کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوچهارده امیر حسام گفت : زورش نمیرسه ..می ترسه ..
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوپانزده
می دونی سفیدی برف برای من مثل اینکه که اومده تا بدی ها رو پاک کنه و با خودش ببره ..من از نگاه کردن به برف خسته نمیشم ....وقتی توی کوهستان بودیم تا چشم کار می کرد برف بود ..دستمون از زمین و آسمون کوتاه شده بود و حتی اگر داد می زدیم کسی نمی فهمید ..ولی من لذت می بردم ..دوست داشتم و نمی ترسیدم ..شاید برای همین حسی که داشتم و به شیوا جون هم منتقل می کردم اونجا دوام آوردیم و زنده موندیم ... .گفت : تو اگر بیفتی توی یک چاه و هیج کس نباشه نجاتت بده چیکار می کنی ؟
با خنده گفتم منظورت رو نمی فهمم ولی به نظرم گریه کنم ..گفت : فکر نمی کنم تو گریه کنی فورا به دنبال یک چیزی می گردی که اونجا هم بهت خوش بگذره ..خیلی از این اخلاق تو خوشم میاد ..گفتم : فقط همیشه خودمو با اونچه که هست تطبیق میدم و دلیلی نمی ببینم که بی خودی خودمو اذیت کنم ...شیوا جون میگه چون تا حالا بلایی به سرت نیومده و همیشه دست از دور بر آتیش داشتی اینطوری فکر می کنی ..شایدم راست بگه ؛ نمی دونم ..حالا بیا کمک کن من فرش پهن می کنم توام پشتی ها رو بیار ..الان آقا از خواب بیدار میشه ..با هم تند و تند این کارو کردیم ؛ بعد سماور رو روشن کردم و بردم همون جا و رادیو هم گذاشتم ..
و وقتی آقا از خواب بیدار شد و اومد همه اونجا دور هم جمع شدیم و شام خوردیم ..و امیر حسام و آقا تخته بازی می کردن ..
منم پرستو رو گذاشته بودم روی پام تا بخوابه و پرینازم توی بغل شیوا داشت می خوابید که یکی با ضربات محکم و پشت سر هم می کوبید به در طوری که معلوم بود اوضاع عادی نیست ..بی اراده گفتم : عزیز اومده ؛؛ شیوا از ترس خودشو چسبوند به آقا ...
امیر حسام گفت : من میرم ...و با عجلهدوپله یکی رفت پایین ..آقا هم از جاش بلند شد و به شیوا گفت : قربونت برم اون پایین آتیش گرفت تو از اینجا تکون نمی خوری فهمیدی ؟راست میگه عزیز با امیر حسام دعوا کرده ممکنه خودش باشه من درستش می کنم ..
ولی من پرستو رو گذاشتم زمین و دویدم دنبال آقا ببینم چه خبره ..تا وارد حیاط شدم ؛فرح رو خونین و زخمی در حالیکه امیر حسام زیر بغلشو گرفته بود دیدم که نای راه رفتن نداشت یک چشمش از شدت کبودی و ورم باز نمیشد و از گوشه ی اون خون میومد جای انگشت های اون مرد که به صورتش سیلی زده بود بطور وحشتناکی ورم داشت ...
آقا رنگ از روش پریده بود با عصبانیت پرسید : با چی اومدی اینجا ؟فرح آروم و بی رمق گفت : تاکسی ....آقا با سرعت رفت لباس بپوشه ...
دویدم بالا و به شیوا گفتم : بیاین فرح اومده آقا می خواد بره دعوا ..زود باشین نزارین مرتیکه وحشیه ممکنه اتفاق بدی بیفته ..
بچه ها رو بغل کردیم و آوردیم پایین و گذاشتم توی جاشون ..اما هیچ کس نمی تونست جلوی امیر حسام و آقا رو بگیره اونا داشتن میرفتن از در خونه بیرون و فرح زار و نزار روی پشتی افتاده بود ...دویدم دم در و جلوشون ایستادم...گفتم : آقا تو رو قران این کارو نکنین ...این موقع شب یک کاری دست خودتون میدین ..اما آقا سرم داد زد: برو کنارگلنار من باید همین امشب حساب اون مرتیکه رو برسم ..تو مراقب فرح و شیوا باش ..درو رو کسی باز نکنین تا ما برگردیم حتی عزیز,, ..شنیدی چی گفتم ؟ برای هیچ کس باز نکنین ...
و همینطور عصبی و هراسون با امیر حسام رفتن بطرف ماشین ,,
و با سرعت دور زدن و دور شدن..
شیوا هم خودشو رسوند ولی دیگه فایده ای نداشت ..هر دو نگران بودیم بهم نگاه کردیم ..
