eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
117 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🚕راننده تاکسی 🚕 رود سرویس هر شام و سحر راننده تاکسی کند گه سود و گاهی هم ضرر راننده تاکسی کلاج و دنده و ترمز از این کوچه به آن کوچه کند دائم به هرجایی سفر راننده تاکسی ز بس افتاده از چاله به چوله داخل کوچه شکسته شد فنر ، گشته پکر راننده تاکسی هزاران دست انداز است در هر معبر و کوچه از این مانع شده زیر و زبر راننده تاکسی مسافرهای گوناگون جوان و پیر یا کودک ز هرجا بشنود صدها خبر راننده تاکسی خبر دارد ز اوضاع فرانسه ، مصر یا یونان و ایضا از بلاد چین ، قطر راننده تاکسی یکی از این طرف مالیده بر درهای ماشینش یکی کنده ز ماشینش سپر راننده تاکسی گهی دربست رفته او به سمت مشهد و سمنان گهی برده مسافر تا اهر راننده تاکسی ترافیک و شلوغی خیابان ها و دود و دم خورد از این همه صدها شرر راننده تاکسی پدر گاهی نشیند پشت فرمان و دهد او گاز و شیفت دیگری گردد پسر راننده تاکسی در این شهر شلوغ ما دو رنگ سبز یا زرد است برد اینجا و آنجا صد نفر راننده تاکسی به زیر برف و در بوران به ماه مهر یا آبان کند هر سو سفر دارد نظر راننده تاکسی به میدان و خیابان ها مسافر می شود علاف نباشد پشت فرمانش اگر راننده تاکسی تمام کوچه های شهر را از حفظ می داند که دارد چون بسی هوش و هنر راننده تاکسی نداده تاکسیرانی نه لاستیک و نه میل لنگی ولی دارد به هر سویی گذر راننده تاکسی 😂 علیرضا تیموری 😂 @aghmiun
چرا امیر کبیر را در ایران دفن نکردند؟ امیر کبیر صدر اعظم ایران در زمان ناصر الدین شاه که با دسیسه هاى یک سرى وطن فروش در حمام فین کاشان به قتل رسید، در شهر کربلا به خاک سپرده شد. اینکه چرا او را به کربلا بردند، سوال است و احتمالا براى دور ماندن مردم از مزارش و جلوگیرى از تبدیل آن به میعادگاه مظلومان، او را از ایران و ایرانى دور کردند! اما چیزى که بیش از همه مایه شرمندگیست، این است که اکثر قریب به اتفاق ایرانیها نمى دانند مزار این اسطوره تاریخ کجاست! امروزه با سفرهاى متعدد مردم به عراق و کربلا جاى بسى تاسف است که حتى یکى از کسانی که از عراق بر میگردد نمیداند که امیر کبیر هم در آنجا دفن بوده! آیا فکر نمى کنید که همین عراقیها به ما خواهند خندید که چطور مردى رو که بسیارى از داشته هاى امروزمان را مدیون او هستیم فراموش کردیم؟! *۱۶۸ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﺍﮐﺴﯿﻨﺎﺳﯿﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ خبر ﺩﺍﺩﻧﺪ بعضی از افراد صاحب نفوذ، ﺩﺭ ﺷﻬﺮﺷﺎﯾﻌﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﻭﺭﻭﺩ ﺟﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ! ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻭﺍﮐﺴﻦ ﺁﺑﻠﻪ ﻧﺰﻧﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ. ﺍﻣﺎ ﻧﻔﻮﺫ ﺳﺨﻦ افراد ﻧﺎﺁﮔﺎﻩ در ﻣﺮﺩﻡ بیشتر ﺑﻮﺩ. ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﻫﺎ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪﮐﻮﺑﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩﻧﺪ. ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ می ﺸﺪﻧﺪ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﭼﻨﺪین ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﺑﻠﻪ ﻣﺮﺩند و ﺍﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﺴﺘﻦ ﮐﺮﺩ. ﻣﯿﺮﺯﺍ ﺁﻗﺎﺧﺎﻥ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﻔﺖ: ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﮔﻔﺖ : ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻧﺎﺩﺍﻧﯿﺸﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺎﻓﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ، جاهلان ﺑﺴﺎﻃﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩﺑﻮﺩﻧﺪ . این تنها روزی نبود که امیرکبیر گریست؛ ایشان هزار و صد و هشتاد و هشت روز نخست وزیری خود را، هر شب از جهل و خرافات مردم ایران گریست... امیرکبیر برای انجام تمام اصلاحات خود که در کتاب "امیرکبیر" فریدون آدمیت، که به قول آقای خسرو معتضد بهترین کتاب در باره امیرکبیر است، گریسته است. آری امیرکبیر و "میجی" امپراتور ژاپن، برنامه اصلاحات خود را همزمان آغاز کردند. *برنامه اصلاحات امیرکبیر بسیار مفصل تر از میجی بود. مردم ژاپن با میجی همراهی کردند، مطالعه کردند، کار کردند، منافع مردم را برمنافع خود برتری دادند، تا امروز ژاپن سومین کشور دنیا از نظر اقتصادی و بهترین کشور دنیا در تمام پارامترهای زندگی باشد. *لکن مردم ایران با جهل و خرافات بسیار عمیق، 1188 روز امیرکبیر را گریاندند. *سالانه 30 میلیون نفر از مردم ژاپن به آرامگاه میجی در توکیو می روند و از اصلاحات او سپاسگزاری می کنند. ولی مردم ایران حتی نمی دانند که آرامگاه امیرکبیر روبروی صحن امام حسین در کربلاست! *در سال 1393 بیش از 30 میلیون نفر از مردم ایران از کربلا بازدید کرده اند ولی اصلا سری به آرامگاه امیرکبیر که درست در حجره جنوب شرقی روبروی صحن امام حسین است نزده اند! آنقدر پخش کنید تا همه ایرانی ها بدانند آرامگاه امیرکبیر کجاست🙏🌸 ممنون از مخاطب گرامی مان @aghmiun
4_5866259550570547882.mp3
زمان: حجم: 46.4M
🌺کانال آناوطن آغمیون🌺: ✳️ داستان زندگی کسانی که قسمتی از تاریخ را رقم زدند✳️ داستان زندگی قائم مقام فراهانی کانال آناوطن آغمیون @aghmiun
rabeteye khob ba hamsar va tafavot jensiati4.mp3
زمان: حجم: 30.5M
💞همسرداری 🔰مدرس: دکتر_سعید_عزیزی 🔮موضوع: رابطه خوب با همسر و تفاوت جنسیتی 🌼 @aghmiun
🔘کودکانه گاه والدینی که وقت کافی برای گذراندن زمان با فرزندان شان ندارند دچار عذاب وجدان و احساس گناه می شوند. به همین خاطر دست به کارهای عجیب می‌زنند و سعی میکنند با - خرید افراطی؛ - پاسخ گویی به تمام خواسته های فرزندشان؛ - دادن آزادی مفرط؛ عذاب وجدان خود را کاهش دهند! این رفتار والدین فقط بر مشکلات دامن میزند و در بلند مدت شرایط را بدتر می‌کند! @aghmiun
49.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘گشتی دوباره در آلبوم عکس آغمیون 🌼چقدرزوددیرمیشود... 🌺قدرهمدیگروبدونیم. ⭐️ 11 @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسیوچهار عزیز همینطور که پرستو رو بغل کرده بود و
من با حرص از جلوش رد شدم ولی اون یک مرتبه یکی از بافته های موی منو گرفت و  کشید طرف خودش که صدای ناله ی من در اومد و با مشت محکم زد توی سرم و گفت : سلیته حالا سر من داد می زنی ؟ پدری از تو و اون ننه بابات در بیارم تا  بفهمی من کیم و چه کارایی از دستم بر میاد ..غربتی گدازاده ... شیوا به محض اینکه صدای ناله ی منو شنید کنترلشو از دست داد ... پرستو جیغ کشید و ترسید و پریناز با صدای بلند به گریه افتاد ,, شیوا فریاد زدبرای چی بچه ی منو می زنی ؟ حق نداشتی دست روی بچه ام دراز کنی  بسه دیگه ..بسه دیگه از زندگیم برو بیرون .... گلنار بچه ی منه کلفت تو نیست ...دیگه نمی خوام ببینمت ..ای خدا کجا برم از دست تو خلاص بشم ..و شروع کرد به لرزیدن و بی حال شد فقط یک جمله رو تکرار می کرد از زندگیم برو بیرون ...از زندگیم برو بیرون .. فرح دوید آب آورد و من در حالیکه مثل ابر بهار اشک میریختم اونو گرفته بودم که بدنش که روی زمین بالا و پایین میشد صدمه نبینه ..و می گفتم : شیوا جونم ...