eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
درگذشت تاسف انگیر آقای اسماعیل حضراتی آغمیونی موجب تالم و تاثر عمیق دوستان و آشنایان گردید . این ضایعه غم انگیز را خدمت تمام بازماندگان و منسوبین و خانواده و فرزندان داغدار تسلیت عرض می کنیم . اعضای کانال آنا وطن آغمیون @aghmiun
زمستان گرم... - زمستان گرم....mp3
زمان: حجم: 4.6M
صبح 26 دی صبا وقت سحر گویی ز کوی یار می آید که بوی او شفای جان هر بیمار می آید مگر از زلف دلدارم صبا بویی به باغ آورد که از باغ و گل و گلزار بوی یار می‌آید فخرالدین_عراقی سلام صبح زیباتون بخیر و نیکی بهترینها سهم زندگیتون 🌻☀️ @aghmiun
خدا رو شکر رشته کوه های البرز هم سفید پوش شدند @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستوپنج گفت: بهت نمیاد .. گفتم : چی بهم نمیاد
با این حال تا آقا خونه بود طوری رفتار می کرد که گاهی منم باورم میشد حالش بهتره ..اون روز من آش بلغور درست کردم که می دونستم در هر حالی باشه دوست داره و می خوره ... برف با دونه های درشت  می بارید ..اگر همینطور میومد آقا نمی تونست شب بیاد و راه ها بسته میشد .. دلم یک مرتبه شور افتاد نکنه خونه ی عزیز بمونه و اونم محترم خانم و دخترشو نگه داره ؟... نکنه عزیز باز توی نقشه باشه و این وسط شیوا اذیت بشه ؟ بعد ظهر برق هم رفت ..سیم های اون طرفا خیلی قوی نبودن ..و با کوچکترین باد یا بارندگی و برف قطع میشدن ..داشتم توی آشپزخونه چراغ های فیتیله ای رو نفت  می کردم تا اگر شب شد و برق نیومد روشن کنم ..فرح اومد به کمک من و گفت : من برای شیوا نگرانم ؛؛ تو میگی به داداشم بگم  حالش خوب نیست ؟گفتم : آره اگر دیدیم حالش بهتر نشد حتما باید بگیم اون داره جلوی آقا تظاهر می کنه من اینو می فهمم ..فرح گفت :طفلک زن داداش نکنه بازم مریض شده باشه ؟گفتم : نه بابا دکتر گفت این آمپول هاش تموم بشه دیگه خوب میشه ..گفت : می دونی چیه گلنار ؟ بازم اون از من خوشبخت تره ..اقلا زن مردی شده که دوستش داره ..تو می دونستی  چقدر داداشم عاشق شیواس ؟ من شاهد بودم  چندین ساله داره با عزیز دست و پنجه نرم می کنه و هنوزم خسته نشده ...در واقع همه ی لجبازی عزیز با شیوا به خاطر اینه که می دونه چقدر داداش اونو دوست داره ..همیشه این حرف داداشم توی گوشم صدا میده ..من شیوا رو دوست دارم و هیچوقت ازش جدا نمیشم ..شاید ده هزار بار اینو از زبونش شنیدم ..اون موقع ها بچه بودم ..خیلی  دلم میخواست یک کسی  مثل داداشم میومد سراغم ..مثل اون برام فداکاری می کرد..و مثل اون از ته دلش دوستم داشت ..باقر منو به شکل یک وسیله می دید ..احساسی در وجودش نبود ..اصلا ازش بدم میومد ..گفتم : ولی فکر کنم تو اصلا بهش فرصت ندادی که دوستت داشته باشه چون خودت اونو نمی خواستی  پس شایدم زیاد مقصر نبود ...گفت : تو داری مثل عزیز حرف می زنی ..گفتم : نه من نمی خوام از اون دفاعکنم ..ولی یک حسی بهم میگه تو از اینکه ازباقر جدا شدی خوشحالی این نشون میده یا کس دیگه ای رو می خوای یا واقعا سر لج افتاده بودی ...با تعجب به من نگاه کرد و گفت : تو از کجا فهمیدی ؟گفتم : چی رو ؟گفت : یک چیزی بهت بگم قول میدی به کسی نگی ؟گفتم : قول میدم ..گفت : محمد رو دوست داشتم ..برادر دوستم ..تو نمی دونی چقدر منو دوست داشت حاضر بود به خاطرم هر کاری بکنه ..الانم ...و با دستپاچگی حرفشو عوض کرد و ادامه داد ..اگر با اون عروسی می کردم یک عشقی مثل شیوا و داداشم می شد ..ولی نذاشتن ..من پسر نبودم که حرفم رو به کرسی بنشونم...گفتم : راستش همون موقع که برامون تعریف کردی من حدس زدم ..که دل توام با اون پسر بوده وگرنه اونقدر مخالفت نمی کردی ...