3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘بدون شرح...
@aghmiun
خیلی هم گران 😂😂😂
از حسامی محولاتی
شد دل گران و قلوه گران و جگر گران
ماهی گران و گوشت شد از حد به در گران
در شهر هر چه هست، ز تربار و خشکبار
بر هر چه بنگری، شده از خشک و تر، گران
چون من تو نیز، چایی شیرین مخور که هست
چایی گران و قند گران و شکر گران
چون من تو نیز، دم مزن و صبر پیشه کن
ور نه ز بیشتر، بشود بیشتر گران
با آن که جنس هست به هر رهگذر زیاد
گردیده هر چه هست به هر رهگذر، گران
مسئول شهر کیست؟ که در گوش او یواش
گویم که هر چه هست، شد ای بیخبر، گران
رنگینکمان طنز، حسامی محولاتی، ص ۱۱۳.
#شعر_طنز
#گرانی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستوشش با این حال تا آقا خونه بود طوری رفتار م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوبیستوهفت
این بود که با تمام قوا در مقابل نفسم ایستادم .. و با خودم عهد کردم خودمو وسط این آتیش نندازم ...
خیلی عادی کتاب ها رو ازش گرفتم و تشکر کردم ...
شام خوردیم ولی هنوز برق نیومده بود ..
شیوا و آقا یک طرف کرسی تو بغل هم لم داده بودن ..
فرح یک طرف دیگه و امیر حسام هم روبروش و من و بچه ها با هم نشسته بودیم ...
اونا داشتن در مورد عزیز حرف می زدن و بحث شون داغ داغ شده بود ..و من سعی داشتم بچه ها رو بخوابونم ...
پریناز گفت : گلنار جونم دختر شاه پریون رو بگو ...
برای اینکه به حرفای اونا گوش نکنم ..در حالیکه پرستو توی بغلم بود و پریناز کنارم لم داده بود آهسته شروع کردم ...
خوب ؛ تا اونجا برات گفتم که پادشاه پری ها یکی از صفت های آدم ها رو داد به دختر شاه پریون و گفت ده روز می تونی آدم باشی و برگردی ..
دختر شاه پریون یک مرتبه دید توی یک شهر دور میون آدم هایی که نمیشناخت بشکل یک فقیر با لباس های پاره در اومده ؛؛ و بشدت گرسنه و تشنه اس ..
سوز سردی میومد و کسی حواسش به دختر نبود ..همه مشغول کار خودشون بودن ..
دختر شاه پریون که اصلا یادش نبود که یک روز پری بوده رفت به دکان نانوایی و تقاضای نون کرد ..اما فهمید باید برای بدست آوردن هر قرص نون یک سکه داشته باشه ..بعد مجبور شد دست جلوی مردم دراز کنه تا کمکش کنن ..اما شب شد و اون همینطور گرسنه و تشنه توی سرما موند ..
در حالیکه می لرزید آرزو کرد خدایا این چه زندگیه که من دارم ؟ چرا از نعمت هات به من نمیدی ؟ خدایا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط می خوام شکمم رو سیر کنم ..که ناگهان توی سیاهی شب مردی رو دیدکه با خری بهش نزدیک میشد با کلی خوراکی که بار اون خر کرده بود ...
با نا امیدی دوید جلوی مرد رو گرفت و گفت : آقا تو رو خدا بهم کمک کن من گرسنه ام یک چیزی بده تا شکمم رو سیر کنم ..
مرد دلش به حال اون سوخت و از روی خرش یک قرص نون و یک مشت گردو و چند تا خرما بهش داد و رفت ..
دختر شاه پریون با ولع هر چه تمام تر اونا رو خورد حالا سردش بود و جای خواب نداشت ..در حالیکه می لرزید گفت : خدایا من که از تو چیز زیادی نمی خوام یک لباس گرم و جایی برای خوابیدن ..خدایا کمکم کن ...
این بار پیرزنی رو دید که عصا زنون بهش نزدیک میشد ..
دختر ازش کمک خواست و پیر زن دلش به حالش سوخت و اونو با خودش برد به خونه اش ..
