توچوازعشق بپرسی چمنِ عشق کجاست
گویدت عشق کجاووطنِ عشق کجاست
بردت یادزمانی که توبودی وفلک
گویدت یارکجاوختنِ عشق کجاست
گربپرسی توچه روزی شده ای حاصل عشق
گویدت روزمهیاشدنِ عشق کجاست
گربپرسی بهترین لحظه ی انسان وخدا
گویدت بوسه ی مادردهنِ عشق کجاست
گربپرسی زچه روزی شده این عشق بپا
گویدت دامنِ حوا کهنِ عشق کجاست
گربگویی که شبی مادرودادی توبه خاک
گویدت وای به حالت کفنِ عشق کجاست
گرزمادرتوبپرسی به چه روعشق شدی
گویدت هیچ نپرسیدمنِ عشق کجاست
شکنی گردل مادرنکند فاش تورا
گویدت بازتورا،دل شکنِ عشق کجاست
باردیگرشکنی،بازنرنجد زتو چون
گویدت بادل وجان،کوک زنِ عشقکجاست
گرشوی دامن مادر همه ایام خدا
گویدت بازبیاپیرهنِ عشق کجاست
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوهفده سرتو بیار بالا گلنار یک بالش دیگه بزار زیر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوهجده
ولی خوب بچه ام بود و احساس می کردم با اینکه باباش باقره بازم دلم می خواد نگهش دارم ..
اما امشب سر شب مست اومد خونه ..و بهم گیر داد که چرا اونونمی خوام ؛
با زور ازم می خواست که بهش بگم دوستش دارم ..باور کنین حتی به دروغ هم نمی تونستم این کارو بکنم ...
داشتم از دستش فرار می کردم که منو گرفت و کوبید به دیوار ...
می زد تو صورتم و دهنم و می گفت : بگو منو دوست داری ؛ ..مجبور شدم بگم که منو نزنه ولی راضی نشد می گفت بهم التماس کن که باهات باشم ..
اصلا نمی فهمیدم منظورش چیه و چرا اینکارو می کنه ؟ نمی تونستم کاری رو که ازم می خواست و قبیح بود بکنم حرصش گرفت و چادرمو پرت کرد توی سینه ام و گفت : حالا که نمیگی از خونه ی من برو بیرون ...مست بود هیچی حالیش نبود ..
بعد منو کشون کشون از اتاق برد بیرون و پرتم کرد و از بالای شش تا پله ها افتادم ...بلند شدم و چادرمو سرم کردم و از خونه دویدم بیرون ..
نمی دونم چقدر راه رو دویدم تا یک تاکسی گیر آوردم و سوار شدم اول می خواستم برم خونه ی خودمون ولی بعد یادم افتاد که عزیز باهام چیکار کرده آدرس اینجا رو دادم ...
توی تاکسی دل و کمرم درد گرفته بود اونقدر شدید که نمی تونستم نفس بکشم ..وقتی پیاده شدم حس کردم که داره چه اتفاقی میفته ...
شیوا در حالیکه بشدت برای فرح دلش سوخته بود گفت : مادر و خواهرش وساطت نمی کردن تو رو از دستش نجات بدن ؟
گفت : هیچوقت توی این موقع ها خودشون رو نشون نمی دادن و وانمود می کردن اصلا نفهمیدن ....
شیوا گفت :کاش به عزت الله خان می گفتی که شوهرت مست بوده ..خیلی دلم شور می زنه ..وای خدا حالا چی میشه ؟ خودت به دادمون برس ..همینطور که به حرفای فرح گوش می دادم پریناز توی بغلم خوابید ..
حالا دیگه نمی دونستم بفهمم این دنیا برای زندگی کردن چطور جاییه ؟ و من چه آینده ای خواهم داشت ترسیده بودم ...
دلم برای فرح می سوخت ..و با همه ی خامی که داشتم می تونستم تصور کنم که زندگی اون تا آخر عمرش تباه شده ...
بالاخره فرح خوابش برد ؛؛
در واقع از حال رفت خیلی خون ازش رفته بود و من و شیوا بشدت براش نگران بودیم ..و از اون بیشتر نگران عزت الله خان و امیر حسام که هنوز نیومده بودن ...
شیوا رفت توی حیاط روی پله نشست ..و چشم به در دوخت ..
منم رفتم کنارش دستشو گرفتم و گفتم : نگران نباشین راه دورِ به زودی پیداشون میشه ...
حرفی نزد و هر دو در سکوت به صدا های شب گوش می دادیم تا شاید بین اونا صدای ماشین از دور به گوشمون برسه .
اما سپیده ی صبح دمید و هیچ خبری نشد ..سحر بود و پاییز ؛؛ هوا هم خیلی سرد شده بود و هم ابری ؛درست مثل چشم های منو و شیوا دلش می خواست بباره ....
من به جز اینکه نگران آقا و امیر حسام بودم ..
خیلی از دست عزیز حرصم گرفته بود و دلم می خواست یک کاری بکنم ..
اون ادعا داشت مادری مهربون و دلسوز برای بچه هاشه و اینو یکی باید حالیش می کرد که داره همه ی اونا رو نابود می کنه .
اصلا نمی فهمیدم چطور دلش میومد این همه ناراحتی اونا رو که با دست خودش درست کرده ببینه و باز به کاراش ادامه بده و هنوزم قیافه ی حق به جانب داشته باشه و مستبدانه می خواد همه رو وادار کنه مثل اون فکر کنن ... ولی شیوا از استرسی که داشت همینطور توی باغ قدم می زد و میرفت پشت در یکم گوش می داد ببینه صدای ماشین میاد یا نه ؟و نا امیدانه بر می گشت ولی من نمی دونم از خستگی بود یا اضطراب قدرت نداشتم از جام تکون بخورم ...
حالا هر دو فکر می کردیم باید اتفاقی افتاده باشه که اونا تا این موقع پیداشون نشده اما دستمون از زمین و آسمون کوتاه بود و نمی تونستم کاری بکنیم جز صبر ؛؛..
نسیم سرد ی بدنم رو به لرز انداخت و چند قطره بارون به صورتم خورد ..
دیگه دلم می خواست گریه کنم همون جا با خودم گفتم : اگر دست از دور بر آتیش گرفتن اینقدر سخته فرح که الان میون آتیش دست و پا می زنه چه حالی داره ؟ ..
بلند شدم و وضو گرفتم و ایستادم به نماز و دعا کردم ..
شیوا هم پشت سرم اومد و کنار من اقامه بست ..نماز من زود تر تموم شد و همون جا کنار سجاده دراز کشیدم و بالافاصله خوابم برد ..
فقط اینو فهمیدم که شیوا داره بالش زیر سرم می زاره و یک لحاف هم کشید روم ,, ..
یکم هوشیار شدم و دیدم که اون داره میره توی حیاط ...
دلم می خواست بگم نرو سرما می خوری ولی دیگه چیزی نفهمیدم ...که یک مرتبه پرستو محکم خودشو انداخت روی من ..و با هراس پریدم ..فورا به اطراف نگاه کردم .. فرح هم بیدار بود ولی از حالتش معلوم بود که درد زیادی داره..خواب آلود پرسیدم فرح جون خوبی ؟ ساعت چنده ؟ شیوا جون کجاست ؟
با ناله گفت : تو آشپزخونه داره ناهار درست می کنه ولی خیلی ناراحته هنوز داداشم اینا نیومدن ...
اون ما رو ساکت نگه داشته بود تا تو یکم بخوابی ..
ادامه دارد...
@aghmiun