eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوبیستونه البته توی این دور زمونه خیلی ها اسیر خرا
می گفتم : اگر با احتیاط باشه که خونه ام خراب نشه اشکالی نداره ...و اینطور تا اومدن آقا و شیوا مشغول بودیم ..به محض اینکه اونا هم رسیدن و وارد خونه شدن ..امیر حسام چند تا گلوله ی برفی هم به اونا زد و وارد بازی شدن ..خدای من وقتی شیوا می خندید و روی برفها می دوید که از دست برف هایی که توی دست آقا بود فرار کنه انگار خدا دنیا رو مال من می کرده  ..انگار آسمون هم با ما یار شد و خورشید از لابلای ابرها خودشو نشون داد..آش حاضر بود و من و فرح با قابلمه بردیم توی حیاط و کاسه ؛کاسه ریختیم و دادیم دستشون ..و اون آش داغ رو با مزه و خوشحالی خوردیم ..امیر حسام از شوخی کردن خسته نمیشد ..اونقدر ما رو می خندوند که شیوا التماس می کرد ساکت باشه اون صحنه ها رو تماشا می کردم و انگار یک موسیقی ملایم توی ذهنم بخش می شد ..که بین اون صدای خنده های شیوا طنین مینداخت ..وشیوا هم  هر بار که بچه ها رو می بوسید منم در آغوش می گرفت و به سرم بوسه می زد ...دیگه همه می دونستن که ما دو نفر چقدر بهم علاقه داریم ...روز بعد امیر حسام با آقا رفت ولی هر چی به فرح اصرار کردن که چند روزی بره پیش عزیز و ازش دلجویی کنه قبول نکرد ..اون حرف امیر حسام رو  زیاد جدی نمی گرفت و آقا هم فکر می کرد اگر زیاد اصرار کنه ممکنه برای موندن توی خونه ی ما معذبش کنه ؛ شیوا هم که اصلا حرفی در این مورد نمی زد ؛البته بار ها و بارها امیر حسام از فرح خواسته بود ولی مثل اینکه اون قصد نداشت دوباره به اون خونه برگرده .......و تا موقعی که برف روی زمین بود و رفت و آمد سخت ؛؛ امیر حسام هم نمی تونست   بیاد خونه ی ما چون باید میرفت دبیرستان ..شیوا یکم حالش بهتر بود ..البته اینو فقط من که دقت زیادی روی حالت صورت و رفتار اون داشتم می فهمیدم که زیاد روبراه نیست ؛ولی هر بار که بهش می گفتم اون مریضی خودشو انکار می کرد ...تا پانزدهم اسفند سال سی و هشت ..نزدیک عید ؛   حال و هوای طبیعت عوض شده بود .. خوب یادمه اون روز  عمه باشوهرش حسین خان مینویی که از مردان سر شناس گرگان بود  از سفراومدن؛ حسین خان بر خلاف عمه قدی بلند و چهار شونه داشت ولی پیر تراز اونی بود که من تصور می کردم به محض اینکه وارد شدن عمه به حسین خان گفت : گلنار همون دختریه که تعریفش رو برات کردم ..اگر شیوا میذاشت با خودم می بردمش گرگان ...اون شب رو پیش ما موندن تا صادق از گرگان بیاد و اونا رو  ببره  ...وبرای منم یک مقدارلباس آورده بود که واقعا باور نمی کردم بتونم لباس های به اون شیکی بپوشم ..شیوا به عمه هم قول داد عید بریم گرگان و می گفت ..این بار می خوام با بچه هام برم کوهستان و از طبیعت اونجا لذت ببرم .. عمه و  حسین خان حدود ساعت ده با صادق راهی گرگان شدن ...در حالیکه سوار ماشین می شدن کلی به من سفارش کرد که درست درس  بخون ؛من برات نقشه های زیادی دارم فکر شوهر کردن رو  از سرت بیرون کن مبادا سر و گوشت بجنبه .. راه خودت رو برو؛  تا در زندگی موفق بشی تو حیفی که تا آخر عمر شوهر داری و بچه داری کنی ...من و فرح و شیوا تا دم در بدرقه شون  کردیم و برگشتیم ..اما یک مرتبه فرح حالتش عوض شد و گفت : دلم تخمه می خواد ..