کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستوپنج گفت: بهت نمیاد .. گفتم : چی بهم نمیاد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوبیستوشش
با این حال تا آقا خونه بود طوری رفتار می کرد که گاهی منم باورم میشد حالش بهتره ..اون روز من آش بلغور درست کردم که می دونستم در هر حالی باشه دوست داره و می خوره ...
برف با دونه های درشت می بارید ..اگر همینطور میومد آقا نمی تونست شب بیاد و راه ها بسته میشد ..
دلم یک مرتبه شور افتاد نکنه خونه ی عزیز بمونه و اونم محترم خانم و دخترشو نگه داره ؟...
نکنه عزیز باز توی نقشه باشه و این وسط شیوا اذیت بشه ؟
بعد ظهر برق هم رفت ..سیم های اون طرفا خیلی قوی نبودن ..و با کوچکترین باد یا بارندگی و برف قطع میشدن ..داشتم توی آشپزخونه چراغ های فیتیله ای رو نفت می کردم تا اگر شب شد و برق نیومد روشن کنم ..فرح اومد به کمک من و گفت : من برای شیوا نگرانم ؛؛ تو میگی به داداشم بگم حالش خوب نیست ؟گفتم : آره اگر دیدیم حالش بهتر نشد حتما باید بگیم اون داره جلوی آقا تظاهر می کنه من اینو می فهمم ..فرح گفت :طفلک زن داداش نکنه بازم مریض شده باشه ؟گفتم : نه بابا دکتر گفت این آمپول هاش تموم بشه دیگه خوب میشه ..گفت : می دونی چیه گلنار ؟ بازم اون از من خوشبخت تره ..اقلا زن مردی شده که دوستش داره ..تو می دونستی چقدر داداشم عاشق شیواس ؟
من شاهد بودم چندین ساله داره با عزیز دست و پنجه نرم می کنه و هنوزم خسته نشده ...در واقع همه ی لجبازی عزیز با شیوا به خاطر اینه که می دونه چقدر داداش اونو دوست داره ..همیشه این حرف داداشم توی گوشم صدا میده ..من شیوا رو دوست دارم و هیچوقت ازش جدا نمیشم ..شاید ده هزار بار اینو از زبونش شنیدم ..اون موقع ها بچه بودم ..خیلی دلم میخواست یک کسی مثل داداشم میومد سراغم ..مثل اون برام فداکاری می کرد..و مثل اون از ته دلش دوستم داشت ..باقر منو به شکل یک وسیله می دید ..احساسی در وجودش نبود ..اصلا ازش بدم میومد ..گفتم : ولی فکر کنم تو اصلا بهش فرصت ندادی که دوستت داشته باشه چون خودت اونو نمی خواستی پس شایدم زیاد مقصر نبود ...گفت : تو داری مثل عزیز حرف می زنی ..گفتم : نه من نمی خوام از اون دفاعکنم ..ولی یک حسی بهم میگه تو از اینکه ازباقر جدا شدی خوشحالی این نشون میده یا کس دیگه ای رو می خوای یا واقعا سر لج افتاده بودی ...با تعجب به من نگاه کرد و گفت : تو از کجا فهمیدی ؟گفتم : چی رو ؟گفت : یک چیزی بهت بگم قول میدی به کسی نگی ؟گفتم : قول میدم ..گفت : محمد رو دوست داشتم ..برادر دوستم ..تو نمی دونی چقدر منو دوست داشت حاضر بود به خاطرم هر کاری بکنه ..الانم ...و با دستپاچگی حرفشو عوض کرد و ادامه داد ..اگر با اون عروسی می کردم یک عشقی مثل شیوا و داداشم می شد ..ولی نذاشتن ..من پسر نبودم که حرفم رو به کرسی بنشونم...گفتم : راستش همون موقع که برامون تعریف کردی من حدس زدم ..که دل توام با اون پسر بوده وگرنه اونقدر مخالفت نمی کردی ...گفت : بعد از عروسی چند بار دیدمش بهم گفته تو طلاق بگیر بعد از یک مدت میام خواستگاری و با هم عروسی می کنیم ..گفتم : فرح تو رو خدا مراقب خودت باش با اون مادری که تو داری و دوتا برادر غیرتی یک وقت کار دست خودت ندی ..دیدی که اون بار چی شد نزدیک بود امیر حسام جونشو از دست بده ...این کارا خطرناکه ..اما احساس کردم فرح به حرفم گوش نمی کنه..یک مرتبه یادم اومد هر وقت هر چیزی از بیرون می خواستیم فرح داوطلب میشد و لباس می پوشید و میرفت می خرید ..و گاهی مدت زمان زیادی طول می کشید تا برگرده اون می گفت نانوایی شلوغ بود یا سبزی فروش جنس آورده بود و معطل شدم ..و ما هم باور می کردیم چون به چیزی شک نداشتیم ..با خودم فکر کردم ..نکنه ..وای نه خدای من ...شاید برای همین خونه ی مادر خودش نمیره و اینجا موندگار شده ..باید زیر زبونش رو می کشیدم ..هنوز هوا تاریک نشده بود که صدای ماشین رو شنیدیم که با گاز های هرزی که روی برف ها می داد معلوم بود آقا با سختی خودشو رسونده خونه خوشحال شدم ، وقتی آقا خونه بود احساس امنیت می کردم .
