eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
GICWmADJo4SNM70AAJkd6lUi9hYUbqCBAAAF-mc.mp3
زمان: حجم: 9.3M
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج 🌼همسرجویی @aghmiun
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوستان مخاطبی که همسن و سال بنده هستند و خصوصا آنهاییکه اهل هنر و سینما و فیلم و تلویزیون هستند با این صداهای ماندگار ،روز ها گذرانده اند ،و حتما با شنیدن این صدا ها بیاد ،فیلم ها و سریال های تاریخی و هنری و اجتماعی خواهند افتاد و بیاد شخصیت های دوست داشتنی صاحب این صدا ها ،در ذهن خود خاطراتی را تداعی خواهند کرد. @aghmiun
9747.mp3
زمان: حجم: 3.1M
پا شو ای مست که دنیا همه دیوانهٔ توست همه آفاق پر از نعرهٔ مستانهٔ توست در دکان همه باده‌فروشان تخته است آن که باز است همیشه در میخانهٔ توست دست مشاطهٔ طبع تو بنازم که هنوز زیور زلف عروسان سخن شانهٔ توست دور پیوند تسلسل به تو دادند آری دست غیبی‌ست که با گردش پیمانهٔ توست ای زیارتگه رندان قلندر برخیز توشهٔ من همه در گوشهٔ انبانهٔ توست همت ای پیر که کشکول گدایی در کف رندم و حاجتم آن همّت رندانهٔ توست ای کلید در گنجینهٔ اسرار ازل عقل دیوانهٔ گنجی که به ویرانهٔ توست شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل هر که توفیق پری یافته پروانهٔ توست در خرابات تو سر نیست که ماند دستار وای از آن سرکه شرابی که به خمخانهٔ توست همه غواص ادب بودم و هرجا صدفی‌ست همه بازش دهن از حیرت دردانهٔ توست تخت جم دیدم و سرمایهٔ شاهان عجم که نه با سرمدی شوکت شاهانهٔ توست در یکی آینه عکس همه آفاق ای جان این چه جادوست که در جلوهٔ جانانهٔ توست زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد چشمک نرگس مخمور به افسانهٔ توست ای گدای سر خوانت همه شاهان جهان شهریار آمده دربان در خانهٔ توست. 🌼شهریار @aghmiun
21713.mp3
زمان: حجم: 1.4M
گرچه روزی تیره‌تر از شام غم باشد مرا در دل روشن صفای صبحدم باشد مرا زرپرستی خواب راحت را ز نرگس دور کرد صرف عشرت می‌کنم گر یک درم باشد مرا خواهش دل هرچه کمتر شادی جان بیشتر تا دلی بی‌آرزو باشد چه غم باشد مرا در کنار من ز گرمی بر کناری ای دریغ وصل و هجران غم و شادی به هم باشد مرا در خروش آیم چو بینم کج‌نهادی‌های خلق جویبارم ناله از هر پیچ و خم باشد مرا گرچه در کارم چو انجم عقده‌ها باشد رهی چهره بگشاده‌ای چون صبحدم باشد مرا 🌼رهی معیری @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستوچهار ولی اون روز از دیدن اون وضعیت سخت غصه
گفت: بهت نمیاد .. گفتم : چی بهم نمیاد ؟ گفت : اخم ..تو باید گلناری باشی که همیشه به همه ی ما روحیه می دادی ..تو رو خدا تو یکی دیگه مثل ما نشو .. گفتم : منم خیلی دلم می خواد ولی مثل اینکه دنیا با آدم ها سر لج داره ..هر کدوم رو یک طوری به خودش مشغول می کنه تا نزاره از زندگی لذت ببره .. گفت : می دونی من برای درد دل کردن با تو اومدم اینجا توام که وضعت از من خراب تره .. گفتم : نه من یکم تو فکرم ..چیزیم نیست ..تو چه درد دلی داشتی ؟ گفت : از دست عزیز دارم دیوونه میشم .. پرسیدم مگه چیکار کرده ؟ گفت : اون زن که داداش رو وادار کرده بود بگیرتش ؛ یادته طلاق داد ؟گفتم شنیدم ..حالا چی شده ؟ گفت : محترم خانم و دخترش هر روز خونه ی ما هستن خصوصا موقع هایی که داداش می خواد بیاد خونه ی ما سر بزنه ... من می دونم عزیز عمدا این کارو می کنه ..و من میشنوم که بهشون امید میده که داداش دوباره اونو می گیره .. باورت میشه اون احمق ها هم هر روز به یک هوایی خونه ی ما جا خوش کردن .. یک وقت به زن داداش نگی ؛؛ ناراحت میشه .. گفتم : تو چرا به عزیز نمیگی آقا و شیوا جون خوشبخت هستن و جدا شدنی نیستن .. گفت : فکر کن نگفته باشم ..