eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمستان و درد سرهای دیدنی اش یک کلیپ پر بازدید @aghmiun
5 اصطلاح غلط که رایج شده و زیاد بین ما ایرانی ها بکار میرود 🦋۱_ بد نده! این کلام اهانت به پروردگار است،زیرا خدای تعالی در قرآن فرموده:هیچ خوبی به شما نمیرسد مگر از ناحیه ی خدا و هیچ بدی بشما نمیرسد مگر از ناحیه ی خود شما(و بخاطر اعمال خودتان است).🌺 🦋۲_ ناکام! این اصطلاح‌ عامیانه برای جوان هایی که قبل از ازدواج از دنیا میروند به کار میرود،درحالیکه ازدواج کام حقیقی یک انسان نیست که اگر ازدواج نکرد به او بگویند ناکام ،بلکه کام حقیقی انسان رسیدن به مقام بندگی خداست و استفاده ی خوب کردن از عمر و فرصتی که خدا به او داده است.✨ 🦋 ۳_عیسی به دین خود، موسی به خود! این جمله معنای صحیحی ندارد، زیرا بین پیامبران خدا، کوچکترین اختلافی نبوده و همه ی آنها مردم را به توحید و یکتا پرستی دعوت میکردند و عقیده ی یکسانی داشتند.❤️ 🦋 ۴_ولش کردی به امان ! این حرف کفر آمیز است ،زیرا اگر کسی مال یا فرزند خود را به امان خدا بسپارد که غمی نیست بهتر است بجای این کلام گفته شود: "ولش کردی به حال خودش "پس بدبخت شد رفت.🥀 🦋 ۵- جایز الخطاست! این حرف نیز غلط است ،زیرا انسان برای خطا کردن جایز نیست.بهتر است بگوییم انسان ممکن الخطاست، یعنی ممکن است خطا کند و بهترین خطا کنندگان توبه کنندگان هستند..🕊 یک هدیه ارزشمند از دوست ارجمندم @aghmiun
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه موقع هایی نیاز داریم بخندیم اصلا خنده و خندیدن داروی خیلی از دردهااز جمله افسردگی ، غمزدگی ،و.....هست.. ولی چه جوری بخندیم ؟ به چی بخندیم؟ چیکار کنیم خنده رو لبامون بیاد؟ امیدوارم با دیدن این کلیپ حال تون خوب و خنده رو لباتون بشینه....... @agmhiun ارسالی دوست عزیز و مخاطب گرامی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستودو اما کارامون سخت شده بود و باید چند جور
اما شیوا برف رو بهانه کرد و گفت اگر خوب نشده بودم فردا صبح منو ببر ..گفتم : شیوا جون میشه شما رو که می بریم دکتر منم برم به مادرم سر بزنم ؟ گفت : آره عزیزم حتما می برمت ..منم میام مادرت رو ببینم ...با هم میریم ..با هم برمی گردیم گفتم : ولی من می خواستم چند روزی رو پیش اونا بمونم ..گفت : نه تو رو خدا نه ..از من جدا نشو من طاقتشو ندارم ..حالا هوا که بهتر شد چند روز اونا رو میاریم خونه ی خودمون ؛؛؛ خوبه ؟ وقتی داشت حرف می زد احساس می کردم داره ضعف می کنه ..و بی رمق به نظر می رسد ..حتی آقا هم نگران شده بود ... روز بعد بچه ها رو سپردیم به فرح و رفتیم از خونه بیرون ..دکتر گفت : چیزی نیست بر اثر سرما خوردگی غدد لنفاوی گردنش ورم کرده و بهش هشت تا آمپول داده بود که دوازده ساعت یکبار بزنه ...خوب خیالمون راحت شد ..و رفتیم بطرف خونه ی ما ..آقا سر راه مقداری شیرینی و میوه و گوشت خرید تا برای مادرم ببرم و دست خالی نباشیم .. .وقتی  ما رو پیاده می کرد  پرسید  : شیوا جان خوبی عزیزم ؟ مراقب خودت باش زمین نخوری ..گلنار دستشو بگیردخترم ...کاش  توی این برف  نمی رفتی ..شیوا همینطور که می خواست پیاده بشه  دست آقا رو گرفت و فشار داد و گفت  به خدا خوبم بزرگش نکن عزت الله ..آمپولم رو هم که زدم ..نگران نباش لباسم گرمه ...آقا گفت : پس من میرم امیرحسام رو بر می دارم و یک کاری هم دارم انجام میدم و میام دنبالتون ..خونه رو بلدم ..برین به سلامت ....خوش باشیندر حالیکه دست توی دست شیوا بطرف خونه مون میرفتم دلم پر از شوق بود اول به خاطر دیدن خانواده ام و بعدم از اینکه شنیدم آقا می خواد با امیر حسام بیاد دنبالمون حس خوبی بهم دست داد .. بعد از اون شب وحشتناک دلم می خواست ببینمش و شاید اگر یکبار اومده بود من اینقدر مشتاق دیدنش نمی شدم ... از طرفی هم خجالت می کشیدم شیوا بیاد و زندگی پدر و مادر منو ببینه ..