پنجشنبه ها
چه خوشحال می شوند
عزیزانی که
دستشان از دنیا کوتاه است
و منتظر مهرتان هستند
جایشان تا ابد در قلبمان خالیست
با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم
@aghmiun
اولین عکس این پنجشنبه
مرحوم حاج صادق مهتابی
مرد مهربان و متدین
برای شادی تمام در گذشتگان مان بخوانیم ذکر صلوات و فاتحه
الهم صل علی محمد و آل محمد
@aghmiun
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرحومه مغفوره گوهر خانم نجف زاده همسر مرحوم حاج شیخ محمد نجفیان
روح هر دو شاد
با ذکر صلوات و فاتحه
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
اولین عکس این پنجشنبه مرحوم حاج صادق مهتابی مرد مهربان و متدین برای شادی تمام در گذشتگان مان بخوا
روزی هم نوبت ما خواهد شد که باید به سفر برویم یک سفر جاودانه یک سفر بی بازگشت یک سفری بدون بلیط و ویزا یک سفری که نه از روزش خبر داریم نه از ساعت حرکت اش.
ولی مطمینا باید به این سفر برویم چه بخواهیم چه نخواهیم.
سفریکه همه عزیزانمان بدنبال سفر کرده گریه خواهند کرددر حالیکه خود مسافر به خنده و خوشحالی به چنین مسافرتی خواهد رفت.
خیلی از نزدیکان دوستان , آشنایانی را از دست دادیم و در مواقع خاص بیاد آنها می افتیم, خاطره هایی که از دوستان سفر کرده یمان داریم و با یاد آوری آنها , به پوچی و واهی بودن دنیا پی می بریم.
چه روزهایی را که با عزیزانمان سپری کردیم و اکنون در فقدان و نبود آنها ارزش و منزلت آنها را در می یابیم .
و با خودمان کلنجار می رویم ای کاش این کار را با فلانی انجام میدادم ای کاش فلان کار را انجام نمی دادم و فلانی را آزرده خاطر نمی کردم, ولی چه فایده کار از کار گذشته و کاری را که نباید می کردم کردیم.
ولی میشود از این اعمال کرده و نکرده خودعبرت بگیریم و دو باره انجامش ندهیم .
بعد از این با دوستان و آشنایان و همسایگانمان دوست باشیم و دل هایشان را بدرد نیاوریم که فردا اگر اتفاقی افتاد و کس دیگری از میانمان رفت افسوس گذشته را نخوریم. انشاالله
واما یکی از مردان مهربان و نیک روزگار که چندین سال است به دیار باقی شتافته و من خاطرات اندکی با نامبرده , در مدت کوتاه آشنایی با این مرد مهربان دارم مرا بر آن داشت تا با یادی از نامبرده در این صفحه, یادش را گرامی بدارم.
مرحوم حاج صادق مهتابی , چندی سال هست که از میان ما رفته است ولی خاطرات شیرین نامبرده هیچ وقت از یاد و ذهنم نخواهد رفت, حاج صادق بعد از اینکه از روستا یمان آغمیون , به تهران آمد و ساکن شدمن با نامبرده بیشتر آشنا شدم , ایامی که در آغمیون بودیم ایشان را دیده بودم ولی نمی شناختمشان. شاید اسم شان را هم نمی دانستم. از وقتی با ایشان بیشتر نشست و برخاست کردم , هر چند خداوند به نامبرده اولاد نداده بود , ولی برادر زادگانشان , عین یک فرزند در خدمتشان بودند و در تمام طول حیاتش احترام و عزت خاصی برایش قایل بودند.
از وقتیکه باب آشنایی و دوستی بنده با حاج صادق درخیابان احسانی عبدل آباد باز شد بیشتر و بیشتر با اخلاق و نیت و کردار این مرد بسیار مهربان آشنا شدم چنانچه اگر روزی ایشان را نمی دیدم بلافاصله سراغش را می گرفتم , نماز اول وقت ایشان قلب ریوف و مهربان ایشان مرا به وجد می آوردخاطراتیکه از آغمیون طی چندین سال زندگی در آنجا برایم تعریف میکردچقدر حسرت میخوردم چرا قبلا با این دنیای مهر و محبت آشنا نشدم.
