eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
41.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘گشتی دوباره در آلبوم عکس آغمیون 🌼چقدرزوددیرمیشود... 🌺قدرهمدیگروبدونیم. ⭐️ 9 @aghmiun
به آرامش میرسی، اگر هیچکس را برای چیزی که هست و کاری که می‌کند سرزنش نکنی... به آرامش میرسی اگر آستانه تحملت را بالا ببری و بپذیری که آدم‌ها متفاوتند، و قرار نیست همه باب سلیقه‌ی تو باشند... به آرامش میرسی اگر بپذیری رفتار دیگران تا وقتی به روان و آرامش تو آسیبی نمی‌زند، به خودشان مربوط است. آدم‌های امروز آنقدر دغدغه دارند که دیگر حوصله‌ای برای دخالت و قضاوت و سرزنش ندارند. آدم‌ها خودشان مسئول رفتار و انتخاب‌های خودشان هستند. اگر رفتاری آزارت داد، و برخوردی با تفکراتت متفاوت بود، یا کنار بیا، یا فاصله بگیر. فقط همین… @aghmiun
مالک علامی: *درخت سخنگو !*🌳 سعدی علیه الرحمه می نویسد ؛ در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچ کس در آن نبود ،به بیرون روستا متوجه شدم دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپه ای گرد درخت کهن سالی جمع اند. به آنان نزدیک شدم ،مشغول عبادت درخت بودند و نذورات فروان به پای درخت می ریزند و درخت با آنان سخن میگوید! هرکس مال بیشتری هدیه می کند ،درخت با نام و کنیه وی را مورد تفقد قرار میدهد! ساعت ها به کناری ایستادم تا مراسم  تمام شد ،گوشه ای مخفی شدم ببینم این چه معرکه ای است ؟! ساعتی پس از رفتن مردم ، مردی از درون درخت بیرون آمده و شروع به جمع آوری غنائم جهل مردم شده! خودم را به وی نزدیک کردم، نزدیک بود از ترس قبض روح شود. گفت:کیستی!؟ گفتم :من ازطایفه جهال نیستم!؟ ولی چرا بر سر این مردم این چنین میکنی ؟! گفت:سزای مردمی که نه" فکرمی کنند و نه" تعقل همین است!؟ ♡ به درون روستا رفتم و شب را در خانه بزرگ طبق رسومشان مهمان شدم. از او پرسیدم حال این درخت چیست؟ آن مرد بزرگ دهها حدیث و قصه بر اثبات کرامات درخت گفت!!؟؟؟ القصه مدعی شد که این همان درخت است که خدا با موسی از درون آن سخن گفت! گفتم: ای مرد! خداوند، خالق و صاحب اشیاء است و قادر متعال و بر همه ذرات احاطه دارد و پیامش را به بندگان خاصش از طرق مختلف می رساند. این چه ربطی به این جادو دارد؟! به من فرصتی ده تا فردا این حقه بازی را رسوا سازم و با او هم سوگند شده و اسرار آن مرد را گفتم . چند روزی در خانه اش مخفی شدم تا روز موعود که مجددا مردمان برای سخنرانی درخت جمع شدند. مقداری آتش و هیزم تهیه کرده و با بزرگ روستا به کنار درخت آمدم و فریاد زدم ای شیطان از آن درخت بیرون می آیی یا تورا با درخت بسوزانم . مقداری آتش و دود راه انداختم ،به یکباره مردک از میان درخت بیرون پرید و رسوا شد!؟ *مردم که سالیان سال دچار جهل و حماقت و جادوی تقدس درختی به خود شرم کرده بودند ،درخت را با تبر قطع و هیزمش کردند*. @aghmiun
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جاده طاران به آغمیون ۲۷ دیماه ۱۴۰۲ ولی فعلا از برف خبری نیست @aghmiun