نمی دونم چطوری بگم که حتی خونه گرم میشد ..رونق می گرفت ..هم شیوا خوشحال بود و هم بچه ها از سر و کولش بالا میرفتن ..
هیچوقت عصبانی نمیشد و صداشو برای زن و بچه اش بلند نمی کرد ..اون آقای عزیز من بود ..شیوا فورا بلند شد و رفت بالا تا به سر و صورتش برسه ...فرح رفت درو باز کنه و من تند و تند چراغ ها رو روشن کردم ..که از دور صدای امیر حسام رو شنیدم که گفت : فرح گلنار کجاست براش کتاب آوردم ...قلبم فرو ریخت ..اما فورا خودمو نگه داشتم من نباید پامو از گلیمم دراز تر می کردم ..همین روز قبل ؛خدا اینو بهم نشون داده بود ...و اینو می فهمیدم که اگر به این موضوع بیشتر فکر کنم حتما صدمه می ببینم ..خیلی امکان داشت امیر حسام از این کارا منظوری نداشته باشه و اگرم داشت و من درست فهمیده باشم سرنوشتی بدتر از شیوا و فرح پیدا خواهم کرد ؛
ادامه دارد.. ـ
@aghmiun
32.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک کلیپ ارزشمند
چندین بار نگاه کنید
و
یکبار امتحان کنید
خرجش فقط چند کیلو نمک هست
این همه هزینه دارو و دکتر پرداخت میکنیم
ولی خیلی به این پیام های تاثیر گذار و شفابخش اهمیت نمی دهیم
امیدوارم تمام امراض جسمی و روحی مان با همین نمک درمانی بر طرف شود
@aghmiun
سپاس از مخاطب گرامی مان بابت ارسال این کلیپ ارزشمند شان
یک هدیه معنوی برای والدین از دنیا رفته
برای جبران چندین سال زحمت طاقت فرسای پدران و مادران آسمانی شده ی مان ، فقط چند دقیقه وقت مونو بزاریم و این فریضه ی زیبا را در حق آنها بعمل آوریم .
باور کنید خدای مهربان دنبال بهانه ی اندک میگردد تا در حق والدین مان ،الطاف اش را عنایت فرماید .
پس بیایید این بهانه را جور کنیم و روح مطهر والدین مان را شاد کنیم .
هر چند زحمات پدر ها مادر ها با هیچ چیزی جبران نمیشود .
حتما این نماز را بجا بیاورید و به پدر ها و مادرها که سالهاست از ما جدا شده اند ،بگید
پدر و مادر همیشه بیادتان هستیم
یقین داشته باشید دعاهای شان مشکل گشای مان خواهند بود.
@aghmiun
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘بدون شرح...
@aghmiun
خیلی هم گران 😂😂😂
از حسامی محولاتی
شد دل گران و قلوه گران و جگر گران
ماهی گران و گوشت شد از حد به در گران
در شهر هر چه هست، ز تربار و خشکبار
بر هر چه بنگری، شده از خشک و تر، گران
چون من تو نیز، چایی شیرین مخور که هست
چایی گران و قند گران و شکر گران
چون من تو نیز، دم مزن و صبر پیشه کن
ور نه ز بیشتر، بشود بیشتر گران
با آن که جنس هست به هر رهگذر زیاد
گردیده هر چه هست به هر رهگذر، گران
مسئول شهر کیست؟ که در گوش او یواش
گویم که هر چه هست، شد ای بیخبر، گران
رنگینکمان طنز، حسامی محولاتی، ص ۱۱۳.
#شعر_طنز
#گرانی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستوشش با این حال تا آقا خونه بود طوری رفتار م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوبیستوهفت
این بود که با تمام قوا در مقابل نفسم ایستادم .. و با خودم عهد کردم خودمو وسط این آتیش نندازم ...
خیلی عادی کتاب ها رو ازش گرفتم و تشکر کردم ...
شام خوردیم ولی هنوز برق نیومده بود ..
شیوا و آقا یک طرف کرسی تو بغل هم لم داده بودن ..
فرح یک طرف دیگه و امیر حسام هم روبروش و من و بچه ها با هم نشسته بودیم ...
اونا داشتن در مورد عزیز حرف می زدن و بحث شون داغ داغ شده بود ..و من سعی داشتم بچه ها رو بخوابونم ...
پریناز گفت : گلنار جونم دختر شاه پریون رو بگو ...
برای اینکه به حرفای اونا گوش نکنم ..در حالیکه پرستو توی بغلم بود و پریناز کنارم لم داده بود آهسته شروع کردم ...
خوب ؛ تا اونجا برات گفتم که پادشاه پری ها یکی از صفت های آدم ها رو داد به دختر شاه پریون و گفت ده روز می تونی آدم باشی و برگردی ..