حاج صادق قلبی صاف و سفید بر خلاف سیمای ظاهری اش داشت یک لکه سیاه در قلب این مرد مهربان وجود نداشت.
برای اینکه حاج صادق حوصله اش سر نرود , و یادش هوای روستا را نکند برایش یک بساط کوچک عروسک فروشی بپا کردند تا هم رزق و روزی کند و هم سرش گرم شودیک روز وقتی از نماز ظهر برگشت , به من گفت فلانی مثل اینکه عروسک ها را دزدیده اندگفتم حاجی شاید اشتباهی شده .
فردا حاجی دو باره میخواست نماز ظهر , به من سفارش کرد فلانی مواظب عروسک ها باش. گفتم چشم. ایشان ازنماز برگشتند گفتند مثل اینکه باز هم عروسک دزدیده اند.گفتم حاج صادق فردا کاملا مواظب میشوم.
مجددا فردا وقت نماز شد حاجی مخواست عازم مسجد شود رو کرد به من گفت من رفتم و روی عروسک ها را با پارچه ای بزرگ می پوشانم تا خیال مان راحت باشد. گفتم حاج صادق تو داری می روی مسجد تا نماز بخوانی آیا رواست روی عروسک ها را بکشی و آن دزد بد بخت نتواند عروسک بردارد ؟شاید پولی ندارد و خرجش را با ان عروسک دزدی در می آورد.
این مرد مهربان کمی تامل کرد و بعد یک لبخندی زد و پارچه را از روی عروسک ها برداشت و به من گفت نیازی نیست مواظب عروسک ها باشید بذار یارو بیاید عروسک ببرد و خرجش را در بیاورد. و سپس سمت رفت تا اقامه نماز کند .
یک روز هم باهم درد و دل می کردیم از گذشته و از آغمیون از مال و منال و اولاد و غیره.
یک دفعه به من گفت نگرانم وقتی از دنیا رفتم اولادی ندارم برایم قران بخواند , گفتم حاج صادق اولا که آقا جابر.علی آقاواقا نادر آقا ولی ,آقا حمیدو...همیشه عین پروانه دورت می گردندخیالت راحت باشد خدای ناکرده اتفاقی برایتان بیفتد هر کاری برای پدرشان بکنند برای تو هم انجام خواهند داد نفسی کشید و گفت می دانم.سپس گفتم حاج صادق انشاالله صد سال عمر کنیدولی اگر شما قبل از بنده فوت کردیدبرایتان قول می دهم هر پنجشنبه برایتان قران بخوانم وقتی اینها را شنید یک اطمینان خاطری پیدا کردو رویم را بوسیدو خندید
مدت زیادی نگذشت بلیط سفر آخرت حاج صادق مهتابی فراهم شد و ایشان در بهت و اندوه فراوان دوستان و آشنایان مسافر دنیای آخرت و یکی از بهشتیان شد. هر وقت شب های پنجشنبه بخواهم برای والدین و درگذشتگان
قران تلاوت کنم نیت نفر اولم حتما حاج صادق مهتابی است.روحش شاد
مخلص محموداسماعیلی
🔘پیام یکی از مخاطبین گرامی از گنبد کاووس
سلام وممنون بابت کانالتون
اگر اھالی آغمیون مطلبی در مورد روستای آلان براغوش دارند.
ممنون میشم ذکر کنند.
