بگیرم بیام برای رجب مون خواهر شما رو نشون کنم ...امیر حسام خیلی جدی گفت : آخ تو رو خدا راست میگین ؟رجب خواهر منو می خواست ؟
خیلی بد شد؛چرا زودتر نیومدین ؟ آخه خواهرم نامزد داره نشون کرده اس شما نمی دونستین ؟زن که منتظر همچین بر خوردی نبود دهنش باز مونده بود و بِروبِر به منو امیر حسام نگاه می کرد نمی فهمید شوخی می کنیم یا جدی هستیم گفت : نه والله , از کجا می دونستم ؟
رجب مون گفت دخترِ توی خونه اس ..حالا مادرت کی میاد من با خودش حرف بزنم ؟
امیر حسام گفت :امشب که نمیاد .. وای ؛وای کاش زودتر گفته بودین وگرنه می دادیمش به پسر شما ..خیلی حیف شد ؛ ؛ دیگه نشونش کردم و شیرینی هم خوردیم ببخشید دیگه ..خوب دیگه کاریش نمیشه کرد ..شما برو برای آقا رجب یکی دیگه رو پیدا کن ..و در حالیکه اون زن هنوز هاج و واج مونده بود درو روش بست ..و برگشت به من گفت : فکر کنم در خورد به دماغش ..خوب من خنده ام گرفت و غش و ریسه رفتم ..و اونم تشویق شد و شروع کرد به مسخره بازی در آوردن و گفت : فکر کن گلنارِ عقل کل ؛؛ زن رجب نفتی بشه ..من که از این به بعد بهت می گفتم زنِ نفتی ...
راستی گلنار ناراحت نشدی خواستگارت رو رد کردم ؟....همینطور که می خندیدم گفتم : هیچوقت این بدی که در حقم کردی رو فراموش نمی کنم ..من اولین دختری رو که خواستی بگیری زیرآب تو رو می زنم و نمی زارم زنت بشه ...
با صدای بلند خندید و گفت : مگه تو رجب رو می خواستی ؟گفتم : بله ؛ چرا که نه ؟ سیاه نبود که بود .. قدش یک متر نبود که بود : نفتی نبود که بود ,مادرشم که دیدی چقدر تو دل برو و شیرین زبون بود برای چی نخواسته باشم ؟گفت : باشه برای اینکه عقده ای نشی از این به بعد بهت میگم زن نفتی ..اینطوری یکم کمتر دلت براش تنگ میشه ..
شیوا از همون جا توی ایوون ما رو تماشا می کرد و در حالیکه یک لبخند رضایت مندانه روی لبش نقش بسته بود ... اومد بیرون وروی پله نشست و گفت : آقا حسام گلنار خیلی خواستگار داره فکر نکن همین نفتی بوده ..
ولی عمه ی من گفته حق ندارین شوهرش بدین ؛ براش نقشه های خوب کشیده ما نمی خوایم اونو شوهر بدیم ..گفتم : وای شیوا چون همچین میگین خواستگار داشته انگار پسر پادشاه اومده بوده خواستگاری من ..یونس پسرِ سلیمان ؛ شاه پسندی با یک زن و چهار تا بچه و اینم که نفتی محله؛ همه رو برق می گیره منو چراغ نفتی ..امیر حسامهمینطور که می خندید و روی پله می نشست گفت : خیلی کار خوبی می کنین؛؛ زن داداش آخه برای چی شوهر کنه ؟ اونم با این آدم ها که حتما قدرشو نمی دونن ..چرا باید یکی اونو بگیره و بدبختش کنه ..الان فرح رو ببینین نونش رو می زنه توی خون و می خوره ..امیر حسام اینو که گفت حالت صورتش تغییر کرد و چشمهاش پر از غم شد و ادامه داد..
زن داداش می دونستین فرح همیشه تنش کبوده ..نامرد اونو می زنه ..می ترسم یک وقت بلایی سرش بیاره ..نمی دونم داداش چراکاری نمی کنه و میگه ما دخالت نکنیم بهتره ..منم گاهی دلم می خواد برم و حسابشو برسم ,, کاش فرح شوهر نکرده بود ..اینقدر از اون شوهرش بدم میاد که حتی حاضر نیستم برم باهاش دعوا کنم ..بدبختی اینجاست که عزیز از فرح پشتبانی نمی کنه و هر بار اونا رو آشتی میده چند بارسر این موضوع با هم دعوامون شد ..
عزیز از سر جریان اومدن شما هنوز از من دلخوره و خیلی آب مون با هم توی یک جوی نمیره ..شیوا گفت : می خوای من با عزت الله خان حرف بزنم ؟ آخه اونم تا اسم فرح میاد اوقاتش تلخ میشه ...گفتم: من اگر جای فرح بودم می دونستم چیکار کنم ...چرا می زاره کتکش بزنن ؟
ادامه دارد...
@aghmiun
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◀️برنامه فرداشب گروه موفق ائلمان بندبه سرپرستی وخوانندگی جناب آقای افشین حسین زاده👏👏
@aghmiun
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دوستای ناباب راعوض کن تازندگیت عوض بشه...
@aghmiun
تقدیم نگاه های مهربان مخاطبین کانال آنا وطن آغمیون
حتما با دیدن عکس های زیبا و خاطره انگیز حال دل تون خوب میشه....
@ahmiun