eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستوشش با این حال تا آقا خونه بود طوری رفتار م
این بود که با تمام قوا در مقابل نفسم ایستادم .. و با خودم عهد کردم خودمو وسط این آتیش نندازم ... خیلی عادی کتاب ها رو ازش گرفتم و تشکر کردم ... شام خوردیم ولی هنوز برق نیومده بود .. شیوا و آقا یک طرف کرسی تو بغل هم لم داده بودن .. فرح یک طرف دیگه و امیر حسام هم روبروش و من و بچه ها با هم نشسته بودیم ... اونا داشتن در مورد عزیز حرف می زدن و بحث شون داغ داغ شده بود ..و من سعی داشتم بچه ها رو بخوابونم ... پریناز گفت : گلنار جونم دختر شاه پریون رو بگو ... برای اینکه به حرفای اونا گوش نکنم ..در حالیکه پرستو توی بغلم بود و پریناز کنارم لم داده بود آهسته شروع کردم  ... خوب ؛ تا اونجا برات گفتم که پادشاه پری ها یکی از صفت های آدم ها رو  داد به دختر شاه پریون و گفت ده روز می تونی آدم باشی و برگردی .. دختر شاه پریون یک مرتبه دید توی یک شهر دور میون آدم هایی که نمیشناخت بشکل یک فقیر با لباس های پاره در اومده ؛؛ و بشدت گرسنه و تشنه اس  .. سوز سردی میومد و کسی حواسش به دختر نبود ..همه مشغول کار خودشون بودن .. دختر شاه پریون که اصلا یادش نبود که یک روز پری بوده رفت به دکان نانوایی و تقاضای نون کرد ..اما فهمید باید برای بدست آوردن هر قرص نون یک سکه داشته باشه ..بعد مجبور شد دست جلوی مردم دراز کنه تا کمکش کنن ..اما شب شد و اون همینطور گرسنه و تشنه توی سرما موند .. در حالیکه می لرزید آرزو کرد خدایا این چه زندگیه که من دارم ؟ چرا از نعمت هات به من نمیدی ؟ خدایا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط می خوام شکمم رو سیر کنم ..که ناگهان توی سیاهی شب مردی رو دیدکه با خری   بهش نزدیک میشد با کلی خوراکی که بار اون خر کرده بود  ... با نا امیدی دوید جلوی مرد رو گرفت و گفت : آقا تو رو خدا بهم کمک کن من گرسنه ام یک چیزی بده تا شکمم رو سیر کنم .. مرد دلش به حال اون سوخت و از روی خرش یک قرص نون و یک مشت گردو و چند تا خرما بهش داد و رفت .. دختر شاه پریون با ولع هر چه تمام تر اونا رو خورد حالا سردش بود و جای خواب نداشت ..در حالیکه می لرزید گفت : خدایا من که از تو چیز زیادی نمی خوام یک لباس گرم و جایی برای خوابیدن ..خدایا کمکم کن ... این بار پیرزنی رو دید که عصا زنون بهش نزدیک میشد .. دختر ازش کمک خواست و پیر زن دلش به حالش سوخت و اونو با خودش برد به خونه اش .. لباسی زیبا؛؛  که مال دخترش بود به اون بخشید و جای گرم و نرمی هم در اختیارش گذاشت ... دختر به اون خونه نگاه کرد ..و با خودش گفت : عجب خونه ی قشنگ و زیبایی کاش می شد هر شب می تونستم اینجا بخوابه  .. ای خدا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط یک جای خواب داشته باشم ... صبح روز بعد پیرزن به دختر گفت باید از اینجا بری .. دختر گریه و زاری کرد و التماس که جایی رو ندارم اجازه بده بمونم تا بهت کمک کنم و مونس تو باشم .. پیرزن که بچه هاش به راه دور رفته بودن دوباره دلش به حال دختر سوخت و اونو نگه داشت .. دو روزی که پیش پیرزن بود متوجه شد که اون یک عالمه سکه و اشیاء قیمتی داره ..با خودش گفت : ای خدا من که چیز زیادی ازت نمی خوام ولی چی میشد این سکه و خونه مال من میشد تا دوباره آواره و گرسنه نباشم ...به اینجا ی قصه که رسیدم یک مرتبه احساس کردم کسی دیگه حرف نمی زنه سرمو بلند کردم و دیدم هر چهار نفر به من گوش می کنن  ..هنوز برق نیومده بود و چراغ فیتیله ای روی کرسی نور زیبایی رو به صورت هر کدوم انداخته بود ...