کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوهفده سرتو بیار بالا گلنار یک بالش دیگه بزار زیر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوهجده
ولی خوب بچه ام بود و احساس می کردم با اینکه باباش باقره بازم دلم می خواد نگهش دارم ..
اما امشب سر شب مست اومد خونه ..و بهم گیر داد که چرا اونونمی خوام ؛
با زور ازم می خواست که بهش بگم دوستش دارم ..باور کنین حتی به دروغ هم نمی تونستم این کارو بکنم ...
داشتم از دستش فرار می کردم که منو گرفت و کوبید به دیوار ...
می زد تو صورتم و دهنم و می گفت : بگو منو دوست داری ؛ ..مجبور شدم بگم که منو نزنه ولی راضی نشد می گفت بهم التماس کن که باهات باشم ..
اصلا نمی فهمیدم منظورش چیه و چرا اینکارو می کنه ؟ نمی تونستم کاری رو که ازم می خواست و قبیح بود بکنم حرصش گرفت و چادرمو پرت کرد توی سینه ام و گفت : حالا که نمیگی از خونه ی من برو بیرون ...مست بود هیچی حالیش نبود ..
بعد منو کشون کشون از اتاق برد بیرون و پرتم کرد و از بالای شش تا پله ها افتادم ...بلند شدم و چادرمو سرم کردم و از خونه دویدم بیرون ..
نمی دونم چقدر راه رو دویدم تا یک تاکسی گیر آوردم و سوار شدم اول می خواستم برم خونه ی خودمون ولی بعد یادم افتاد که عزیز باهام چیکار کرده آدرس اینجا رو دادم ...
توی تاکسی دل و کمرم درد گرفته بود اونقدر شدید که نمی تونستم نفس بکشم ..وقتی پیاده شدم حس کردم که داره چه اتفاقی میفته ...
شیوا در حالیکه بشدت برای فرح دلش سوخته بود گفت : مادر و خواهرش وساطت نمی کردن تو رو از دستش نجات بدن ؟
گفت : هیچوقت توی این موقع ها خودشون رو نشون نمی دادن و وانمود می کردن اصلا نفهمیدن ....
شیوا گفت :کاش به عزت الله خان می گفتی که شوهرت مست بوده ..خیلی دلم شور می زنه ..وای خدا حالا چی میشه ؟ خودت به دادمون برس ..همینطور که به حرفای فرح گوش می دادم پریناز توی بغلم خوابید ..
حالا دیگه نمی دونستم بفهمم این دنیا برای زندگی کردن چطور جاییه ؟ و من چه آینده ای خواهم داشت ترسیده بودم ...
دلم برای فرح می سوخت ..و با همه ی خامی که داشتم می تونستم تصور کنم که زندگی اون تا آخر عمرش تباه شده ...
بالاخره فرح خوابش برد ؛؛
در واقع از حال رفت خیلی خون ازش رفته بود و من و شیوا بشدت براش نگران بودیم ..و از اون بیشتر نگران عزت الله خان و امیر حسام که هنوز نیومده بودن ...
شیوا رفت توی حیاط روی پله نشست ..و چشم به در دوخت ..
منم رفتم کنارش دستشو گرفتم و گفتم : نگران نباشین راه دورِ به زودی پیداشون میشه ...
حرفی نزد و هر دو در سکوت به صدا های شب گوش می دادیم تا شاید بین اونا صدای ماشین از دور به گوشمون برسه .
اما سپیده ی صبح دمید و هیچ خبری نشد ..سحر بود و پاییز ؛؛ هوا هم خیلی سرد شده بود و هم ابری ؛درست مثل چشم های منو و شیوا دلش می خواست بباره ....
من به جز اینکه نگران آقا و امیر حسام بودم ..
خیلی از دست عزیز حرصم گرفته بود و دلم می خواست یک کاری بکنم ..
اون ادعا داشت مادری مهربون و دلسوز برای بچه هاشه و اینو یکی باید حالیش می کرد که داره همه ی اونا رو نابود می کنه .
اصلا نمی فهمیدم چطور دلش میومد این همه ناراحتی اونا رو که با دست خودش درست کرده ببینه و باز به کاراش ادامه بده و هنوزم قیافه ی حق به جانب داشته باشه و مستبدانه می خواد همه رو وادار کنه مثل اون فکر کنن ... ولی شیوا از استرسی که داشت همینطور توی باغ قدم می زد و میرفت پشت در یکم گوش می داد ببینه صدای ماشین میاد یا نه ؟و نا امیدانه بر می گشت ولی من نمی دونم از خستگی بود یا اضطراب قدرت نداشتم از جام تکون بخورم ...
حالا هر دو فکر می کردیم باید اتفاقی افتاده باشه که اونا تا این موقع پیداشون نشده اما دستمون از زمین و آسمون کوتاه بود و نمی تونستم کاری بکنیم جز صبر ؛؛..
نسیم سرد ی بدنم رو به لرز انداخت و چند قطره بارون به صورتم خورد ..
دیگه دلم می خواست گریه کنم همون جا با خودم گفتم : اگر دست از دور بر آتیش گرفتن اینقدر سخته فرح که الان میون آتیش دست و پا می زنه چه حالی داره ؟ ..