و با اینکه دو سال بود بابام رو ندیده بودم در کمال سنگدلی دلم می خواست  خونه نباشه ..و بیشتر آبروی من جلوی شیوا نره ... وقتی در زدم ..ابراهیم برادر بزرگترم که حالا کلاس دوم بود اومد و در و باز کرد.. از دیدن من فریاد زد ودر حالیکه بالا و پایین می پرید گفت : مامان..مامان گلنار اومده ...بغلش کردم ..اما صدای فریاد های شادی مادرم که همراه شده بود با گریه ؛؛  بلند شد و هراسون در حالیکه همینطور دستهاشو تکون می داد وتکرار می کرد  ... وای ؛؛وای ..اومد؟ و اومدی مادر ..الهی من به قربونت برم ... شیوا پشت سرم وارد شد .. اما مامان اصلا متوجه ی اون نشد و انگار جز من کسی رو نمی دید چون  اشک امونش نمی داد .. منو بغل کرده بود سر ورومو  می بوسید ... تازه اونجا متوجه شدم که قدم از مادرم بلند تر شده و دیگه اون دختر بچه ی کوچیک نیستم ... که از اینجا رفتم .. گفتم : مامان شیوا خانم با من اومده .... اشکهاشو پاک کرد و گفت : خدا مرگم بده ببخشید تو رو خدا اصلا شما رو ندیدم .. بفرمایید .... خوش اومدین ..چرا خبر ندادی مادر ؟آهسته پرسیدم ؟ بابام خونه اس ؟ مامان که داشت شیوا رو تعارف می کرد با سر علامت مثبت داد .. مچ دست منو گرفت و یکم کشید عقب یعنی صبر کن بعدا بیا... و خودش یکم جلوتر رفت توی  تنها اتاقی که داشتیم و بابا رو که زیر کرسی هنوز خواب بود بیدار کرد ..و شیوا متوجه بود که باید صبر کنه .. در همین موقع بابا که ژولیده و لاغر و کثیف به نظر می رسید و هر کس در نگاه اول می فهمید که اون بشدت معتاده ...از اتاق اومد بیرون .. سلام کرد و من از خجالت آب شدم .. ولی بابام بود با همه ی اون احوالی که داشت دلم براش تنگ شده بود .. شیوا با همون خانمی که داشت گرم باهاش احوال پرسی کرد و رفت توی اتاق .. بابا نگاهی به من کرد و گفت : پدر سوخته چقدر خانم شدی ..پس برای همینه که نمیای ما تو رو ببینیم ..دیگه ما از دماغت بالا نمیریم ؟ گفتم : نه اینطور نیست اگر برگردم باید کرایه ی خونه تون رو بدین ..می خواین بیام ؟ گفت : قدمت روی چشمم ..بیا؛  خودم کار می کنم و خرج تون رو در میارم ..گفتم : آره می دونم ... یکم مکث کرد و گفت : بببنیم بابا تو نتونستی یک شوهر  درست و حسابی برای خودت پیدا کنی ؟ ... گفتم : دیگه چی ؟مگه من برای پیدا کردن شوهر رفته بودم ؟ دیگه نمی شنیدم اون چی میگه و می خواستم برم توی اتاق تا ببینم شیوا داره چیکار می کنه .. بالاخره بابا از خونه رفت بیرون تا یکم میوه بخره ... شیوا خیلی خاکی نشسته بود زیر کرسی و با مامانم حرف می زد ... این اولین بار بود که من از داشتن همچین زندگی خجالت می کشیدم همه چیزکهنه و رنگ و رو رفته بود ..حتی پارچه ای که روی کرسی انداخته بودن پاره و نخ نما شده بود .. مادر من زن تمیز و کاری بود و من همیشه فکر می کردم همه چیز خوبه .. ادامه دارد... @aghmiun
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدیما یه ترانه ای بود : آی دختر گل فروش گل و ارزون بفروش من خودم گل فروشم ما یه هم کلاس داشتیم تو دوره راهنمایی همیشه اینو تو کلاس میخوند و بچه ها همه با دستاشون می زدند روی نیمکت و همه باهم میخوندند ... ولی اینجا جریان فرق میکنه ..... @aghmiun
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔶 خدایا قرار ده نفسم را آرام در برابر تقدیرت، خشنود به قضایت، حریص به ذکر و دعایت. دعای امین‌‌الله 🌙 شب‌ بخیر @aghmiun
هر صبح طلوع دوباره خوشبختی و امید دیگری است بگشای دلت را به مهربانی و عشق را در قلبت مهمان کن بی شک شکوفه های خوشبختی در زندگیت گل خواهد کرد صبح بخیر امروز دوشنبه ۲۵ دی ماه ۱۵ ژانویه  ۲۰۲۴ @aghmiun