به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم .روز سوم پیرزن رفت سر چاه تا آب بیاره پاش سُر خورد و اگر طناب چاه رو نگرفته بود افتاده بود توی چاه ..ولی نمی تونست خودشو بالا بکشه ..به دختر که شاهد بود با التماس گفت زود باش منو نجات بده دستم قدرت نداره بیشتر طناب رو نگه دارم  .. دختر با خودش گفت حتما این کار خداست یکم صبر می کنم اگر افتاد که هیچ اگر طاقت آورد و نیفتاد میرم نجاتش میدم .. دختر همینطور که توی تردید بود پیرزن دستش رها شد و افتاد توی چاه ..کمی وجدانش معذب شد ولی فورا با خودش گفت : تقصیر من نبود  فقط قدری صبر کردم تا اون خودشو نجات بده همین ..و اینطوری با خیال راحت صاحب اون خونه و سکه ها شد  .دیگه هر کاری دلش می خواست می کرد ؛ خوشحال و شاد می چرخید و می رقصید ؛ روز پنجم جارچی شهر با طبل و شیپور خبر داد که پسر پادشاه داره از اون محل رد میشه .. دختر با خودش گفت : خدایا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط زن پسر پادشاه بشم قول میدم دیگه ازت چیزی نخوام .. فورا لباس زیبایی به تن کرد و با عشوه و ناز رفت سر راه پسر پادشاه ..از قضای روزگار دختر رو دید و یک دل نه صد دل عاشق اون شد ..من که دختر ثروتمندی بودم و زیبایی من بی حد وکمالاتم زیاد؛؛  چرا نباید حکم بدم .. ادامه دارد... @aghmiun
از خدا پرسیدند عزیزترین بندگان نزد تو چه کسانی هستند؟ خداوند لبخند زد و گفت آنها که می‌توانند تلافی کنند اما به خاطر من می‌بخشند . . . ❤️ بخاطر پروردگار مهربون و بخشندمون، ما هم ببخشیم تا سبک‌تر بشیم 🕊🌹 # خدا @aghmiun
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قم هم برف اومد ... ولی اینجوری ..... خودتون ببینید ... @aghmijn
آرزو حال خوب ... - آرزو حال خوب ....mp3
زمان: حجم: 5.4M
صبح 27 دی عشق پاکم پر کن از باده چشمت قدح صبحِ مرا خود بگو من زِ تو سرمست شوم یا خورشید ...؟! مولانا صبحتون پر از عشق و امید... @aghmiun
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای بباره برف بباره برف ...😍❄️ (روستای چسلی ماسال) این صحنه زیبا تقدیم به نگاه قشنگتون ❄️❤️ @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستوهفت این بود که با تمام قوا در مقابل نفسم ای
ای خدا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط می خوام توی این قصر اختیاراتی داشته باشم تا همه بدونن من از همه بالاترم ..و اینطوری خیلی زود دختر شروع کرد از ضعف پسر پادشاه در مقابل خودش استفاده کردن و تبدیل شد به زنی ظالم و سنگدل  ... تا حدی که  دستور کشتن می داد و زندانی کردن اطرافیانش که  با اون مخالف بودناما آرامش دیگه در وجودش نبود و با ترس از دست دادن قدرت و مقامش خواب های آشفته می دید و روز به روز بی رحم تر میشد ... تا حدی که به فکر کشتن پسر پادشاه افتاد و خواست اونو از بین ببره تا برای همیشه توی قصر موندگار بشه .. صبح روز یازدهم وقتی چشم باز کرد خودشو توی سرزمین پری ها دید و اونچه که بر اون گذشته رو به یاد آورد ... وحشت زده از پادشاه پری ها پرسید : من واقعا اینطور آدمی میشم ؟ ولی من به خاطر عشق پسر پادشاه می خواستم آدم باشم ..نمی خوام به اون صدمه ای بزنم ... پادشاه در جواب گفت : فکر کن ...فکر کن ..حالا  ده روز دیگه  با صفت خبر چینی و بد گویی تو رو می فرستم میون آدم ها .... پریناز و پرستو خوابشون برده بود .. اما اون چهار  نفر با دقت گوش می دادن . خندم گرفت و گفتم : شما ها نمی خواین بخوابین ؟ امیر حسام که در تمام مدتی که قصه می گفتم با لذت گوش می دادو به من نگاه می کرد گفت : بقیه اش رو بگو من می تونم تا صبح بیدار باشم .. شیوا گفت : توی کوهستان من شب ها با قصه های گلنار می خوابیدم ..ببین بازم تو تونستی حالمو خوب کنی گلنار جونم ..وقتی صبح بیدار شدم که نماز بخونم ..برق وصل شد .. دیگه خوابم نبرد بخاری ها رو نفت ریختم و سمارو روشن ؛؛ و ناشتایی رو آماده کردم .. نمی دونم در واقعا به خاطر وجود امیر حسام بود یا برف زیادی که توی حیاط نشسته بود و همه جا رو سفید کرده بود .. حس خوبی داشتم دلم می خواست پرواز کنم ..با خودم فکر کردم .. گلنار تو اصلا برای چی ناراحت بودی ؟..پدر و مادرت پول ندارن که نداشته باشن اولا به من ربطی نداره .. دوما همه ی آدم ها که نباید پولدار باشن  ..تازه اگر اونا پول داشتن که من الان اینجا نبودم ...تو باید کاری کنی که به خاطر خودت دوستت داشته باشن .. حالا ولش کن از غصه خوردن تو که چیزی درست نمیشه ... اما یادت نره که  تو باید پول در بیاری و  به آقا یاد آوردی کنی بهم قول داده به غیر از پولی که به مادرم میده به خودمم هر ماه یک مقداری بده .. فکر کنم  فراموش کرده؛؛ ولی  نمی دونم  چطوری یادش بیارم که بد نشه  ...اولین کسی که بیدار شد پرستو بود .. چشمش رو که از خواب باز می کرد می گفت گلنارجونم ..این به عادت شیوا بود که همیشه منو همینطور صدا می زد و بچه ها هم یاد گرفته بودن ...گفتم :  جانم عزیزم من اینجام ..چی می خوای هنوز زوده بخواب ..گفت : آب می خوام ...فورا رفتم براش آب بیارم ..اما کوزه رو دست امیر حسام دیدم که داشت برای خودش آب میریخت توی لیوان ..گفتم : سلام صبح بخیر مثل اینکه این صبح آب خوردن توی شما ها ارثیه ..آقا هر شب یک کاسه ی بزرگ آب می زاره بالای سرش و بچه ها هم تا چشمشون رو باز می کنن آب می خوان ..خواب آلود لیوان آب رو داد به من و یک لیوان  دیگه برداشت و گفت : صبح توام بخیر آره این عادت آقام خدا بیامرز بود ... فورا رفتم به پرستو آب دادم و خورد و سرشو  گذاشت روی بالش و چشمش رو بست انگار هنوز خوابش میومد  ..برگشتم برم آشپزخونه ..دیدم امیر حسام توی اتاق جلویی ایستاده و به برف بیرون نگاه می کنه ...خواستم برم آشپزخونه گفت : گلنار .؟ گفتم : بله ؛؛ گفت : چرا چایی توی این خونه اینقدر بو راه میندازه که آدم دیگه نمی تونه بخوابه ؟چون تو دم می کنی ؟ باید همه کارت با بقیه فرق داشته باشه ؟  گفتم : نمی دونم ؛؛  از آقا بپرسین که می خرن من فقط دمش می کنم .. گفت : من دیشب تا صبح خواب دختر شاه پریون رو دیدم باورت میشه ؟ اونوقت ها یک خاله داشتم پیر بود یعنی با مادرم ناتنی بودن ..خدا بیامرز قصه های قشنگی برامون تعریف می کرد ولی عزیز هیچوقت حوصله ی این کارو نداشت .... دیشب همینطور که تو تعریف می کردی یاد بچگی هام افتادم ..روزای خوبی که آقام زنده بود .. همه چیز عالی بود ..ولی برای من کوتاه ؛؛ چون من فقط شش سالم بود که فوت کرد ..از اون به بعد انگار داداشم شد پدرم و همه کسم .. خیلی دوستش دارم و می دونم با کارای عزیز چقدر عذاب کشیده ....رفتم کنارش ایستادم رو به پنجره و پرسیدم تو چقدر شیوا جون رو در اون حادثه مقصر می دونی ؟ گفت : زن داداش برات تعریف کرده ؟ گفتم : آره ما توی کوهستان خیلی وقت داشتیم حرف بزنیم ... گفت : چرا اون باید مقصر باشه؟ در واقع قربونی اصلی اون حادثه زن داداش شد ... من اون زمان نمی فهمیدم ..و فکر می کردم هر چی عزیز بگه همون درسته ؛ اون به پا قدم بد و خوب اعتقاد داره .. ادامه دارد... @aghmiun
41.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘گشتی دوباره در آلبوم عکس آغمیون 🌼چقدرزوددیرمیشود... 🌺قدرهمدیگروبدونیم. ⭐️ 9 @aghmiun