شیوا گفت : نکنه کاری دست خودشون بدن ؟
گفتم : نه فکر نمی کنم آقا آدم عاقلیه دست به کاری نمی زنه که درد سر بشه ...
اما خودم به این حرف اعتقاد نداشتم و دلم شور افتاده بود ...
شیوا جلو تراز من با عجله رفت تا به فرح برسه ..بچه ها که هنوز خوابشون سنگین نشده بودکه اونا رو آورده بودیم پایین ؛هر دو گریه می کردن و صداشون میومد اما من چشمم افتاد به چادر فرح که روی زمین ولو شده بود خم شدم که برش دارم مقدار زیادی خون دیدم ..
وحشت زده چادر و جمع کردم و با سرعت خودمو به شیوا رسوندم که داشت وارد ساختمون میشد و گفتم : چادرش پر از خونه ..یعنی چی شده ؟
شیوا هراسون گفت : یا حضرت عباس ..
و دوید بطرف اتاقی که فرح توش بود ....
اون چمباتمه زده بود واز درد به خودش می پیچید و با دندون آستین لباسشو گاز می گرفت و گریه می کرد ....
شیوا پرسید : فرح جان چی شدی خونریزی داری ؟
ببینم نکنه حامله ای ؟
فرح در حالیکه گریه اش شدید تر شده بود و خودشو از درد تاب می داد گفت : زن داداش ؛ حالم خیلی بده ..فکر کنم بچه ام داره میفته کمکم کنین ..
شیوا هراسون و دستپاچه شده بود با اعتراض گفت : آخه چرا تا داداشت بود نگفتی حالت بده ؟ الان من چیکار کنم؟
ممکنه جونت به خطر بیفته ...اگر گفته بودی عزت الله تو رو می برد مریض خونه ..وای خدا چیکار کنم حالا نکنه بلایی سرت بیاد ...
ادامه دارد...
@aghmiun
🌼سلام.
🔘وقت همراهان گرانقدر بخیر.
به درخواست برخی از شما عزیزان،وجهت مشاهده همراهانی که اخیرابه کانالمون پیوستند، فیلم قدیمی مسافرت مکه مجددا جانمایی میشود.
@aghmiun
45.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلمهایی تقدیم میگردد مربوط به بیش ازبیست سال پیش، مراسم عزیمت وبرگشت تعدادی از عزیزان آغمیونی ازحج تمتع.
بامشاهده فیلم به شکوه مراسم پی خواهید برد.
اکثریت این حاجیهای عزیزمون ازجمله پدر خودبنده مسافرجهان آخرت شده وجاشون بین ماخالیه.
روحشون شاد.
🎬فیلمبرداری ازعکاسی افشین.
(مرد زحمتکش ودوست داشتنی وهنرمند جناب آقای محرم حسین زاده)
#مکه ۱
@aghmiun
*آب پنهان چیست ؟*💦💦💧
در کالیفرنیا که یکی از سرسبزترین و زیباترین ایالت های امریکاست ، دانشمندان از 5 سال پیش خطر خشکسالی را پیش بینی کرده اند.
همه نهادها احساس خطر کردند ، کارواش ها و استخر ها دستور داده شده اند که از دستگاه های تصفیه آب استفاده کنند تا از همان آب مصرفی دوباره استفاده کنند.
شهرداری استاندارد شیرهای دستشویی ها و حمام ها را عوض کرد و همه ساختمان ها موظف شدند از شیرآلاتی استفاده کنند که حجم کمتری از آب را از خود بیرون
میکنند.
آب آپارتمان ها محاسبه هزینه اش بر اساس تعداد نفر شد ، خانه هایی که اتومبیل یا چمن زیاد آب میدهند جریمه های سنگین میشوند.
همه دانشگاه ها و ادارات دولتی موظف شدند تا سه سال اینده از چشم های الکترونیک برای شیر دستشویی های خود استفاده کنند و حتی استانداردهای حجم سیفون توالت ها هم تغییر کرد.
شرکت های تحقیقاتی روی شیوه جدید آبیاری کشاورزی کار کردند و میزان آب مصرفی کشاورزی 41 درصد کمتر شد.
*خلاصه همه چیز در* *جهت صرفه جویی* *👽آب💦💧*
امروز گفته میشود خطر کم آبی در کالیفرنیا نسبت به دیگر ایالت ها 7 سال عقب تر می افتد.
اما اصل ماجرا ، شاهکار کالیفرنیایی ها روی پدیده ای بود به اسم Embodied water ، یا آبی که به چشم
نمیآید.
*داستان چه هست؟*
شما حجم زیادی برگه در پرینترتان دارید یا چرک نویس های روزانه.
