آرزو حال خوب ... - آرزو حال خوب ....mp3
زمان:
حجم:
5.4M
صبح 27 دی
عشق پاکم
پر کن از باده چشمت
قدح صبحِ مرا
خود بگو
من زِ تو سرمست شوم
یا خورشید ...؟!
مولانا
صبحتون پر از عشق و امید...
@aghmiun
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای بباره برف بباره برف ...😍❄️
(روستای چسلی ماسال) این صحنه زیبا تقدیم به نگاه قشنگتون ❄️❤️
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستوهفت این بود که با تمام قوا در مقابل نفسم ای
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوبیستوهشت
ای خدا من که چیز زیادی ازت نمی خوام فقط می خوام توی این قصر اختیاراتی داشته باشم تا همه بدونن من از همه بالاترم ..و اینطوری خیلی زود دختر شروع کرد از ضعف پسر پادشاه در مقابل خودش استفاده کردن و تبدیل شد به زنی ظالم و سنگدل ...
تا حدی که دستور کشتن می داد و زندانی کردن اطرافیانش که با اون مخالف بودناما آرامش دیگه در وجودش نبود و با ترس از دست دادن قدرت و مقامش خواب های آشفته می دید و روز به روز بی رحم تر میشد ...
تا حدی که به فکر کشتن پسر پادشاه افتاد و خواست اونو از بین ببره تا برای همیشه توی قصر موندگار بشه ..
صبح روز یازدهم وقتی چشم باز کرد خودشو توی سرزمین پری ها دید و اونچه که بر اون گذشته رو به یاد آورد ...
وحشت زده از پادشاه پری ها پرسید : من واقعا اینطور آدمی میشم ؟
ولی من به خاطر عشق پسر پادشاه می خواستم آدم باشم ..نمی خوام به اون صدمه ای بزنم ...
پادشاه در جواب گفت : فکر کن ...فکر کن ..حالا ده روز دیگه با صفت خبر چینی و بد گویی تو رو می فرستم میون آدم ها ....
پریناز و پرستو خوابشون برده بود ..
اما اون چهار نفر با دقت گوش می دادن .
خندم گرفت و گفتم : شما ها نمی خواین بخوابین ؟ امیر حسام که در تمام مدتی که قصه می گفتم با لذت گوش می دادو به من نگاه می کرد گفت : بقیه اش رو بگو من می تونم تا صبح بیدار باشم ..
شیوا گفت : توی کوهستان من شب ها با قصه های گلنار می خوابیدم ..ببین بازم تو تونستی حالمو خوب کنی گلنار جونم ..وقتی صبح بیدار شدم که نماز بخونم ..برق وصل شد ..
دیگه خوابم نبرد بخاری ها رو نفت ریختم و سمارو روشن ؛؛ و ناشتایی رو آماده کردم ..
نمی دونم در واقعا به خاطر وجود امیر حسام بود یا برف زیادی که توی حیاط نشسته بود و همه جا رو سفید کرده بود ..
حس خوبی داشتم دلم می خواست پرواز کنم ..با خودم فکر کردم ..
گلنار تو اصلا برای چی ناراحت بودی ؟..پدر و مادرت پول ندارن که نداشته باشن اولا به من ربطی نداره ..
دوما همه ی آدم ها که نباید پولدار باشن ..تازه اگر اونا پول داشتن که من الان اینجا نبودم ...تو باید کاری کنی که به خاطر خودت دوستت داشته باشن ..
حالا ولش کن از غصه خوردن تو که چیزی درست نمیشه ...
اما یادت نره که تو باید پول در بیاری و به آقا یاد آوردی کنی بهم قول داده به غیر از پولی که به مادرم میده به خودمم هر ماه یک مقداری بده ..
فکر کنم فراموش کرده؛؛ ولی نمی دونم چطوری یادش بیارم که بد نشه ...اولین کسی که بیدار شد پرستو بود ..
چشمش رو که از خواب باز می کرد می گفت گلنارجونم ..این به عادت شیوا بود که همیشه منو همینطور صدا می زد و بچه ها هم یاد گرفته بودن ...گفتم : جانم عزیزم من اینجام ..چی می خوای هنوز زوده بخواب ..گفت : آب می خوام ...فورا رفتم براش آب بیارم ..اما کوزه رو دست امیر حسام دیدم که داشت برای خودش آب میریخت توی لیوان ..گفتم : سلام صبح بخیر مثل اینکه این صبح آب خوردن توی شما ها ارثیه ..آقا هر شب یک کاسه ی بزرگ آب می زاره بالای سرش و بچه ها هم تا چشمشون رو باز می کنن آب می خوان ..خواب آلود لیوان آب رو داد به من و یک لیوان دیگه برداشت و گفت : صبح توام بخیر آره این عادت آقام خدا بیامرز بود ...
فورا رفتم به پرستو آب دادم و خورد و سرشو گذاشت روی بالش و چشمش رو بست انگار هنوز خوابش میومد ..برگشتم برم آشپزخونه ..دیدم امیر حسام توی اتاق جلویی ایستاده و به برف بیرون نگاه می کنه ...خواستم برم آشپزخونه گفت : گلنار .؟
گفتم : بله ؛؛
گفت : چرا چایی توی این خونه اینقدر بو راه میندازه که آدم دیگه نمی تونه بخوابه ؟چون تو دم می کنی ؟
باید همه کارت با بقیه فرق داشته باشه ؟
گفتم : نمی دونم ؛؛ از آقا بپرسین که می خرن من فقط دمش می کنم ..
