7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😉😡مسئول مجازی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستوچهار ولی اون روز از دیدن اون وضعیت سخت غصه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوبیستوپنج
گفت: بهت نمیاد ..
گفتم : چی بهم نمیاد ؟
گفت : اخم ..تو باید گلناری باشی که همیشه به همه ی ما روحیه می دادی ..تو رو خدا تو یکی دیگه مثل ما نشو ..
گفتم : منم خیلی دلم می خواد ولی مثل اینکه دنیا با آدم ها سر لج داره ..هر کدوم رو یک طوری به خودش مشغول می کنه تا نزاره از زندگی لذت ببره ..
گفت : می دونی من برای درد دل کردن با تو اومدم اینجا توام که وضعت از من خراب تره ..
گفتم : نه من یکم تو فکرم ..چیزیم نیست ..تو چه درد دلی داشتی ؟
گفت : از دست عزیز دارم دیوونه میشم ..
پرسیدم مگه چیکار کرده ؟
گفت : اون زن که داداش رو وادار کرده بود بگیرتش ؛ یادته طلاق داد ؟گفتم شنیدم ..حالا چی شده ؟
گفت : محترم خانم و دخترش هر روز خونه ی ما هستن خصوصا موقع هایی که داداش می خواد بیاد خونه ی ما سر بزنه ...
من می دونم عزیز عمدا این کارو می کنه ..و من میشنوم که بهشون امید میده که داداش دوباره اونو می گیره ..
باورت میشه اون احمق ها هم هر روز به یک هوایی خونه ی ما جا خوش کردن ..
یک وقت به زن داداش نگی ؛؛ ناراحت میشه ..
گفتم : تو چرا به عزیز نمیگی آقا و شیوا جون خوشبخت هستن و جدا شدنی نیستن ..
گفت : فکر کن نگفته باشم ..صد بارگفتم ؛ مگه به خرجش میره ..اما اون با خونسردی میگه ؛ من این حرفا رو همینطوری بهشون می زنم که دلشون خوش باشه ..
خوب برای اینکه دختره مردم رو پس فرستادیم باید یک طوری از دلشون در بیارم ..نمی دونم آخر و عاقبت این کار به کجا میرسه ...
راستی گلنار من برات کتاب های چهارم و پنجم و ششم رو گرفتم ..
اگر همت کنی و همشو بخونی خرداد می تونی تصدیق بگیری ..
گفتم : میشه ؟
گفت : چرا نمیشه متفرقه یعنی همین دیگه ...
گفتم : نمی دونم تو حالا کتا ها رو بیار ببینم می تونم یا نه ...
هم شیوا جون هست هم فرح کمکم می کنن ..
گفت : خودمم هستم حسابش با من تو بقیه رو بخون ...
و دست کرد جیبشو یک کاغذ که معلوم بود چیزی لای اون هست رو گذاشت روی سکو و گفت : یکی برای فرح گرفتم یکی هم برای تو ؛ ترسیدم حسودی کنی ..
بزن به سرت ..و با سرعت برگشت به اتاق و منتظر نشد ازش تشکر کنم ..
کاغذ رو باز کردم یک گیره ی سر بود روی گیره دو ردیف مروارید داشت با چند آویز متصل بهش که اونم از مروارید بود ..
من تا اون زمان هدیه ای به اون زیبایی نگرفته بودم و نمی تونستم قبولش نکنم ..در حالیکه من ناامید از فکر ی که بی اختیار در ذهن و قلبم رخنه کرده بود گیره سر رو بستم به موهام ...و زیر لب گفتم : با یک گیره سر طوری نمیشه ..سخت نگیر گلنار ...
به هر حال اون شب من حسابی دلم تنگ بود و حوصله نداشتم ..
و صبح زود با وجود برف زیادی که اومده بود قبل از ناشتایی امیر حسام با آقا با عجله راه افتادن ...
شیوا هنوز پایین نیومده بود در حالیکه همیشه آقا رو بدرقه می کرد ...