41.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در روز گار قدیم که آغمیون زندگی می کردیم با شروع فصل زمستان بازار ( شورجا پاخلا و نخود ) داغ میشد ، تو خیابان مولوی کار داشتم چشمم به این نخود فروش افتاد ،رفتم یک پرس خریدم و میل کردم بیاد شورجا پاخلای مرحوم مشهد عزیز عمی و مرحوم مشهد عوض عمی که در سطل یا سیین می فروختند .ولی هیچ جا برای من آغمیون و هیچ پاخلایی پاخلای مشهد عزیز عمی نمیشود. @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
در روز گار قدیم که آغمیون زندگی می کردیم با شروع فصل زمستان بازار ( شورجا پاخلا و نخود ) داغ میشد ،
,,شورچا پاخلا,, فصل پاییز که از راه میرسید , بادهای سرد موسمی بومی هم خودی نشان می دادند, پیرمردهای با وقار با محاسن های سفیدشان , پالتوهای پوستی بلند زرد رنگ خود را از صندوقچه های چوبی قدیمی, توی گزنه, را بیرون می آوردند , و همانجوری چروک چروک به تن می کردندو خود را برای برف و بوران , و ننه سرمای سوزان آماده می کردند, حاج رستم سلیم خانی , حاج برات موتمن, حاج برات میهنی , کربلایی ایت اتیه دان, و خیلی های دیگه همیشه این ردای بلند زببا و گرم رامی پوشیدند,مردم روستا اکثرا بعلت کمی کار کشاورزی و دامداری , توی کوچه , جمع میشدند و از هر دری صحبت می کردند تا روز را هر طوری هست سپری کنند , یا خیلی ها با شروع پاییز و بدنبالش زمستان , قهوه خانه ها را پاتوق می کردند و روزی چند تا قلیان سنتی خونسار و کاشان , نوش جان میکردند , و اما با آمدن فصل سرما , بوی مدهوش کننده شورجا پاخلای عزیز عمو , از فاصله های دور , آدمی را دیوانه میکرد , وقتی نزدیک ,,سنح یا سیین ,, ظرفیکه پاخلا را داخل آن می ریختند و می فروختند که از جنس اش از خاک رس بود, میشدی و بویش را از نزدیک استشمام میکردی , اشتیاقت چند برابر میشد تا پرسی از آن میل کنی, عزیز عمو مردی مهربان و با تقوا و خیلی خوش سیرت و با اخلاق بودند , و در پخت و تهیه پاخلا و بعضی وقتها ,, نخود,, مهارت خاصی داشتند, وقتی عزیز عمو جلوی مسجد چای قاباغی میرسید , انبوه مشتریان منتظرش, دورش را می گرفتند تا پیاله ای از پاخلا نصیب شان شود, یک مزه و طعم شوری داشت و جوانه زده, باور بفرمایید هنوز مزه اش را فراموش نکرده ام, آنهاییکه قهوه خانه نشین بودند , منتظر رسیدن عزیز عمو بودند, اگر دیر میکرد کسی را می فرستادند دنبالش تا بیاید, البته مرد مهربان دیگری نیز پاخلا می پخت و می فروخت و آنهم واقعا طعم و مزه دلچسبی داشت ولی پاخلای مشهد عوض عمی , هبچوقت پاخلای , عزیر عمو نمی شد, من یادم هست مشهد عوض پاخلا را در سطل روحی می آوردند ولی عزیز عمی در ظروف رسی یا همان سیین می ریختند تمام تنقلات آن روزگار , همین پاخلا, و یا کلم برگ و کلم قمری , یورکوکی, خرما , کدوی تنبل, و این چیز ها بود , تمام خاطرات بیادماندنی مان از کوچه های روستایمان , به زیبایی تمام در ذهنم نقش بسته است و هر از گاهی , یکی از آنها را مکتوب و خدمت مخاطبین بزرگوار و همراهان همیشه گیمان , تقدیم می کنم تا تجدید خاطره ای کرده باشیم با روزگاران خوش قدیم . زنده و سلامت باشید. .......مخلص. محموداسماعیلی........
عرض تسلیت به تمامی خانوادهای داغدار @aghmiun