گفت : من دیشب تا صبح خواب دختر شاه پریون رو دیدم باورت میشه ؟ اونوقت ها یک خاله داشتم پیر بود یعنی با مادرم ناتنی بودن ..خدا بیامرز قصه های قشنگی برامون تعریف می کرد ولی عزیز هیچوقت حوصله ی این کارو نداشت ....
دیشب همینطور که تو تعریف می کردی یاد بچگی هام افتادم ..روزای خوبی که آقام زنده بود ..
همه چیز عالی بود ..ولی برای من کوتاه ؛؛ چون من فقط شش سالم بود که فوت کرد ..از اون به بعد انگار داداشم شد پدرم و همه کسم ..
خیلی دوستش دارم و می دونم با کارای عزیز چقدر عذاب کشیده ....رفتم کنارش ایستادم رو به پنجره و پرسیدم تو چقدر شیوا جون رو در اون حادثه مقصر می دونی ؟
گفت : زن داداش برات تعریف کرده ؟
گفتم : آره ما توی کوهستان خیلی وقت داشتیم حرف بزنیم ...
گفت : چرا اون باید مقصر باشه؟ در واقع قربونی اصلی اون حادثه زن داداش شد ...
من اون زمان نمی فهمیدم ..و فکر می کردم هر چی عزیز بگه همون درسته ؛ اون به پا قدم بد و خوب اعتقاد داره ..
ادامه دارد...
@aghmiun
#انگیزشی
به آرامش میرسی، اگر هیچکس را برای چیزی که هست و کاری که میکند سرزنش نکنی...
به آرامش میرسی اگر آستانه تحملت را بالا ببری و بپذیری که آدمها متفاوتند، و قرار نیست همه باب سلیقهی تو باشند...
به آرامش میرسی اگر بپذیری رفتار دیگران تا وقتی به روان و آرامش تو آسیبی نمیزند، به خودشان مربوط است.
آدمهای امروز آنقدر دغدغه دارند که دیگر حوصلهای برای دخالت و قضاوت و سرزنش ندارند.
آدمها خودشان مسئول رفتار و انتخابهای خودشان هستند.
اگر رفتاری آزارت داد، و برخوردی با تفکراتت متفاوت بود، یا کنار بیا، یا فاصله بگیر. فقط همین…
@aghmiun
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بوتون آنالارین ساغلیغینا...
@aghmiun
مالک علامی:
*درخت سخنگو !*🌳
سعدی علیه الرحمه می نویسد ؛ در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچ کس در آن نبود ،به بیرون روستا متوجه شدم دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپه ای گرد درخت کهن سالی جمع اند.
به آنان نزدیک شدم ،مشغول عبادت درخت بودند و نذورات فروان به پای درخت می ریزند و درخت با آنان سخن میگوید!
هرکس مال بیشتری هدیه می کند ،درخت با نام و کنیه وی را مورد تفقد قرار میدهد!
ساعت ها به کناری ایستادم تا مراسم تمام شد ،گوشه ای مخفی شدم ببینم این چه معرکه ای است ؟!
ساعتی پس از رفتن مردم ، مردی از درون درخت بیرون آمده و شروع به جمع آوری غنائم جهل مردم شده!
خودم را به وی نزدیک کردم، نزدیک بود از ترس قبض روح شود.
گفت:کیستی!؟
گفتم :من ازطایفه جهال نیستم!؟ ولی چرا بر سر این مردم این چنین میکنی ؟!
گفت:سزای مردمی که نه" فکرمی کنند و نه" تعقل همین است!؟
♡
به درون روستا رفتم و شب را در خانه بزرگ طبق رسومشان مهمان شدم.
از او پرسیدم حال این درخت چیست؟
آن مرد بزرگ دهها حدیث و قصه بر اثبات کرامات درخت گفت!!؟؟؟
القصه مدعی شد که این همان درخت است که خدا با موسی از درون آن سخن گفت!
گفتم: ای مرد! خداوند، خالق و صاحب اشیاء است و قادر متعال و بر همه ذرات احاطه دارد و پیامش را به بندگان خاصش از طرق مختلف می رساند. این چه ربطی به این جادو دارد؟!
به من فرصتی ده تا فردا این حقه بازی را رسوا سازم و با او هم سوگند شده و اسرار آن مرد را گفتم .
چند روزی در خانه اش مخفی شدم تا روز موعود که مجددا مردمان برای سخنرانی درخت جمع شدند.
مقداری آتش و هیزم تهیه کرده و با بزرگ روستا به کنار درخت آمدم و فریاد زدم ای شیطان از آن درخت بیرون می آیی یا تورا با درخت بسوزانم .
مقداری آتش و دود راه انداختم ،به یکباره مردک از میان درخت بیرون پرید و رسوا شد!؟
*مردم که سالیان سال دچار جهل و حماقت و جادوی تقدس درختی به خود شرم کرده بودند ،درخت را با تبر قطع و هیزمش کردند*.
@aghmiun
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘امان از بچه های امروزی. 😉
@aghmiun
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جاده طاران به آغمیون
۲۷ دیماه ۱۴۰۲
ولی فعلا از برف خبری نیست
@aghmiun
41.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در روز گار قدیم که آغمیون زندگی می کردیم با شروع فصل زمستان بازار ( شورجا پاخلا و نخود ) داغ میشد ، تو خیابان مولوی کار داشتم چشمم به این نخود فروش افتاد ،رفتم یک پرس خریدم و میل کردم بیاد شورجا پاخلای مرحوم مشهد عزیز عمی و مرحوم مشهد عوض عمی که در سطل یا سیین می فروختند .ولی هیچ جا برای من آغمیون و هیچ پاخلایی پاخلای مشهد عزیز عمی نمیشود.
@aghmiun