eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی کوتاه‌تر از اونیه که صبح با حرص خوردن از خواب بیدار بشی. پس آدمایی که باهات خوب برخورد می‌کنن رو دوست داشته باش و اونایی که برخورد خوبی نمی‌کنن رو فراموش کن 🌸🍃 @aghmiun
برای حفظ سلامتی مغزتون این کارهارو انجام بدین: عرق کنید؛ ورزش هایی انجام بدین که ضربان قلب روبالا میبره و‌جریان خون رو به مغزو بدن افزایش میده یادبگیرید؛ اموزش دیدن درهرمرحله اززندگی به کاهش خطر زوال شناختی وعقل کمک میکنه. سیگار وقلیون والکل ممنوع؛ این سه تا تاثیر منفی مستقیمی برمغزتون دارن حواستون به غذایی که میخوریدباشه؛ تا۳۰درصد هرچیزی که مامیخوریم مستقیم کالریش صرف مغز میشه!حالا هرچی چربی کمتروسبزیجات ومیوه بیشترباشه مغزبیشترکیف میکنه. خواب شب رو به تاخیر نندازید؛ ۷ساعت خواب برای مغز لازمه و هرچی شبا دیرتر بخوابین مغز تایم برای پاکسازی خودش رو از دست میده. معاشرت کنید؛ انزوا جزو چیزای بدیه که داره فراگیر میشه! تنهایی با انزوا فرق داره و انزوا یعنی تنهایی از حد تعادل خارج شه و ما اصلا بیرون نریم و تو غار تنهایی بمونیم، با هیچکس ارتباط سالم نداشته باشیم .. خودت رو محک‌بزن؛ هرچی از مغز بیشتر کار بکشید، حجمش نرمال باقی میمونه.. کارای خلاقانه انجام بدین، بازی هایی بکنی که نیاز به فکر کردن داره، یادگیری یه زبان جدید به شدت برای مغزتون خوبه. @aghmiun
40.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘گشتی دوباره در آلبوم عکس آغمیون 🌼چقدرزوددیرمیشود... 🌺قدرهمدیگروبدونیم. ⭐️ 6 @aghmiun
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺩﺭﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﯿﺪ ﻭ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﺑﺪ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﻫﯿﺪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺭﻧﺞ ﺷﻤﺎ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﺩ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﯿﺪ‌ ﻭ ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﮐﻨﯿﺪ... در گرفتاری باید اندیشه را به جنب و جوش درآورد، نه اعصاب را. خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد ، بلکه خوشبخت کسی است که با مشکلات مشکلی ندارد. باید حوصله داشته باشیم و تحمل کنیم تا موفق شویم. @aghmiun
23217.mp3
زمان: حجم: 1.3M
🔘غزلی از رهی معیری تقدیم همراهان عزیزمان ما نقد عافیت به می ناب داده‌ایم خار و خس وجود به سیلاب داده‌ایم رخسار یار گونه آتش از آن گرفت کاین لاله را ز خون جگر آب داده‌ایم آن شعله‌ایم کز نفس گرم سینه‌سوز گرمی به آفتاب جهان‌تاب داده‌ایم در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت جان در هوای گوهر نایاب داده‌ایم کامی نبرده‌ایم از آن سیم‌تن رهی از دور بوسه بر رخ مهتاب داده‌ایم. @aghmiun
9730.mp3
زمان: حجم: 3.8M
🔘ارباب زمستان ⭐️شهریــــــــــــــــــــار زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را ولیکن پوست خواهد کَند ما یک‌لاقبایان را رهِ ماتم‌سرای ما ندانم از که می‌پرسد زمستانی که نشناسد درِ دولت‌سرایان را به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می‌آید که لرزاند تنِ عریانِ بی‌برگ‌و‌نوایان را به کاخِ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را طبیبِ بی‌مروّت کی به بالینِ فقیر آید که کس در بند درمان نیست درد بی‌دوایان را به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر که حاجت بردن ای آزاده‌مرد این بی‌صفایان را به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود کجا بستند یارب دست آن مشکل‌گشایان را نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلتید خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را به کام مُحتَکِر روزیِ مردم دیدم و گفتم که روزی سفره خواهد شد شکم این اژدهایان را به عزّت چون نبخشیدی به ذلّت می‌سِتانَندَت چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس که می‌گیرند در شهر و دیار ما گدایان را @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسیزده بخون روان بشی ..برات خیلی خوبه ... گفتم :