این عکس مربوط به دانش آموزان چهارم دبستان فرخی آغمیون و مربوط به سال ۱۳۵۳ است. معلم خانم فرامرزی. ۱عباسعلی صفری۲ علی شاکری۳ فیروز پیل بالا۴ قادر معماری ۵ برات ولیپور ۶ علی مهتابی پسر عمومی علی مهتابی، ۷۰ ابراهیم سیف خانی ۸ حسین فلاحی ۹ خدابیامرز پرویز قرائی ۱۰ جلیل ساعدی ۱۱ ناشناس ۱۲ جابر زلفی و فرد کناری خلیل میرزایی ۱۳ ،محمد کریمی ۱۴ ناشناس ۱۵ تراب قلیجی ۱۶ شمسعلی شکرانی ۱۷ اسرافیل صمد خانی ۱۸ احمد خدایاری ۱۹ غلامعلی راستگو ۲۰ مرحوم علیرضا اصغری ۲۱ احتمالا محمد قاهری ۲۲ آقای فرامرزی ناظم مدرسه
نشسته از چپ
ناصر ابتهاج ۲ مصطفی حمدی پور ۳ سلیمان شکری ۴ تقی محمد نسب ۵ حمید (محمد) نیازیان ۶ مالک درگاهی ۷ محمد بینوایی(احتمالا) ۸ اروجعلی دلیری۹ حسن آتیه دان ۱۰ ابوالفضل اصلی ۱۱ مرحوم باقر زمردی ۱۲ رحیم نوری پور ۱۳ علی اکبر فدایی اقدم.۱۴ صالح معرفت ۱۵ و ۱۶ بهروز محامد ۱۷ مجید میرزایی
@aghmiun
Hatef hatef_zange_tafrih 128.mp3
زمان:
حجم:
13.2M
🎙hatef_zange_tafrih
🎼 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوپانزده می دونی سفیدی برف برای من مثل اینکه که ا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوشانزده
و در همون حال یک بالش گذاشت و گفت: دراز بکش ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم ..آخه دختر چرا باخودت این کارو کردی ؟ ..
گلنار دوتا بالش بزار زیر پاش ..اون بچه ها رو از این اتاق ببر...
اما تا فرح رو دراز کرد زیرش پر از خون بود ؛ در واقع اون روی خونِ خودش نشسته بود..
با ناله گفت : ببخشید زن داداش خجالت کشیدم ..آخه کسی نمی دونست که حامله ام ....
من فورا بچه ها رو که گریه می کردن بردم توی اتاق بغلی و گفتم : پریناز یک کاری برای من می کنی ؟ امشب تو پرستو رو بخوابون ببین عمه مریض شده به کمک من احتیاج داره ...
منم قول میدم فردا برات دختر شاه پریون رو تعریف کنم ..
بیا اینجا این بالش رو بزارم روی پات ..آهان ..آفرین دخترم حالا پرستو رو روی پات بزارم و برم براش شیر بیارم توام تکونش بده ..تا خوابش ببره ..
آفرین باریکلا دختر قشنگم ..آره همینطور خوبه ..من الان میام ...با سرعت شیشه ی پرستو رو شیر کردم و دادم دستش اون ساکت شد و پریناز به زحمت تکونش می داد درِ اتاق رو بستم و رفتم سراغ فرح که از درد فریاد می زد و به خودش می پیچید ..
شیوا یک لگن آورده بود و گذاشته بود زیرش ..
نزدیک دو ساعت اون زن بیچاره درد های وحشتناک کشید..من و شیوا در مونده بهش نگاه می کردیم و نمی دونستیم چه کاری می تونیم براش بکنیم ..
نه وسیله ای بود نه امکانش که به کسی خبر بدیم ...
اونقدر فریاد زد و به خودش پیچید تا بچه اش افتاد ...منو و شیوا پا به پای اون گریه می کردیم ...
شیوا دستی از روی ناراحتی به صورتش کشید و احساس خفگی بهش دست داده بود ..
شالی که همیشه سرش می کرد رو باز کرد و انداخت کنار اتاق و با سرعت رفت دستهاشو شست و به من گفت از اتاق برو بیرون ...
جفتش نیومده خطرناکه ...خودم باید یک کاری بکنم ..
گفتم : جفت ؟ یعنی دوتا بچه داشت ؟
گفت : برو بیرون ..اینقدر حرف نزن ...
