کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدونوزده اما خودش اصلا چشم بهم نذاشت ...به بیرون نگ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوبیست
خدا رو شکر بیهوش شده بود و گرنه خیلی درد می کشید ..به جاش من عذاب کشیدم ...
همین دوساعت پیش به هوش اومد ..
خیلی هم زیاد ازش خون رفت ..حالا اون از یک طرف باقر از طرف دیگه و عزیزم که بستری شد ..دکتر می گفت فشارش خیلی بالاست و باید چند ساعتی تحت نظر باشه ...
خلاصه هنوز هر دو توی بیمارستان هستن اما باقر رو مرخص کردن من فقط اومدم به شما خبر بدم و برگردم ...
فرح در حالیکه گریه می کرد گفت : داداش من خانواده ی اونو میشناسم می دونم میرن شکایت می کنن که توی خونه ی خودمون اونو زدیم ..
منو الان ببر نظمیه ما زود تر شکایت کنیم و اصل ماجرا رو بگیم ..با چیزایی که شنیده بودم می تونستم بفهمم که امیر حسام حالش اصلا خوب نیست ...
اون روز آقا همین کارو کرد ولی خانواده ی باقر قبل از اونا از عزت الله خان و امیر حسام شکایت کرده بودن و این ماجرا اونقدر طولانی شد که همه ی فکر ما رو به خودش مشغول کرد؛؛
اما در تمام این مدت من فقط گاهی از زبون آقا حال امیر حسام رو می شنیدم ..
اون توی خونه ی خودشون بستری بود و حتی دبیرستان هم نمی تونست بره .
بالاخره این شکایت و شکایت کشی با توافق اینکه فرح رو طلاق بدن و اونم مهرش رو ببخشه خاتمه پیدا کرد ..اما فرح خونه ی ما موندگار شد ..و حاضر نبود پا توی خونه ی عزیز بزاره ..
یعنی از سرزنش ها و فشار های روحی که عزیز به سبک خودش بلد بود و اعمال می کرد می ترسید ...
عزت الله خان می گفت : عزیز تا قبل از فوت آقام سر براه بود و حرف گوش کن ..
جرات نداشت حتی ابراز عقیده بکنه ..گاهی هم که این کارو می کرد آقام میرفت تو دلشو و با لحن بدی ساکتش می کرد ..ولی وقتی اختیار دار زندگی شد خیلی مستبد و زور گو از آب در اومد ..
می خواد همه ی ما مثل اون فکر کنیم هر چند اشتباه باشه ...و انگار باورش شده که خودش از همه بهتر و بیشتر می فهمه ...
حالا هم از دست ما ناراحته و فکر می کنه داریم باهاش بی وفایی می کنیم ..آخه نمی فهمم چرا ما باید این کارو بکنیم ؟ما از خدا می خواستیم مادری داشتیم که زیر سایه ی محبتش زندگی کنیم ..
به فکرمون باشه ولی آزادمون بزاره و اینقدر عقاید پوسیده ی خودشو به ما تحمیل نکنه ...
من می دونم چرا اینقدر به ما سخت می گیره اون می ترسه قدرتی رو که فکرشم نمی کرد بدست بیاره از دست بده ...قدرت شیطان رو در وجود آدم بیدار می کنه ....
من که با دقت به حرفاش گوش می دادم پرسیدم : آخه با عقل جور در نمیاد ,, چرا دختر خودشو بدبخت کرد ؟
گفت : نمی خواست ..اون باور داره که باقر مرد زندگی و همسر خوبی برای فرح بود و فکر می کنه این فرح بوده که با اون نساخته و هنوزم از چشم فرح می ببینه ...روزهای آخر پاییز بود و زمستون نزدیک میشد ..
ولی امیر حسام هنوز خونه ی ما نیومده بود و من درست نمی دونستم تا چه حدی صدمه دیده که نمی تونه بیاد و به ما سر بزنه ...
راستش یواشکی طوری که خودمم نفهمم دلم براش تنگ شده بود ..