*آیا میدانید برای تولید هر برگه A4 تا رسیدن به شما،1 لیتر آب مصرف میشود؟*⁉️
*آیا میدانید برای تولید هر کفش چرم زنانه یا مردانه 811 لیتر آب مصرف شده؟*⁉️
*آیا میدانید برای تولید یک عدد نان سنگگ که هر روز خانواده میخورند 201 لیتر آب صرف شده؟*⁉️
و آیا میدانید *هر شلوار لی* که هر یک از ما میپوشیم برای تولیدش *1000 هزار لیتر آب* صرف شده است؟⁉️
اینها آب پنهان در زندگی ما هستند.
مصرف آب پنهان ما انسان ها ، 91 درصد مصرف آبی است که هر روز مصرف میکنیم.
و بخش زیادی از آن مربوط به محصولات خوراکی و پوشش و لوازم زندگی میشوند.
وقتی یک کشور میگوید با خطر خشکسالی روبروست ، معنی اش اینست که تاثیرش پشت همه این خوراکیها و لباسها و حتی مانیتور و کتاب و یک لیوان شیر روی میز شماست ، اگر تمام شود این محصولات هم کم کم دیگر تولید نمیشوند.
*این یک بحران است* به آن توجه کنید.
دفعه بعد که *یک کیلو سیب زمینی خریدید ،* حواس تان باشد در مصرف اش دقت کنید ، برای تولید آن یک کیلو *111 لیتر آب* از آب ایران کم شده است و آن 111 لیتر به سختی جایگزین میشود!!!
دوستان عزيز با توجه به نقشه هاي هواشناسي تا سه ماه آينده فقط سه الي چهار روز بارندگي در برخی استانها واحتمالا كل كشور خواهيم داشت ،
با توجه به فقط بيست ميلی متر باران تا اين لحظه بايد شاهد شديدترين خشك سالي سالهاي اخير باشيم كه خود اين موضوع اوضاع امنيتي را صد چندان به مخاطره خواهد انداخت ، عدم رعايت مصرف بهينه اب همه ما را به منجلابي سخت خواهد انداخت.
*💧ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺗﺸﻨﻪ ﺍﺳﺖ*
.ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﮐﻤﺘﺮ ﻣﺼﺮﻑ ﮐﻨﯿﻢ
*ﺗﺎ : رﻭﺯﯼ*
*17/000/000*
*ﻟﯿﺘﺮ آﺏ ، ﺫﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮﺩ*
لطفاً ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺮﺍﮎ بگذارید.
💧ﻭﺭﻭﺩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﻫﺸﺘﻤﻴﻦ ﺳﺎﻝ ﺧﺸﮑﺴﺎﻟﻰ
ﻃﺒﻖ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﻯ ﻧﺎﺳﺎ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺍﺯ 8 ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻭﺭﻩ 30 ﺳﺎﻝ ﺧﺸﮑﺴﺎﻟﻰ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ...
*💧ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ*
*ﻭ ﮐﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﺩﻭﻟﺖ*
*ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻧﺒﺎﺷﯿﻢ ،*
*ﺗﺎ ۱۰ﺳﺎﻝ ﺁﺗﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ،*
*ﮐﺎﻣﻼ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ!*
💧ﻃﺒﻖ ﮔﺰﺍﺭﺵ ﻧﺎﺳﺎ ﺷﺪﺕ ﺧﺸﮑﺴﺎﻟﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺣﺪﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﮐﻞ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻣﺤﺾ ﻣﺤﺼﻮﻻﺕ ﺯﺭﺍﻋﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ.
ﺍﮔﺮ ﺗﺪﺍﺑﯿﺮ ﺟﺪﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻧﺸﻮﺩ ﺑﮕﻔﺘﻪ ﻧﺎﺳﺎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﺭ ﻧﯿﻤﻪ ﺧﺸﮏ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﺸﻮﺭ ﺧﺸﮏ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ!!
*💧ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻨﮑﻪ*
*ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﺍﻧﺠﺎﻡ ۲۵ %*
*ﺻﺮﻓﻪ ﺟﻮﯾﯽ،*
*ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺤﺮﺍﻥ*
*ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ!*
ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺭﺍ ﺟﺪﯼ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ!!!
ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺴﺘﻦ ﻇﺮﻑ/
ﺣﻤﺎﻡ / ﻟﺒﺎس/ مسوﺍﮎ /
ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ / ﻭﺿﻮ،،،،،
ﺑﻪ ﺍﺭﺯﺵ
ﺁﺏ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ!!
ﺑﺎ ﺁﺏ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﮑﻨﯿﻢ!!
ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻢ ﺍﺳت
💧ﺁﺏ ﻣﺎﯾﻪ ﺣﯿﺎﺕ ﺍﺳﺖ...💧
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ارسالی جناب بیسرایی ( پور امجد عزیز)
@aghmiun