گفتم : میمونم کمکتون می کنم من جایی نمیرم ...گفت : پس دستهاشو بگیر ..نزار تکون بخوره ..
من می ترسم و خودمم نمی دونم می تونم یا نه ؟ ولی باید کمکش کنیم جفت بیاد ...وگرنه تا صبح دوام نمیاره ...
فرح خیس عرق شده بود و دیگه نای حرف زدن و حتی ناله کردن نداشت ...
وقتی کار شیوا تموم شد ..
نفس بلندی کشید و گفت : خدا کنه اشتباهی نکرده باشم ..ولی جفت رو گرفتم ...
و چند دقیقه صبر کرد و به فرح گفت : اینطوری نمی تونی بخوابی باید تمیز بشی می تونی آروم بلند بشی ؟
با سر جواب مثبت داد و ..هر دو زیر بغلشو گرفتیم و بردیمش لباس هاشو در آوردیم وبدنشو شستیم و شیوا داشت از لباس های خودش تن اون می کردکه من فورا همه ی اون چیزایی رو که خونی بود جمع کردم از اتاق بردم ...و ریختم توی حیاط ..
اما اون بچه ای که انداخته بود رو توی لگن دیدم حتی دست و پاش در اومده بود خیلی حالم بد شد ...
می لرزیدم و بغضی شدید گلومو فشار می داد و دلم می خواست هوار بکشم ...اصلا عادلانه نبود..فرح که فقط دو سال از من بزرگ تر بود هنوز بچه بود اینطور مورد ظلمی بدتر از شیوا قرار گرفته بود که مرد زندگیش این همه در حقش نامردی کنه و اون دختر راه به خونه ی مادر هم نداشته باشه از ترس اینکه دوباره اونو به آغوش اون مرد بی رحم بندازه ....
همینطور که فکر می کردم رفتم بالا و فرش کهنه ی ایوون رو کشیدم و آوردم پایین و انداختم توی اتاق ..و یک رختخواب برای فرح پهن کردم ...
تا شیوا اونو آورد و زار و نزار و بی رمق و آروم روی اون دراز کشید ..
اشکهاش بدون اینکه گریه کنه از چشمهای ورم کرده اش پایین میومد و زیر لب تکرار می کرد ببخشید ..تو رو خدا ببخشید ...نمی دونستم کجا برم ..مجبور شدم بیام اینجا ...اون بار که قهر کرده بودم عزیز دوباره منو برگردوند ..نمی خواستم دیگه برم پیش عزیز ...
ببخشید زن داداش ...شیوا گفت :نه عزیزم کار خوبی کردی ؛ ولی کاش وقتی اومدی می گفتی داری بچه میندازی ..شاید میرفتی مریضخونه بچه از دست نمی رفت ..
حالا دیگه تموم شد تو فکرشو نکن .. گلنار تو کاچی بلدی درست کنی عزیزم ؟
گفتم : بلدم ..شما پیشش باشین الان حاضر می کنم ...
همینطور که آرد رو هم می زدم دلم سخت برای آقا و امیر حسام شور می زد ..
دیر کرده بودن ..
دیگه ساعت نزدیک یک نیمه شب بود و از اونا خبر نبود ...که صدای پریناز رو شنیدم که گفت : گلنار پرستو رو خوابونم ...
گفتم وای الهی قربونت برم آفرین به تو مرسی حالا منم کارم تموم شد میام و تو رو می خوابونم ...پرسید : چی درست می کنی ؟ منم از این می خوام ..
گفتم چشم حاضر شد به توام میدم ..کاچی که آماده شد ریختم توی کاسه و بردم توی اتاق ..
شیوا که کنار بستر فرح نشسته بود و سعی داشت اونو آروم کنه کاسه رو ازم گرفت و گفت : فرح باید اینو بخوری حتما شام هم نخوردی ..
ادامه دارد...
@aghmiun
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺ساخت رسیدجعلی برای انتقال پول برای بقیه هم بفرستید کسی سرش کلاه نره
@aghmiun