شاید به وجودش عادت کرده بودم و یا شاید به محبت ها و توجهی که به من داشت این حس رو داشتم,, به هر حال ..هر چی بود؛؛
حتی پنهون از خودم منتظر بودم یک روز از اون در بیاد تو ...در واقع چون هنوز بعد از اون حادثه ندیده بودمش گاهی بی اختیار چشمم به در می موند ..و انگار شیوا هم متوجه ی این حالت من شده بود ..
چون گاهی طوری که سعی داشت عادی جلوه کنه خبر هایی رو که از امیر حسام داشت به منم می گفت مثلا بخیه هاشو کشیدن و حالش بهتره ..و یا با عزیز حرفش شده ...
منم فقط گوش می دادم به روی خودم نمیاوردم که برای من خبر مهمی هست ..
با سرد شدن هوا ما توی اون اتاقی که عادت داشتیم همیشه جمع می شدیم و اغلب همه ی کارمون رو اونجا انجام می دادیم یک کرسی نقلی گذاشتیم آخه اون اتاق یک پنجره ی بزرگ به باغ داشت و یک پنجره به کوچه که از سطح زمین خیلی بالا تر بود و نمیشد بیرون رو نگاه کنیم ...
بزرگ بود و جا دار و دلباز ؛؛ در واقع تنها اتاق مفید اون خونه بود ..چون اتاق وردی پر شده بود از مبل و میز و صندلی و جایی برای سفره انداختن و خوابیدن نبود ..و حالا منو فرح و بچه ها شب ها زیر اون کرسی می خوابیدیم و آقا و شیوا میرفتن بالا ......آقا معمولا تا ساعت هفت و هشت شب خونه نمی اومد و تا از راه میرسید فورا دست بکار نفت کردن بخاری ها و گرم نگه داشتن خونه میشد ..و من اینو می فهمیدم و شاهد بودم که تنها خواسته ای که داشت رفاه زن و بچه هاش بود و بس ..در حالیکه همیشه با مهربونی حواسش به همه چیز و همه کس بود ..تا یک روز که باز هوا سرد بود و ابری ؛ فرح زیر کرسی نشسته بود و بافتی می بافت ...من رفتم توی آشپزخونه به کمک شیوا ؛؛.اما تا چشمم بهش افتاد احساس کردم زیاد حالش خوب نیست و رنگ روش پریده و به زحمت داشت پیاز خرد می کرد ..
ادامه دارد...
@aghmiun
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدار تو گر صبح ابد هم بدهد دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی...
@aghmiun
😂کمدی خانا.
🌼لحظاتتون همیشه همراه باشادی ودلخوشی...
@aghmiun
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
AudioCutter_D1738396T13727150(Web).mp3
زمان:
حجم:
19.5M
❇️کتاب صوتی
⭐️مدیریت_خشم_درخانه
🌸فصل سوم
@aghmiun
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
🔘انگیزشی
نعمتهایمان را از این زاویه ببینیم
- «قارون» هرگز نمی دانست که روزی،
کارت عابر بانکی که در جیب ما هست
از آن کلیدهای خزانه وی که مردهای تنومند عاجز از حمل آن بودند، ما را به آسانی مستغنی میکند.
- و «خسرو پرويز» پادشاه ایران نمیدانست که مبل سالن خانه ما از تخت حکومت وی راحت تر است.
- و «قیصر» که بردگان وی با پر شترمرغ وی را باد میزدند، کولرها و اسپلیتهایی که درون اتاقهایمان هست را ندید.
- و «هرقل» پادشاه روم که مردم به وی بخاطر خوردن آب سرد از ظرف سفالین حسرت میخوردند؛ هیچگاه طعم آب سردی را که ما می چشیم نچشید...
- و «خلیفه منصور» که بردگان وی آب سرد و گرم را باهم می آمیختند تا وی حمام کند، هیچگاه در حمامی که ما براحتی درجه حرارت آبش را تنظیم میکنیم حمام نکرد
بگونه ای زندگی میکنیم که حتی پادشاهان گذشته نيز اینگونه نمی زیستند اما باز گله منديم! و هر آنچه دارائیمان زیاد میشود تنگدست تر میشویم...!
كمى متفاوت بنگريم...
@aghmiun