فکر کردم شاید خوابش میومده و مال اون قرص ها و آمپولی هست که زده ...
به آقا گفتم : صبر کنین الان چای دم می کشه ..
گفت : نه تا شهر خیلی راهه و توی این برف نمیشه سرعت رفت کار دارم ..
من تند و تند چندتا غازی از نون و پنیر و گردو درست کردم و وقتی از در بیرون میرفتن دادم دست امیر حسام و گفتم : تو راه بخورین ..یکم پا ؛پا کرد تا آقا رفت و پرسید : گیره ی سرت رو دوست داشتی ؟
گفتم ممنون دستت درد نکنه آره خیلی قشنگ بود ..
گفت : این بار که اومدم کتاب هاتو میارم ..
برف هم که اومد و داره بدی ها رو میشوره و می بره مراقب خودت باش ...
سرشو انداخت پایین و رفت ...
حس خوبی داشتم ..
به هر حال من جوون بودم و این احساسات خیلی طبیعی بود ...
من و فرح سفره ی ناشتایی رو روی کرسی انداختیم و من دخترا رو نشوندم و چای اونا شیرین کردم و لقمه هاشون رو می ذاشتم توی زیر دستی خودشون می خوردن ..
که صدای بلندی از طبقه ی بالا اومد مثل این بود که یکی خورده باشه زمین ..نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم بالا ..فرح هم پشت سرم بود ..
شیوا رو دیدم که در حالیکه رنگ به صورت نداشت روی زمین افتاده بود ...
تا منو اونطور وحشت زده دید سرشو بلند کرد و و با ناله گفت : چیزیم نشد یکم سرم گیج رفت همین ..
زیر بغلشو گرفتیم و بلندش کردیم و نشست روی تخت ولی بی رمق بود و احساس می کردم داره سعی می کنه خودش سر پا نگه داره ..
لیوان رو بهش داد و گفتم کوزه اونجاست برای خودت بریز دستم بنده ..
پرسیدم : آخه چرا سرتون گیج میره ؟ ما که تازه دکتر بودیم ..
فرح گفت : زن داداش شاید حامله باشی چرا اصرار دارین بگین نه ؟ بزار یک قابله شما رو ببینه ..
گفت : نه عزیزم مال این آمپول هاس که زدم ...چیزی نشده که ,, فقط سرم گیج رفت همین ...
شیوا بعد از اینکه صورتشو شست و یکم صبحانه خورد و همون جا زیر کرسی دراز کشید ..خیلی اشتهاش به غذا کم شده بود و حس می کردم داره لاغر میشه ...
ادامه دارد...
@aghmiun
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا یکی از خیابانهای یکی از شهرهای ایرانه
هنر پیش ایرانیان است و بس .....
@aghmiun
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الدبیرده قار یاغدی.....
@aghmiun
Hojat AshrafzadeHojat Ashrafzade - Amma Cheshmat.mp3
زمان:
حجم:
10.3M
🔺آهنگ جدید حجت اشرف زاده به نام اما چشمات
🎼 @aghmiun
درگذشت تاسف انگیر آقای اسماعیل حضراتی آغمیونی موجب تالم و تاثر عمیق دوستان و آشنایان گردید . این ضایعه غم انگیز را خدمت تمام بازماندگان و منسوبین و خانواده و فرزندان داغدار تسلیت عرض می کنیم .
اعضای کانال آنا وطن آغمیون
@aghmiun
زمستان گرم... - زمستان گرم....mp3
زمان:
حجم:
4.6M
صبح 26 دی
صبا وقت سحر گویی ز کوی یار می آید
که بوی او شفای جان هر بیمار می آید
مگر از زلف دلدارم صبا بویی به باغ آورد
که از باغ و گل و گلزار بوی یار میآید
فخرالدین_عراقی
سلام صبح زیباتون بخیر و نیکی
بهترینها سهم زندگیتون 🌻☀️
@aghmiun