گفت : بعد از عروسی چند بار دیدمش بهم گفته تو طلاق بگیر بعد از یک مدت میام خواستگاری و با هم عروسی می کنیم ..گفتم : فرح تو رو خدا مراقب خودت باش با اون مادری که تو داری و دوتا برادر غیرتی یک وقت کار دست خودت ندی ..دیدی که اون بار چی شد نزدیک بود امیر حسام جونشو از دست بده ...این کارا خطرناکه ..اما احساس کردم فرح به حرفم گوش نمی کنه..یک مرتبه یادم اومد هر وقت هر چیزی از بیرون می خواستیم فرح داوطلب میشد و لباس می پوشید و میرفت می خرید ..و گاهی مدت زمان زیادی طول می کشید تا برگرده اون می گفت نانوایی شلوغ بود یا سبزی فروش جنس آورده بود و معطل شدم ..و ما هم باور می کردیم چون به چیزی شک نداشتیم ..با خودم فکر کردم ..نکنه ..وای نه خدای من ...شاید برای همین خونه ی مادر خودش نمیره و اینجا موندگار شده ..باید زیر زبونش رو می کشیدم ..هنوز هوا تاریک نشده بود که صدای ماشین رو شنیدیم که با گاز های هرزی که روی برف ها می داد معلوم بود آقا با سختی  خودشو رسونده خونه خوشحال شدم ، وقتی آقا خونه بود احساس امنیت می کردم . نمی دونم چطوری بگم که حتی خونه گرم میشد ..رونق می گرفت ..هم شیوا خوشحال بود و هم بچه ها از سر و کولش بالا میرفتن .. هیچوقت عصبانی نمیشد و صداشو برای زن و بچه اش بلند نمی کرد ..اون آقای عزیز من بود ..شیوا فورا بلند شد و رفت بالا تا به سر و صورتش برسه ...فرح رفت درو باز کنه و من تند و تند چراغ ها رو روشن کردم  ..که از دور صدای امیر حسام رو شنیدم که گفت : فرح گلنار کجاست براش کتاب آوردم ...قلبم فرو ریخت ..اما فورا خودمو نگه داشتم من نباید پامو از گلیمم دراز تر می کردم ..همین روز قبل ؛خدا اینو بهم نشون داده بود ...و اینو می فهمیدم که اگر به این موضوع بیشتر فکر کنم حتما صدمه می ببینم ..خیلی امکان داشت  امیر حسام از این کارا منظوری نداشته باشه و اگرم داشت و من درست فهمیده باشم سرنوشتی بدتر از شیوا و فرح پیدا خواهم کرد ؛ ادامه دارد.. ـ @aghmiun
32.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک کلیپ ارزشمند چندین بار نگاه کنید و یکبار امتحان کنید خرجش فقط چند کیلو نمک هست این همه هزینه دارو و دکتر پرداخت میکنیم ولی خیلی به این پیام های تاثیر گذار و شفابخش اهمیت نمی دهیم امیدوارم تمام امراض جسمی و روحی مان با همین نمک درمانی بر طرف شود @aghmiun سپاس از مخاطب گرامی مان بابت ارسال این کلیپ ارزشمند شان
یک هدیه معنوی برای والدین از دنیا رفته برای جبران چندین سال زحمت طاقت فرسای پدران و مادران آسمانی شده ی مان ، فقط چند دقیقه وقت مونو بزاریم و این فریضه ی زیبا را در حق آنها بعمل آوریم . باور کنید خدای مهربان دنبال بهانه ی اندک میگردد تا در حق والدین مان ،الطاف اش را عنایت فرماید . پس بیایید این بهانه را جور کنیم و روح مطهر والدین مان را شاد کنیم . هر چند زحمات پدر ها مادر ها با هیچ چیزی جبران نمیشود . حتما این نماز را بجا بیاورید و به پدر ها و مادرها که سالهاست از ما جدا شده اند ،بگید پدر و مادر همیشه بیادتان هستیم یقین داشته باشید دعاهای شان مشکل گشای مان خواهند بود. @aghmiun
خیلی هم گران 😂😂😂 از حسامی محولاتی شد دل گران و قلوه گران و جگر گران ماهی گران و گوشت شد از حد به در گران در شهر هر چه هست، ز تربار و خشکبار بر هر چه بنگری، شده از خشک و تر، گران چون من تو نیز، چایی شیرین مخور که هست چایی گران و قند گران و شکر گران چون من تو نیز، دم مزن و صبر پیشه کن ور نه ز بیشتر، بشود بیشتر گران با آن که جنس هست به هر رهگذر زیاد گردیده هر چه هست به هر رهگذر، گران مسئول شهر کیست؟ که در گوش او یواش گویم که هر چه هست، شد ای بی‌خبر، گران رنگین‌کمان طنز، حسامی محولاتی، ص ۱۱۳. @aghmiun