دختر شاه پریون یک مرتبه دید توی یک شهر دور میون آدم هایی که نمیشناخت بشکل یک فقیر با لباس های پاره در اومده ؛؛ و بشدت گرسنه و تشنه اس ..
سوز سردی میومد و کسی حواسش به دختر نبود ..همه مشغول کار خودشون بودن ..
دختر شاه پریون که اصلا یادش نبود که یک روز پری بوده رفت به دکان نانوایی و تقاضای نون کرد ..اما فهمید باید برای بدست آوردن هر قرص نون یک سکه داشته باشه ..بعد مجبور شد دست جلوی مردم دراز کنه تا کمکش کنن ..اما شب شد و اون همینطور گرسنه و تشنه توی سرما موند ..
در حالیکه می لرزید آرزو کرد خدایا این چه زندگیه که من دارم ؟ چرا از نعمت هات به من نمیدی ؟ خدایا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط می خوام شکمم رو سیر کنم ..که ناگهان توی سیاهی شب مردی رو دیدکه با خری بهش نزدیک میشد با کلی خوراکی که بار اون خر کرده بود ...
با نا امیدی دوید جلوی مرد رو گرفت و گفت : آقا تو رو خدا بهم کمک کن من گرسنه ام یک چیزی بده تا شکمم رو سیر کنم ..
مرد دلش به حال اون سوخت و از روی خرش یک قرص نون و یک مشت گردو و چند تا خرما بهش داد و رفت ..
دختر شاه پریون با ولع هر چه تمام تر اونا رو خورد حالا سردش بود و جای خواب نداشت ..در حالیکه می لرزید گفت : خدایا من که از تو چیز زیادی نمی خوام یک لباس گرم و جایی برای خوابیدن ..خدایا کمکم کن ...
این بار پیرزنی رو دید که عصا زنون بهش نزدیک میشد ..
دختر ازش کمک خواست و پیر زن دلش به حالش سوخت و اونو با خودش برد به خونه اش ..
لباسی زیبا؛؛ که مال دخترش بود به اون بخشید و جای گرم و نرمی هم در اختیارش گذاشت ...
دختر به اون خونه نگاه کرد ..و با خودش گفت : عجب خونه ی قشنگ و زیبایی کاش می شد هر شب می تونستم اینجا بخوابه ..
ای خدا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط یک جای خواب داشته باشم ...
صبح روز بعد پیرزن به دختر گفت باید از اینجا بری ..
دختر گریه و زاری کرد و التماس که جایی رو ندارم اجازه بده بمونم تا بهت کمک کنم و مونس تو باشم ..
پیرزن که بچه هاش به راه دور رفته بودن دوباره دلش به حال دختر سوخت و اونو نگه داشت ..
دو روزی که پیش پیرزن بود متوجه شد که اون یک عالمه سکه و اشیاء قیمتی داره ..با خودش گفت : ای خدا من که چیز زیادی ازت نمی خوام ولی چی میشد این سکه و خونه مال من میشد تا دوباره آواره و گرسنه نباشم ...به اینجا ی قصه که رسیدم یک مرتبه احساس کردم کسی دیگه حرف نمی زنه سرمو بلند کردم و دیدم هر چهار نفر به من گوش می کنن ..هنوز برق نیومده بود و چراغ فیتیله ای روی کرسی نور زیبایی رو به صورت هر کدوم انداخته بود ...به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم .روز سوم پیرزن رفت سر چاه تا آب بیاره پاش سُر خورد و اگر طناب چاه رو نگرفته بود افتاده بود توی چاه ..ولی نمی تونست خودشو بالا بکشه ..به دختر که شاهد بود با التماس گفت زود باش منو نجات بده دستم قدرت نداره بیشتر طناب رو نگه دارم ..
دختر با خودش گفت حتما این کار خداست یکم صبر می کنم اگر افتاد که هیچ اگر طاقت آورد و نیفتاد میرم نجاتش میدم ..
دختر همینطور که توی تردید بود پیرزن دستش رها شد و افتاد توی چاه ..کمی وجدانش معذب شد ولی فورا با خودش گفت : تقصیر من نبود فقط قدری صبر کردم تا اون خودشو نجات بده همین ..و اینطوری با خیال راحت صاحب اون خونه و سکه ها شد .دیگه هر کاری دلش می خواست می کرد ؛ خوشحال و شاد می چرخید و می رقصید ؛ روز پنجم جارچی شهر با طبل و شیپور خبر داد که پسر پادشاه داره از اون محل رد میشه ..
دختر با خودش گفت : خدایا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط زن پسر پادشاه بشم قول میدم دیگه ازت چیزی نخوام ..
فورا لباس زیبایی به تن کرد و با عشوه و ناز رفت سر راه پسر پادشاه ..از قضای روزگار دختر رو دید و یک دل نه صد دل عاشق اون شد ..من که دختر ثروتمندی بودم و زیبایی من بی حد وکمالاتم زیاد؛؛ چرا نباید حکم بدم ..
ادامه دارد...
@aghmiun
@nim_beyt4_5837145294415859903.mp3
زمان:
حجم:
8.6M
🎙سالار_عقیلی
_نفس
جدید
🎼 @aghmiun