لباسی زیبا؛؛ که مال دخترش بود به اون بخشید و جای گرم و نرمی هم در اختیارش گذاشت ...
دختر به اون خونه نگاه کرد ..و با خودش گفت : عجب خونه ی قشنگ و زیبایی کاش می شد هر شب می تونستم اینجا بخوابه ..
ای خدا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط یک جای خواب داشته باشم ...
صبح روز بعد پیرزن به دختر گفت باید از اینجا بری ..
دختر گریه و زاری کرد و التماس که جایی رو ندارم اجازه بده بمونم تا بهت کمک کنم و مونس تو باشم ..
پیرزن که بچه هاش به راه دور رفته بودن دوباره دلش به حال دختر سوخت و اونو نگه داشت ..
دو روزی که پیش پیرزن بود متوجه شد که اون یک عالمه سکه و اشیاء قیمتی داره ..با خودش گفت : ای خدا من که چیز زیادی ازت نمی خوام ولی چی میشد این سکه و خونه مال من میشد تا دوباره آواره و گرسنه نباشم ...به اینجا ی قصه که رسیدم یک مرتبه احساس کردم کسی دیگه حرف نمی زنه سرمو بلند کردم و دیدم هر چهار نفر به من گوش می کنن ..هنوز برق نیومده بود و چراغ فیتیله ای روی کرسی نور زیبایی رو به صورت هر کدوم انداخته بود ...به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم .روز سوم پیرزن رفت سر چاه تا آب بیاره پاش سُر خورد و اگر طناب چاه رو نگرفته بود افتاده بود توی چاه ..ولی نمی تونست خودشو بالا بکشه ..به دختر که شاهد بود با التماس گفت زود باش منو نجات بده دستم قدرت نداره بیشتر طناب رو نگه دارم ..
دختر با خودش گفت حتما این کار خداست یکم صبر می کنم اگر افتاد که هیچ اگر طاقت آورد و نیفتاد میرم نجاتش میدم ..
دختر همینطور که توی تردید بود پیرزن دستش رها شد و افتاد توی چاه ..کمی وجدانش معذب شد ولی فورا با خودش گفت : تقصیر من نبود فقط قدری صبر کردم تا اون خودشو نجات بده همین ..و اینطوری با خیال راحت صاحب اون خونه و سکه ها شد .دیگه هر کاری دلش می خواست می کرد ؛ خوشحال و شاد می چرخید و می رقصید ؛ روز پنجم جارچی شهر با طبل و شیپور خبر داد که پسر پادشاه داره از اون محل رد میشه ..
دختر با خودش گفت : خدایا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط زن پسر پادشاه بشم قول میدم دیگه ازت چیزی نخوام ..
فورا لباس زیبایی به تن کرد و با عشوه و ناز رفت سر راه پسر پادشاه ..از قضای روزگار دختر رو دید و یک دل نه صد دل عاشق اون شد ..من که دختر ثروتمندی بودم و زیبایی من بی حد وکمالاتم زیاد؛؛ چرا نباید حکم بدم ..
ادامه دارد...
@aghmiun
@nim_beyt4_5837145294415859903.mp3
زمان:
حجم:
8.6M
🎙سالار_عقیلی
_نفس
جدید
🎼 @aghmiun
از خدا پرسیدند
عزیزترین بندگان نزد تو
چه کسانی هستند؟
خداوند لبخند زد و گفت
آنها که میتوانند تلافی کنند
اما به خاطر من میبخشند . . . ❤️
بخاطر پروردگار مهربون و بخشندمون،
ما هم ببخشیم تا سبکتر بشیم 🕊🌹
# خدا
@aghmiun
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قم هم برف اومد ...
ولی اینجوری .....
خودتون ببینید ...
@aghmijn
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هند و سوار شدن مردم به قطار
خیلی دیدنی هست
@aghmiun
آرزو حال خوب ... - آرزو حال خوب ....mp3
زمان:
حجم:
5.4M
صبح 27 دی
عشق پاکم
پر کن از باده چشمت
قدح صبحِ مرا
خود بگو
من زِ تو سرمست شوم
یا خورشید ...؟!
مولانا
صبحتون پر از عشق و امید...
@aghmiun