eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستوچهار ولی اون روز از دیدن اون وضعیت سخت غصه
گفت: بهت نمیاد .. گفتم : چی بهم نمیاد ؟ گفت : اخم ..تو باید گلناری باشی که همیشه به همه ی ما روحیه می دادی ..تو رو خدا تو یکی دیگه مثل ما نشو .. گفتم : منم خیلی دلم می خواد ولی مثل اینکه دنیا با آدم ها سر لج داره ..هر کدوم رو یک طوری به خودش مشغول می کنه تا نزاره از زندگی لذت ببره .. گفت : می دونی من برای درد دل کردن با تو اومدم اینجا توام که وضعت از من خراب تره .. گفتم : نه من یکم تو فکرم ..چیزیم نیست ..تو چه درد دلی داشتی ؟ گفت : از دست عزیز دارم دیوونه میشم .. پرسیدم مگه چیکار کرده ؟ گفت : اون زن که داداش رو وادار کرده بود بگیرتش ؛ یادته طلاق داد ؟گفتم شنیدم ..حالا چی شده ؟ گفت : محترم خانم و دخترش هر روز خونه ی ما هستن خصوصا موقع هایی که داداش می خواد بیاد خونه ی ما سر بزنه ... من می دونم عزیز عمدا این کارو می کنه ..و من میشنوم که بهشون امید میده که داداش دوباره اونو می گیره .. باورت میشه اون احمق ها هم هر روز به یک هوایی خونه ی ما جا خوش کردن .. یک وقت به زن داداش نگی ؛؛ ناراحت میشه .. گفتم : تو چرا به عزیز نمیگی آقا و شیوا جون خوشبخت هستن و جدا شدنی نیستن .. گفت : فکر کن نگفته باشم ..صد بارگفتم ؛ مگه به خرجش میره ..اما  اون با خونسردی میگه ؛ من این حرفا رو همینطوری بهشون می زنم که دلشون خوش باشه .. خوب برای اینکه دختره مردم رو پس فرستادیم باید یک طوری از دلشون در بیارم ..نمی دونم آخر و عاقبت این کار به کجا میرسه ... راستی گلنار من برات کتاب های چهارم و پنجم و ششم رو گرفتم .. اگر همت کنی و  همشو بخونی خرداد می تونی  تصدیق بگیری .. گفتم : میشه ؟ گفت : چرا نمیشه متفرقه یعنی همین دیگه ... گفتم : نمی دونم تو حالا کتا ها رو  بیار ببینم می تونم یا نه ... هم شیوا جون هست هم فرح کمکم می کنن .. گفت : خودمم هستم حسابش با من تو بقیه رو بخون ... و دست کرد جیبشو یک کاغذ که معلوم بود چیزی لای اون هست رو گذاشت روی سکو و گفت : یکی برای فرح گرفتم یکی هم برای تو ؛ ترسیدم حسودی کنی ..  بزن به سرت ..و با سرعت برگشت به اتاق و منتظر نشد ازش تشکر کنم .. کاغذ رو باز کردم یک گیره ی سر بود روی گیره دو ردیف مروارید داشت با چند آویز متصل بهش که اونم از مروارید بود .. من تا اون زمان هدیه ای به اون زیبایی نگرفته بودم  و نمی تونستم قبولش نکنم ..در حالیکه من ناامید از فکر ی که بی اختیار در ذهن و قلبم رخنه کرده بود گیره سر رو بستم به موهام ...و زیر لب گفتم : با یک گیره سر طوری نمیشه ..سخت نگیر گلنار ... به هر حال اون شب من حسابی دلم تنگ بود و حوصله نداشتم .. و صبح زود با وجود برف زیادی که اومده بود قبل از ناشتایی امیر حسام با آقا  با عجله راه افتادن  ... شیوا هنوز پایین نیومده بود در حالیکه همیشه آقا رو بدرقه می کرد ... فکر کردم شاید خوابش میومده و مال اون قرص ها و آمپولی هست که زده ... به آقا گفتم : صبر کنین الان چای دم می کشه .. گفت : نه تا شهر خیلی راهه و توی این برف نمیشه سرعت رفت کار دارم .. من تند و تند چندتا غازی از نون و پنیر و گردو درست کردم و  وقتی از در بیرون میرفتن دادم دست امیر حسام و گفتم : تو راه بخورین ..یکم پا ؛پا کرد تا آقا رفت و پرسید : گیره ی سرت رو دوست داشتی ؟ گفتم ممنون دستت درد نکنه آره خیلی قشنگ بود .. گفت : این بار که اومدم کتاب هاتو میارم .. برف هم که اومد و داره بدی ها رو میشوره و می بره مراقب خودت باش ... سرشو انداخت پایین و رفت ... حس خوبی داشتم .. به هر حال من جوون بودم و این احساسات خیلی طبیعی بود ... من و فرح سفره ی ناشتایی رو روی کرسی انداختیم و من دخترا رو نشوندم و چای اونا شیرین کردم و لقمه هاشون رو می ذاشتم توی زیر دستی خودشون می خوردن .. که صدای بلندی از طبقه ی بالا اومد مثل این بود که یکی خورده باشه زمین ..نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم بالا ..فرح هم پشت سرم بود .. شیوا رو دیدم که در حالیکه رنگ به صورت نداشت روی زمین افتاده بود ... تا منو اونطور وحشت زده دید سرشو بلند کرد و و با ناله گفت : چیزیم نشد یکم سرم گیج رفت همین .. زیر بغلشو گرفتیم و بلندش کردیم و نشست روی تخت ولی بی رمق بود و احساس می کردم داره سعی می کنه خودش سر پا نگه داره .. لیوان رو بهش داد و گفتم کوزه اونجاست برای خودت بریز دستم بنده .. پرسیدم : آخه چرا سرتون گیج میره ؟ ما که تازه دکتر بودیم .. فرح گفت : زن داداش شاید حامله باشی چرا اصرار دارین بگین نه ؟ بزار یک قابله شما رو ببینه .. گفت : نه عزیزم مال این آمپول هاس که زدم ...چیزی نشده که ,, فقط سرم گیج رفت همین ... شیوا بعد از اینکه صورتشو شست و یکم صبحانه خورد و همون جا زیر کرسی دراز کشید ..خیلی اشتهاش به غذا کم شده بود و حس می کردم داره لاغر میشه ... ادامه دارد... @aghmiun
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا یکی از خیابانهای یکی از شهرهای ایرانه هنر پیش ایرانیان است و بس ..... @aghmiun
درگذشت تاسف انگیر آقای اسماعیل حضراتی آغمیونی موجب تالم و تاثر عمیق دوستان و آشنایان گردید . این ضایعه غم انگیز را خدمت تمام بازماندگان و منسوبین و خانواده و فرزندان داغدار تسلیت عرض می کنیم . اعضای کانال آنا وطن آغمیون @aghmiun
زمستان گرم... - زمستان گرم....mp3
زمان: حجم: 4.6M
صبح 26 دی صبا وقت سحر گویی ز کوی یار می آید که بوی او شفای جان هر بیمار می آید مگر از زلف دلدارم صبا بویی به باغ آورد که از باغ و گل و گلزار بوی یار می‌آید فخرالدین_عراقی سلام صبح زیباتون بخیر و نیکی بهترینها سهم زندگیتون 🌻☀️ @aghmiun
خدا رو شکر رشته کوه های البرز هم سفید پوش شدند @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستوپنج گفت: بهت نمیاد .. گفتم : چی بهم نمیاد
با این حال تا آقا خونه بود طوری رفتار می کرد که گاهی منم باورم میشد حالش بهتره ..اون روز من آش بلغور درست کردم که می دونستم در هر حالی باشه دوست داره و می خوره ... برف با دونه های درشت  می بارید ..اگر همینطور میومد آقا نمی تونست شب بیاد و راه ها بسته میشد .. دلم یک مرتبه شور افتاد نکنه خونه ی عزیز بمونه و اونم محترم خانم و دخترشو نگه داره ؟... نکنه عزیز باز توی نقشه باشه و این وسط شیوا اذیت بشه ؟ بعد ظهر برق هم رفت ..سیم های اون طرفا خیلی قوی نبودن ..و با کوچکترین باد یا بارندگی و برف قطع میشدن ..داشتم توی آشپزخونه چراغ های فیتیله ای رو نفت  می کردم تا اگر شب شد و برق نیومد روشن کنم ..فرح اومد به کمک من و گفت : من برای شیوا نگرانم ؛؛ تو میگی به داداشم بگم  حالش خوب نیست ؟گفتم : آره اگر دیدیم حالش بهتر نشد حتما باید بگیم اون داره جلوی آقا تظاهر می کنه من اینو می فهمم ..فرح گفت :طفلک زن داداش نکنه بازم مریض شده باشه ؟گفتم : نه بابا دکتر گفت این آمپول هاش تموم بشه دیگه خوب میشه ..گفت : می دونی چیه گلنار ؟ بازم اون از من خوشبخت تره ..اقلا زن مردی شده که دوستش داره ..تو می دونستی  چقدر داداشم عاشق شیواس ؟ من شاهد بودم  چندین ساله داره با عزیز دست و پنجه نرم می کنه و هنوزم خسته نشده ...در واقع همه ی لجبازی عزیز با شیوا به خاطر اینه که می دونه چقدر داداش اونو دوست داره ..همیشه این حرف داداشم توی گوشم صدا میده ..من شیوا رو دوست دارم و هیچوقت ازش جدا نمیشم ..شاید ده هزار بار اینو از زبونش شنیدم ..اون موقع ها بچه بودم ..خیلی  دلم میخواست یک کسی  مثل داداشم میومد سراغم ..مثل اون برام فداکاری می کرد..و مثل اون از ته دلش دوستم داشت ..باقر منو به شکل یک وسیله می دید ..احساسی در وجودش نبود ..اصلا ازش بدم میومد ..گفتم : ولی فکر کنم تو اصلا بهش فرصت ندادی که دوستت داشته باشه چون خودت اونو نمی خواستی  پس شایدم زیاد مقصر نبود ...گفت : تو داری مثل عزیز حرف می زنی ..گفتم : نه من نمی خوام از اون دفاعکنم ..ولی یک حسی بهم میگه تو از اینکه ازباقر جدا شدی خوشحالی این نشون میده یا کس دیگه ای رو می خوای یا واقعا سر لج افتاده بودی ...با تعجب به من نگاه کرد و گفت : تو از کجا فهمیدی ؟گفتم : چی رو ؟گفت : یک چیزی بهت بگم قول میدی به کسی نگی ؟گفتم : قول میدم ..گفت : محمد رو دوست داشتم ..برادر دوستم ..تو نمی دونی چقدر منو دوست داشت حاضر بود به خاطرم هر کاری بکنه ..الانم ...و با دستپاچگی حرفشو عوض کرد و ادامه داد ..اگر با اون عروسی می کردم یک عشقی مثل شیوا و داداشم می شد ..ولی نذاشتن ..من پسر نبودم که حرفم رو به کرسی بنشونم...گفتم : راستش همون موقع که برامون تعریف کردی من حدس زدم ..که دل توام با اون پسر بوده وگرنه اونقدر مخالفت نمی کردی ...گفت : بعد از عروسی چند بار دیدمش بهم گفته تو طلاق بگیر بعد از یک مدت میام خواستگاری و با هم عروسی می کنیم ..گفتم : فرح تو رو خدا مراقب خودت باش با اون مادری که تو داری و دوتا برادر غیرتی یک وقت کار دست خودت ندی ..دیدی که اون بار چی شد نزدیک بود امیر حسام جونشو از دست بده ...این کارا خطرناکه ..اما احساس کردم فرح به حرفم گوش نمی کنه..یک مرتبه یادم اومد هر وقت هر چیزی از بیرون می خواستیم فرح داوطلب میشد و لباس می پوشید و میرفت می خرید ..و گاهی مدت زمان زیادی طول می کشید تا برگرده اون می گفت نانوایی شلوغ بود یا سبزی فروش جنس آورده بود و معطل شدم ..و ما هم باور می کردیم چون به چیزی شک نداشتیم ..با خودم فکر کردم ..نکنه ..وای نه خدای من ...شاید برای همین خونه ی مادر خودش نمیره و اینجا موندگار شده ..باید زیر زبونش رو می کشیدم ..هنوز هوا تاریک نشده بود که صدای ماشین رو شنیدیم که با گاز های هرزی که روی برف ها می داد معلوم بود آقا با سختی  خودشو رسونده خونه خوشحال شدم ، وقتی آقا خونه بود احساس امنیت می کردم . نمی دونم چطوری بگم که حتی خونه گرم میشد ..رونق می گرفت ..هم شیوا خوشحال بود و هم بچه ها از سر و کولش بالا میرفتن .. هیچوقت عصبانی نمیشد و صداشو برای زن و بچه اش بلند نمی کرد ..اون آقای عزیز من بود ..شیوا فورا بلند شد و رفت بالا تا به سر و صورتش برسه ...فرح رفت درو باز کنه و من تند و تند چراغ ها رو روشن کردم  ..که از دور صدای امیر حسام رو شنیدم که گفت : فرح گلنار کجاست براش کتاب آوردم ...قلبم فرو ریخت ..اما فورا خودمو نگه داشتم من نباید پامو از گلیمم دراز تر می کردم ..همین روز قبل ؛خدا اینو بهم نشون داده بود ...و اینو می فهمیدم که اگر به این موضوع بیشتر فکر کنم حتما صدمه می ببینم ..خیلی امکان داشت  امیر حسام از این کارا منظوری نداشته باشه و اگرم داشت و من درست فهمیده باشم سرنوشتی بدتر از شیوا و فرح پیدا خواهم کرد ؛ ادامه دارد.. ـ @aghmiun