بلند شدم و وضو گرفتم و ایستادم به نماز و دعا کردم ..
شیوا هم پشت سرم اومد و کنار من اقامه بست ..نماز من زود تر تموم شد و همون جا کنار سجاده دراز کشیدم و بالافاصله خوابم برد ..
فقط اینو فهمیدم که شیوا داره بالش زیر سرم می زاره و یک لحاف هم کشید روم ,, ..
یکم هوشیار شدم و دیدم که اون داره میره توی حیاط ...
دلم می خواست بگم نرو سرما می خوری ولی دیگه چیزی نفهمیدم ...که یک مرتبه پرستو محکم خودشو انداخت روی من ..و با هراس پریدم ..فورا به اطراف نگاه کردم .. فرح هم بیدار بود ولی از حالتش معلوم بود که درد زیادی داره..خواب آلود پرسیدم فرح جون خوبی ؟ ساعت چنده ؟ شیوا جون کجاست ؟
با ناله گفت : تو آشپزخونه داره ناهار درست می کنه ولی خیلی ناراحته هنوز داداشم اینا نیومدن ...
اون ما رو ساکت نگه داشته بود تا تو یکم بخوابی ..
ادامه دارد...
@aghmiun
😂😂مناجات 😂😂
ای خدا آمده دی برف وَ باران بفرست
برف و باران تُپل فَت و فراوان بفرست
چونکه در خانه نداریم نه فرش و نه پتو
لطف فرموده سه تا قالی کرمان بفرست
بده آن قوچ که دادی تو به ابراهیمت
بز و گوساله تو در داخل نیسان بفرست
تا که قربان کنم و گوشت به یخچال کنم
لطف فرما دو سه تا چاقوی زنجان بفرست
مرغ و هم بوقلمون ماهی و رب و ترشی
زعفران را تو هم از سمت خراسان بفرست
پسته ی شور وَ بادام وَ مغز گردو
طارم و هاشمی از خطه ی گیلان بفرست
مرغ باغ ملکوتم بده مرغ و ماهی
جوجه و بوقلمون را تو ز دکان بفرست
گز و هم مسقطی و پشمک و کیک یزدی
این همه لطف نما همره سوهان بفرست
تک خوری نیست مرام منِ شاعر یا رب
هر شب و روز ز هرسمت تو مهمان بفرست
تا که این خانه کنم پر ز لوازم برقی
نصف از بانه و نصفش ز مریوان بفرست
یک حواله بده تا قطعه زمینی بخرم
آهن و آجر و گچ همره سیمان بفرست
سندِ خانه ی ششدانگ به نام من زن
خانه را داخل شمران و لواسان بفرست
باغ پر میوه عنایت بنما بر بنده
بر نگهبانی آن یک سگ چوپان بفرست
چند وقتی است پیاده شده بی ماشینم
بنز ، بی ام و نشد پورشه و لیفان بفرست
لطف فرموده زنی همچو زلیخا زیبا
بهر این یوسف گمگشته به کنعان بفرست
ثروتی همچو ایلان ماسک عنایت فرما
کل اجناس ز بازار تو ارزان بفرست
آن امارات که دم می زند از تنب بزرگ
لطف فرموده به او هم کِش و تنبان بفرست
علیرضا تیموری
@aghmiun
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دریاب که ایام گل و صبح جوانی
چون برق کند جلوه و چون باد گریزد...
@aghmiun
9893.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
بار دیگر گر فرود آرد سری با ما جوانی
داستانها دارم از بیداد پیری با جوانی
وا عزیزا گوئی آخر گر عزیزت مرده باشد
من چرا از دل نگویم وا جوانی وا جوانی
خود جوانی هم به این زودی به ترک کس نگوید
من ز خود آزردم از فرط جوانی ها جوانی
تا به روی چشم سنگین عینک پیری نهادم
مینماید محو و روشن چون یکی رؤیا جوانی
الفت پیری و نسیان جوانی بین که دیگر
خود نمیدانم که پیری دوست دارم یا جوانی
لیک اگر همراه یاران جوانم بازگشتی
ای عزیزان دوستتر میداشتم گویا جوانی
در بهاران چون ز دست نوجوانان جام گیرم
چون خمار باده ام در سر کند غوغا جوانی
بیوفایی رفیق و داغ یاران نیز دیدم
کاشکی بود ای عزیزان حسرتم تنها جوانی
باز نشناسد اگر با این قد چنگم ببیند
دیده بود آخر مرا با آن قد رعنا جوانی
سال ها با بار پیری خم شدم در جستجویش
تا به چاه گور هم رفتم نشد پیدا جوانی
ناز و نوش زندگانی حسرت مردن نیرزد
من گرفتم عمر چندین روزه سر تا پا جوانی
با وجود پیری از عمر ابد ذوقی نخیزد
خضر با عمر ابد خود میکند سودا جوانی
کاش برگشتی بدان ایام جانپرور که ما را
وارهاند از کف هجران جانفرسا جوانی
گر جوانی میکنم پیرانه سر بر من نگیری
شهریارا در بهاران می کند دنیا جوانی...
🔘شهریار
@aghmiun