eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
117 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی مردم از تمرکز کردن روی رویاهایشان دست می‌کشند، آنان در راه پرپیچ و خم ذهن‌هایشان گم می‌شوند، با کمال تعجب در یک چرخه تکراری سرگردان می‌شوند. بنابراین وقتی زندگی رنگ می‌بازد، هیجان نیز می‌میرد. تا جایی که شما در زندانی که خودتان ساخته اید به دام می‌افتید و به جای این‌که زندگی کنید، همواره به بیرون از آن چشم می‌دوزید. 📚 مرد، پول و شکلات 👤منا ون پراگ @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسیوپنج من با حرص از جلوش رد شدم ولی اون یک مرتبه
بچه ها رو محکمتر توی بغلم گرفتم و  یاد امیر حسام افتادم و عشقی که توی دلم داشت جوونه می زد ..عشقی  نا خود آگاه ؛ که حتی پیش خودمم  اعتراف نمی کردم ... در حالیکه قطرات اشک پشت سر هم از گوشه ی لبم پایین میومد آروم گفتم : باید فراموشت کنمسکوتی سرد و سنگین توی خونه حکفرما بود حتی عزیز هم قدرت حرکت نداشت اون می دونست که عزت الله خان از این کارش به آسونی نمیگذره و ممکنه امیرحسام هم برای تنبیه اون؛  ترکش کنه ..برای همین نمی رفت که یکم اوضاع رو روبراه  کنه .. حداقل من اینطوری در موردش فکر می کردم ..ساعت از نه گذشت و رفتن اونا  طولانی شده بود ..من غذای بچه ها رو دادم و اونا رو که هردو  بغض داشتن خوابونم ...فرح اومد کنارم نشست و گفت : گلنار تو روزه بودی اقلا یک چایی بخور .. گفتم : نمی تونم ..هیچی از گلوم پایین نمیره .. می دونی فرح که من جونم به جون شیوا بنده ..نکنه  طوریش بشه ؟ اونوقت خودمو نمی بخشم اگر من طاقت آورده بودم و صبوری می کردم شاید آقا از راه میرسید و اینطوری نمی شد ...گفت : همش تقصیر منه اگر زودتر رفته بودم خونه نمی ذاشتم عزیز بیاد  اینجا سر و صدا کنه ... تو خیلی ناراحت شدی آره ؟ حالا برو خدا رو شکر کن عزیز خودشو نزد به غش ..دیگه نمی تونستیم جمعش کنیم ... که صدای ماشین رو از پنجره شنیدم و هر دو دویدیم دم در ، عزیز همچنان روی همون صندلی نشسته بود و نطقش کور شده بود .. وقتی شیوا رو دیدم که با پای خودش میومد از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم و با اینکه آقا زیر بغلشو گرفته بود و به نظر نمی رسید که هنوز حالش روبراه باشه ..فقط زیر لب می گفتم خدا رو شکر .. با نگرانی بهش نگاه می کردم ..اونم به من نگاه کرد و پرسید : تو خوبی عزیزم ؟..من رفتم چی شد؟ عزیز باهات کاری نداشت ؟گفتم : نه نشسته و سکوت کرده .. آقا گفت : دیدی حالا همش برای گلنار نگران بودی .. نگفتم من عزیز رو می شناسم الان خودش بیشتر ناراحته ... شیوا و آقا جلو رفتن ...از امیر حسام پرسیدم دکتر چی گفت ؟چرا یک مرتبه اینطوری شد  ؛؛  امیر حسام گفت : نترس دکتر گفت تا فردا حالش خوب میشه .. فشارش افتاده بود و میگه هنوز بدنش عفونت داره ..برای همین مقاومتش کم شده .. گفتم : آره اصلا چند وقته زیاد روبراه نیست .. نمی دونم چیکار کنم ...تو روزه ات رو باز کردی ؟ گفت : توی بیمارستان آب خورم ..تو چی ؟گفتم :مهم نیست .. گفت: عزیز خیلی اذیتت کرد ؟ گفتم : خیلی زیاد ..نمیدونم چی بگم ؛؛ .. گفت : فکر نکن نفهمیدم کشک بادمجون درست کردی ؛؛ گفتم : اولا اتفاقی بود دوما آقا هم کشک بادمجون دوست داره ..تازه ته چین هم درست کردم ..به هوای اینکه برای سحر هم بزاریم ... وقتی رفتیم تو عزیز پرسید چی شد دکتر چی گفت ؟ آقا گفت : چیه ؟ می خوای ببینی خوب شده دوباره شروع کنی؟ .. عزیز با لحن ملایمی که سعی می کرد مهربون به نظر بیاد گفت : این حرفا چیه می زنی مگه من دشمن شما هستم ..من مادرتونم ..نگران بودم . منه بیچاره فقط اومده بودم فرح رو با خودم ببرم .. حرف کشیده شددلمم پر بود ..اصلا من که از راه رسیدم گلنار گفت شیوا مریضه  ... امیر حسام با تندی گفت : عزیز میشه بس کنین ؟ دیگه حرفشو نزنین؛؛  هیچی ..حتی یک کلام ... من که دیگه تحمل عزیز رو نداشتم  یکراست رفتم توی آشپزخونه فرح هم دنبالم اومد تا شام رو گرم کنیم .. خوب به هر حال عزیز مادر اونا بود و نمی تونستن حرفی بهش بزنن ..شیوا هم چون آمپول زده بود داشت خوابش می برد.....اونا دور کرسی نشسته بودن و با هم حرف می زدن و من دلم نمی خواست حتی بشنوم چی دارن بهم میگن ... سفره رو پهن کردیم و یک سینی هم برای راننده ی عزیز آماده کردم که امیر حسام برد .. بعد  یواشکی رفتم بالا و خودمو رسونم توی ایوون ..دلم می خواست تنها باشم و صدای کسی رو نشنوم ...از اون بالا به آسمون  نگاه کردم .. ستاره ها می درخشیدن و اونقدر نزدیک به نظرم می رسیدن که دلم خواست ساعت ها به اونا نگاه کنم ... دلم خیلی گرفته بود ..دقیقا نمی دونستم از چی ولی یک حس پوچی و بالاتکلیفی بهم دست داده بود ...که شنیدم  آقا صدام می کنه  ..گلنار ؟ دخترم ؟ کجایی ..؟سریع از پله ها رفتم پایین و گفتم : بله آقا اینجام کاری داشتین ؟ گفت : چرا نمیای شام بخوری شنیدم هنوز افطارم نکردی ... گفتم : مرسی آقا من یک چیزی خوردم خسته ام اگر اجازه بدین می خوام بخوابم ..اومد جلو و گفت : ببینمت ؛؛ تو حالت خوبه ؟ نکنه حرفای عزیز رو جدی بگیری ؛؛ شیوا هم حالش خوب میشه ..نگران نباش ...ببین گلنار من روی تو خیلی حساب می کنم اصلا ما همه به تو نگاه می کنیم ..اگر توام حالت خراب بشه دیگه واویلا س ..بیا دخترم شامت رو بخور منو ناراحت نکن .. گفتم : به خدا میل ندارم آقا ..سحر یک چیزی می خورم ...لطفا؛؛  شما می دونین که اهل این کارا نیستم حالم خوب نیست ... ادامه دارد... @aghmiun
یک روز برفی در ارتفاعات تالش دو کودک با چکمه های رنگی در حال رفتن به مدرسه و گوسفندانی که برای چرا میرن . @aghmiun
اینم جشن و شادی مردم اهر برای بارش برف @aghmiun