امیر حسام گفت : زورش نمیرسه ..می ترسه .. گفتم : اگر یک چماق بلند بر داره بزنه توی سرش یا حساب کار دستش میاد یا طلاقش میده که در هر دو صورت به نفع فرح میشه .. امیر حسام گفت : وایییی زن داداش به خدا گلنار آدم خطرناکیه ..به نظرم بدینش به همین  نفتی .. و قاه قاه خندید .. اون روز ما زیر درخت های باغ که حالا پر از میوه بود  فرش پهن کردیم و ناهار رو اونجا خوردیم .. شیوا سر حال بود و همه ی کارای خونه رو انجام می داد تا من این یکی دو روز آخرِ مونده به امتحانم  درس بخونم ... امیر حسام قبل از اومدن آقا رفت ..روز امتحان آقا سر کار نرفت و خودش با من اومد و همونجا موند تا امتحانم تموم شد و اسمم رو برای شهریور نوشتم  و منو برگردوند  خونه و بعد رفت سر کارش و من می دیدم که چقدر با محبت و مهربونی بامن رفتار می کنه طوری که اصلا باهاش احساس بیگانگی نداشتم  .. بهار رو به پایان بود و ما همچنان روزگار خوشی رو میگذروندیم .. اغلب شب ها آقا ما رو سوار ماشین می کرد و میبرد گردش گاهی سینما میرفتیم و گاهی با خریدن کباب و توی یک پارک خوردن کنار هم خوش بودیم ... گاهی احساس می کردم چقدر زندگی با من مهربون بوده که می تونم کنار آدم هایی مثل اونا زندگی کنم ..و من و بچه ها روز به روزبیشتر بهم علاقمند می شدیم  .. اونا  بدون من غذا نمی خوردن ..و بدون من و قصه هام نمی خوابیدن .. و اونا  برای من مثل نفس کشیدن  بودن ؛ حاضر بودنم جونم رو براشون بدم ...شهریور هم امتحانم رو با موفقیت دادم و رفتم کلاس سوم ... حالا بشدت به نوشتن علاقه پیدا کرده بودم ؛و توی یک دفتر چهل برگ کاهی هر چیزی  که می دیدم و هر اتفاقی که می افتاد یاد داشت بر داشتم  ... و در هر فرصتی کتابم رو دستم می گرفتم و توی اون باغ قدم می زدم و زیر یک درخت می نشستم و می خوندم .. وقتی امیر حسام این اشتیاق منو برای خوندن می دید مرتب برام کتاب میاورد .. با اینکه مدتی بود از توجه زیاد اون به خودم خوشم نمی اومد اما هیچ عکس العملی نشون نمی دادم و سعی داشتم عادی باهاش رفتار کنم .. چون هر تغییر حالت من باعث میشد اون بفهمه که من یک چیزایی دستگیرم شده ....دخترا ی اون زمان با حالا خیلی فرق داشتن ..برای یک دختر از سن  یازده ؛ دوازده سالگی شوهر پیدا میشد و دم بخت حسابش می کردن .. و خوب به ناچار از نظر روحی آماده می شد که حداکثر تا چهارده پانزده سالگی ازدواج کنه ... دیگه بچه نبودم و این چیزا رو خوب می فهمیدم که اون نوع نگاهش به من عوض شده و گاهی حس می کردم تنها به خاطر دیدن من اون همه راه رو میاد و بر می گرده ... اما من اونو فقط به چشم برادر آقا ..و یا حتی برادر خودم می دیدم .. برای همین به هیچ عنوان نمی خواستم شکی به دل کسی بندازم تا سر زبون بیفتم ....پاییز بود و درخت های باغ ِ ما و درّه ی پشت دیوار همه یکجا  بصورت بی نظیری  تماشایی شده بودن مخصوصا وقتی خورشید می خواست غروب کنه اعجازی  از  رنگ و نور بوجود میاورد که منو مست می کرد .. و بدون استثنا هر روز میرفتم توی ایوون طبقه ی بالا و از اونجا این منظره رو تماشا می کردم ... در همون حال میرفتم توی رویا های خودم ...پرواز می کردم و لابلای اون برگ های رنگ و وارنگ که زیر نور خورشید می درخشیدن از این شاخه به اون شاخه می پریدم ... توی آسمون چرخی می زدم و کنار رود خونه می نشستم و تنی به آب می دادم و بر می گشتم ... گاهی شیوا هم میومد و پیشم می ایستاد و دست در کمر هم به اون منظره نگاه می کردیم درست مثل زمانی که توی کوهستان بودیم .. ما اونجا بهم انس گرفتیم و با هم یکدل و یک زبون شدیم ... و در همون حال با هم درد دل می کردیم و یاد کوهستان و غروب اونجا و خاطراتش  میفتادیم ...تا یک روز بعد از ظهر که من  همین طور محو تماشا بودم یک مرتبه امیر حسام از پشت سرم گفت :  سلام گلنار ؛ چیکار می کنی ؟ بیا شیرینی آوردم با چایی بخوریم .. بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم گفتم : سلام خوش اومدی ....و از جام تکون نخورم .. اومد و کنارم ایستاد پرسیدم : به چه مناسبت شیرینی خریدی .. گفت : از لج عزیز ..دعواکردم و از خونه زدم بیرون ..فکر کردم چطوری اوقاتم رو شیرین کنم ..رفتم خریدم ... بعد نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد :  چقدر اینجا قشنگه ...تو کدوم فصل رو دوست داری ؟ گفتم : فصل بهار و تابستون و پاییز و زمستون .. گفت : همیشه منو غافلگیر می کنی ..فکر می کردم الان میگی پاییز ... همه رو دوست داری ؟؛؛ اونوقت چرا ؟ گفتم: نمی دونم ..وقتی بهار میشه میگم این از همه بهتره .. تابستون میگم آخیش چقدر خوب شد میوه فراوان شده و زردآلو و هلو اومده ..پاییز که برای من مثل رویاست اونقدر که دوستش دارم ..و زمستون وقتی برف شروع می کنه به اومدن   احساس امنیت می کنم .. حس می کنم دیگه همه جا امن و امانه ... ادامه دارد... @aghmiun