صد بارگفتم ؛ مگه به خرجش میره ..اما  اون با خونسردی میگه ؛ من این حرفا رو همینطوری بهشون می زنم که دلشون خوش باشه .. خوب برای اینکه دختره مردم رو پس فرستادیم باید یک طوری از دلشون در بیارم ..نمی دونم آخر و عاقبت این کار به کجا میرسه ... راستی گلنار من برات کتاب های چهارم و پنجم و ششم رو گرفتم .. اگر همت کنی و  همشو بخونی خرداد می تونی  تصدیق بگیری .. گفتم : میشه ؟ گفت : چرا نمیشه متفرقه یعنی همین دیگه ... گفتم : نمی دونم تو حالا کتا ها رو  بیار ببینم می تونم یا نه ... هم شیوا جون هست هم فرح کمکم می کنن .. گفت : خودمم هستم حسابش با من تو بقیه رو بخون ... و دست کرد جیبشو یک کاغذ که معلوم بود چیزی لای اون هست رو گذاشت روی سکو و گفت : یکی برای فرح گرفتم یکی هم برای تو ؛ ترسیدم حسودی کنی ..  بزن به سرت ..و با سرعت برگشت به اتاق و منتظر نشد ازش تشکر کنم .. کاغذ رو باز کردم یک گیره ی سر بود روی گیره دو ردیف مروارید داشت با چند آویز متصل بهش که اونم از مروارید بود .. من تا اون زمان هدیه ای به اون زیبایی نگرفته بودم  و نمی تونستم قبولش نکنم ..در حالیکه من ناامید از فکر ی که بی اختیار در ذهن و قلبم رخنه کرده بود گیره سر رو بستم به موهام ...و زیر لب گفتم : با یک گیره سر طوری نمیشه ..سخت نگیر گلنار ... به هر حال اون شب من حسابی دلم تنگ بود و حوصله نداشتم .. و صبح زود با وجود برف زیادی که اومده بود قبل از ناشتایی امیر حسام با آقا  با عجله راه افتادن  ... شیوا هنوز پایین نیومده بود در حالیکه همیشه آقا رو بدرقه می کرد ... فکر کردم شاید خوابش میومده و مال اون قرص ها و آمپولی هست که زده ... به آقا گفتم : صبر کنین الان چای دم می کشه .. گفت : نه تا شهر خیلی راهه و توی این برف نمیشه سرعت رفت کار دارم .. من تند و تند چندتا غازی از نون و پنیر و گردو درست کردم و  وقتی از در بیرون میرفتن دادم دست امیر حسام و گفتم : تو راه بخورین ..یکم پا ؛پا کرد تا آقا رفت و پرسید : گیره ی سرت رو دوست داشتی ؟ گفتم ممنون دستت درد نکنه آره خیلی قشنگ بود .. گفت : این بار که اومدم کتاب هاتو میارم .. برف هم که اومد و داره بدی ها رو میشوره و می بره مراقب خودت باش ... سرشو انداخت پایین و رفت ... حس خوبی داشتم .. به هر حال من جوون بودم و این احساسات خیلی طبیعی بود ... من و فرح سفره ی ناشتایی رو روی کرسی انداختیم و من دخترا رو نشوندم و چای اونا شیرین کردم و لقمه هاشون رو می ذاشتم توی زیر دستی خودشون می خوردن .. که صدای بلندی از طبقه ی بالا اومد مثل این بود که یکی خورده باشه زمین ..نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم بالا ..فرح هم پشت سرم بود .. شیوا رو دیدم که در حالیکه رنگ به صورت نداشت روی زمین افتاده بود ... تا منو اونطور وحشت زده دید سرشو بلند کرد و و با ناله گفت : چیزیم نشد یکم سرم گیج رفت همین .. زیر بغلشو گرفتیم و بلندش کردیم و نشست روی تخت ولی بی رمق بود و احساس می کردم داره سعی می کنه خودش سر پا نگه داره .. لیوان رو بهش داد و گفتم کوزه اونجاست برای خودت بریز دستم بنده .. پرسیدم : آخه چرا سرتون گیج میره ؟ ما که تازه دکتر بودیم .. فرح گفت : زن داداش شاید حامله باشی چرا اصرار دارین بگین نه ؟ بزار یک قابله شما رو ببینه .. گفت : نه عزیزم مال این آمپول هاس که زدم ...چیزی نشده که ,, فقط سرم گیج رفت همین ... شیوا بعد از اینکه صورتشو شست و یکم صبحانه خورد و همون جا زیر کرسی دراز کشید ..خیلی اشتهاش به غذا کم شده بود و حس می کردم داره لاغر میشه ... ادامه دارد... @aghmiun