زن داداش برم بخرم ؟ و قبل از اینکه شیوا موافقت خودشو اعلام کنه ..با عجله آماده شد و از خونه زد بیرون ..بایداز کارش سر در میاوردم و  یک طوری دنبالش میرفتم که شیوا متوجه نشهاین بود که گفتم : تو روخدا  می بینی شیوا جون صبر نکرد بهش بگیم چی می خوایم ..من برم دنبالش و با هم خرید می کنیم و بر می گردیم  ..پول بردارم ؟ می خوام تخم مرغ بخرم و نون تازه ..شیوا گفت : الان تخم مرغ می خوایم چیکار ؟ نمی خواد بری باشه بعدا می گیریم همینطور که حاضر می شدم ..گفتم : چرا لازم دارم می خوام برای شب کو کو درست کنم ..و باسرعت از خونه بیرون زدم و به اطراف نگاه کردم به جز یک زن و مرد روستایی که داشتن دور میشدن کس دیگه ای رو ندیدم ..دکان بقالی صد متری دور تر بود با عجله و قدم های بلند تا اونجا رفتم  ولی از فرح خبری نبود ...بالا رفتم و پایین اومدم و توی کوچه های باریک روستا رو گشتم ..نبود که نبود .. مدام تکرار می کردم ..ای خدا اون کجا رفته خودت کمک کن اشتباه کرده باشم .. چشمم افتاد به انتهای کوچه که دره ی پشت خونه ی ما بود ..زیر لب گفتم : یعنی ممکنه اونجا رفته باشه ...اونقدر دویده بودم که نفسم داشت بند میومد ..ولی از ترس اینکه فرح کاری دست خودش بده تمام اون راه رو دویدم تا به اون  سرازیری تند و غیر قابل عبور رسیدم  .. از اون بالا به دور و اطراف  نگاه کردم ... راهی برای رفتن به اون پایین نبود  ..برف ها تازه داشتن آب میشدن و زمین حسابی گل بود هر کجا پا میذاشتم فرو میرفت .. می ترسیدم سُر بخورم پرت بشم  ..هر چی فکر کردم دیدم کسی نمی تونه از اینجا بره پایین .. ادامه دارد... @aghmiun
52.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘گشتی دوباره در آلبوم عکس آغمیون 🌼چقدرزوددیرمیشود... 🌺قدرهمدیگروبدونیم. ⭐️ 10 @aghmiun
همه دعوتید به هم صحبتی باخدا مکان:مسجد صاحب الزمان آغمیون زمان:همه روز بعد از نماز مغرب و عشا 📲همراهان محترم @aghmiun
Part01_مردی که می خندد.mp3
زمان: حجم: 8.9M
🎙 🌟 💠 اول 📖رمان صوتی " مردی که می خندد" اثر ویکتور هوگو🎙 🎙با صدای بهروز رضوی 🌟بصورت خلاصه🌟 📚 مردی که می‌خندد نام رمانی از ویکتور هوگو نویسنده و شاعر مشهور فرانسوی است. داستان کتاب در اوائل قرن هجدهم و در انگلستان روی می‌دهد. 📚کتاب روایت زندگی غم‌انگیز کودکی به نام جوئین پلین است که از بدو تولد بی خانمان می‌شود و هیچگاه خانواده خود را ندیده‌است او که توسط کودک ربایان دزدیده شده است در صورت خود زخمی دارد که در همه حالات به شکل انسانی است که می خندد ، قیافهٔ زشت و مضحک جوئین پلین که بسیار برای اجرای نمایش خوب و مناسب است مردم را به خنده می‌اندازد، از طرفی دیگر همه می دانند که پسرک بارون کلانچارلی یکی از افراد خانواده سلطنتی در کودکی ربوده شده است..‌‌. 🌟مضمون رمان همچون رمان بینوایان در محکومیت بی عدالتی و دفاع از ارزش های انسانی است ، هوگو در این داستان با بیان خطابه‌ای از جوئین پلین قهرمان داستان به دنبال رساندن پیام اصلی رمانش می‌باشد، وی در خطابه‌ای می‌گوید که بلایی که سرش آمده در حقیقت سر بشریت آمده است. مردمی که در ظاهر می‌خندند و باطنا رنج می‌برند، در حالیکه بغض گلویش را گرفته و فریاد می‌زند و می‌گرید نمایندگان مجلس فقط نگاه کرده و پوزخند می‌زنند... @aghmiun