شیوا جونم قربونت برم تو رو خدا اینطوری نکن دارم می ترسم .. غلط کردم کاش حرف نمی زدم ...فرح هم گریه می کرد و داد زد ..عزیز تو کی دلت خنک میشه ؟ راحت شدی ؟ ... عزیز فورا کفشش رو پوشید تا فرار کنه اما صدای در خونه بلند شد و قبل از اون فرح دوید و درو باز کرد و همراه اون آقا و امیر حسام اومدن.... عزت الله خان هراسون خودشو رسوند به شیوا و سرشو بغل کرد ..و گفت : شیوا ..شیوا ..عزیزم چشمت رو باز کن ..چی شدی  ؟ قربونت برم من دیگه اینجام ..نترس ..پاشو عزیزم ..شیوا جان .. و با حرص نگاه در مونده ای به عزیز کرد ودر حالیکه چشمش پر از اشک شده بود   گفت : چیکار کنم از دست تو خلاص بشم ..کار خودت رو کردی ؟ بهت نگفتم اینجا نیا ؟ آخه تو چرا با ما این کارو می کنی ؟ ..امیر حسام که از عصبانیت پره های دماغش باز شده بود و نفس نفس می زد ..نگاه غضبناکی به عزیز کرد و گفت : در واقع برای خودمون متاسفم ... و من از اینکه شال سبز رنگ شیوا از روی سرش افتاد و اون تلاش نکرد تا زخمشو از دیگران پنهون کنه فهمیدم که حالش اصلا خوب نیست .هر کاری کردیم بهتر نشد ..بالاخره آقا اونو با دستپاچگی بغل کرد و به امیر حسام گفت ..بدو ماشین رو روشن کن ...و شیوا رو با خودش برد .. من دویدم دنبالش و گریه کنون گفتم آقا بزارین منم بیام ..گفت نه تو مراقب بچه ها باش.. برو کفشها و شالشو  بیار ..و شیوا رو گذاشت عقب ماشین ... امیر حسام پیاده شد تا آقا بشینه .. وقتی کفش ها و شال رو بردم دم در امیر حسام ایستاده بود ..با افسوس گفت : شانس ندارم امروز روزه گرفتم و اومدم اینجا با تو  افطار کنیم دلم برات تنگ شده بود ...و رفت ...در حالیکه بغضم بیشتر شده بود و های های گریه می کردم ..سرمو رو به آسمون کردم ..هوا داشت تاریک میشد و من نمازم قضا شد .. آهی از ته دلم کشیدم و برگشتم به اتاق ..دلم می خواست عزیز رو تیکه و پاره کنم ولی اون غمگین و افسرده در حالیکه اشک میریخت و دستشو به حالت عاجز بودن گرفته بود جلوی دهنش ... بی صدا مثل دزدی که دستگیرش کرده بودن  روی صندلی نزدیک در بصورت عاریه کیفشو گرفته بود توی بغلش و نشسته بود ...فرح هم روبروش به همون حال بود .  یاد حرف  مادرم افتادم اون  همیشه بهم می گفت : دخترم آدم عزت و احترام رو به زور از کسی نمی خواد ..هر وقت دیدی دیگران بهت احترام نمی زارن بدون که اشکال از خود توست ... تو نمی تونی دیگران رو باب میل خودت درست کنی ..باید خودتو درست کنی تا زندگی  بر وفق مرادت بگذره ... نگاهی از روی حرص بهش کردم در حالیکه از شدت نگرانی برای شیوا نمی تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم سجاده ام رو پهن کردم تا نمازم رو بخونم ..روزه بودم ولی دلم نمی خواست حتی یک لیوان آب بخورم .. گوشه ی اتاق نزدیک پنجره نشستم .. پریناز و پرستو هم اومدن کنارم بغلشون کردم ولی نمی تونستم از شدت بغض اونا رو مثل همیشه دلداری بدم .. صدای فرح رو می شنیدم که می گفت : عزیز مگه خودت شیوا رو بیرون نکردی ؟ مگه داداشم خودش دنبال شیوا نگشت و پیداش کرد ؟ مگه منو به زور ندادی به باقر ؟ مگه روزگار امیر حسام رو سیاه نکردی؟ من اصلا نمی فهمم برای چی همه ی اینا رو به شیوا نسبت میدی و فکر می کنی اون زن بدیه ؟ هیچ می دونی اگر شیوا به دادم نمی رسید من الان مرده بودم ؟ شما می دونی چقدر برای من زحمت کشیده .. چطور با روی خوش ازمون پذیرایی می کنه ؟توی این مدت ندیدم حتی یک کلمه از شما بد بگه .. و مدام به من سفارش می کرد بیام به شما سر بزنم .. عزیز به خدا داری بهش ظلم می کنی ... عزیز آروم گفت هیس ..صداتو ببر ..و یک چیزایی به فرح گفت که من نشنیدم .. دلمم نمی خواست بشنوم ..از صدای اون زن چندشم می شد .. ادامه دارد... @aghmiun