سازمان اداری و استخدامی کشور؛
✳️ اطلاعیه ثبتنام آزمون استخدام پیمانی وزرات آموزش و پرورش برای مشاغل آموزگاری، دبیری، هنرآموز و مشاغل کیفیتبخشی در معاونتهای پرورشی و فرهنگی، تربیت بدنی، مشاوره و سلامت
https://www.shenasname.ir/?p=59836
✔️ استخدام و معرفی منابع آزمون👇
https://t.me/+O9drn50sOi6AleRq
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسیوهفت اونشب عزیز با کمال خونسردی انگار که هیچ ا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوسیوهشت
منم از روی چهار بوته آتیش پریدم ولی برنگشتم همون جا ایستادم و از دور نگاه کردم ...
به اون آدم ها ..به زندگی ، و اینو فهمیدم که توی این دنیا نه خوشحالی هاش پایداره و نه غم هاش موندگار ...
همه چیز در لحظات میان و میرن ..و میشن خاطره ..
با اینکه خاطرات بد همیشه در ذهن آدم ها می مونه و فراموش نمی کنه و شادیها کمتر به یاد می مونن ..
من اونشب رو فراموش نمی کنم ..هر طرف رو نگاه می کردم سایه ی سنگین نگاه امیر حسام رو می دیدم و برای اولین بار در میون جرقه آتش وشعله های زرد رنگ اون نگاهمون در هم تلاقی کرد و عشق رو توی چشمهاش خوندم ..
اون درست شبیه عزت الله خان بود مهربون ؛ عاقل و با فکر ..
ولی برای من که به عنوان کارگر به خونه ی اونا اومده بودم دور و دست نیافتی ..
آدمه گول زدن خودم نبودم ...و به محض اولین تلاقی نگاهمون که غیر عمد بوجود اومده بود خودمو جمع و جور کردم ..و دیگه اجازه ندادم تکرار بشه ..
و اینو می دونستم که وقتی عزیز با شیوا دختر آصف خان اینطور رفتار کنه ..؛؛من که جای خود داشتم ؛؛ ...
اما من نمی دونستم که تنها چیزی که اصلا دست خود ما نیست و نمی تونی براش تصمیم بگیری عشقه ..
وقتی به جونت افتاد این اونو که تو رو با خودش می بره ...امیر حسام پرستو رو بغل کرده بود و آقا هم دستهای پریناز رو گرفته بود و از روی آتیش می پریدن ..
صدای خنده های بچه ها بلند بود چنان قهقه می زدن و خوشحالی می کردن ؛که همه ی ما رو به وجد آورده بودن ..
هنوز هوا سرد بود و ابری ,, بارون ریز و کم؛ گاهی به صورتم می خورد ..
آقا با شوخی به شیوا که گوشه ای ایستاده بود و شالشو محکم پیچیده بود به خودش و قوز کرده بود با یک لبخند روی لبش به بقیه نگاه می کرد گفت : چرا نمی پری نکنه می خوای ؛ تو رو هم بغل کنم؟ ...
شیوا بلند خندید و گفت : نه تو رو خدا من از دیدن شما ها لذت می برم به من کار نداشته باش ..
امیر حسام گفت : آره هر کس نپره بغلش می کنیم وگرنه تا آخر سال زرد می مونه ...
و نگاهی به من کرد ؛که معناشو فهمیدم ...از هیجان دست و پام سست شد ..و زیر لب گفتم : خدایا منو اسیر این احساس نکن ..
اما آقا دست بر دار نبود و رفت سراغ شیوا؛ و اونوکه سعی داشت فرار کنه گرفت و بغلش کرد و در حالیکه همه با هم می خندیدم و شیوا پشت سر هم می گفت تو رو خدا منو بزار زمین کمرت درد می گیره ..
با زحمت از روی آتیش پرید ...و من قند توی دلم آب کردن ..وقتی اون از ته دلش می خندید ..
نشاطی که توی وجود امیر حسام بود تموم شدنی نبود ...
ترقه می زد و آتیش رو شعله ور می کرد و خودش می پرید ...
با اینکه آدم های غمگین و افسرده رو دوست نداشتم و همیشه منو خسته می کردن اما نمی دونم چرا شیوا برام استثنا بود ..
شاید برای اینکه بهش حق میدادم و یا شاید برای این بود که خیلی با من مهربون بود ..آتیش که داشت خاموش می شد امیر حسام گفت : گلنار ؛ فرح؛ بیاین بریم قاشق زنی ..
اینجا توی روستا کلی می خندیم ..
شیوا جون گفت : فال گوشم وایسین ..
گلنار اولین چیزی که شنیدی مال خودت ..دومی مال من حتما بیا بهم بگو ..و اینطوری با رفتن ما موافقت کرد و خوب منم جوون بودم و دلم می خواست از این کارایی که هیجان داره انجام بدم ..
یکی یک دونه چادر سرمون کردیم و کاسه و قاشق بر داشتیم ..در حالیکه می خندیدیم و خوشحال بودیم ..رفتم در خونه ی روستایی ها ...
و پشت در خونه ی اونا قاشق رو می کوبیدیم توی کاسه ی مسی ..منتظر بودم اولین حرفی که می شنیدم چیه ..یک خانمی با خنده درو باز کرد و گفت : بگیر شیرین کام باشی ...و دوتا خرما انداخت توی کاسه ی من ..
گاهی آدم برای ادامه زندگی احتیاج به گول زنک هایی داره که بتونه راحت تر مشکلات زندگی رو تحمل کنه ...در حالیکه خودشم می دونه واقعیت نداره ..و دومین نفر بهم گفت کاسه ات رو بیار جلو ؛
خدا بهت سلامتی بده ...ویک مشت عناب ریخت توی کاسه ....واینطوری با شنیدن ..این دو جمله ..از خوشحالی دویدم طرف خونه ..
و در حالیکه نفس ؛ نفس می زدم جریان رو برای شیوا تعریف کردم ...
حالا که بعد از سالها به اون شب فکر می کنم بغضم می گیره ..چقدر هر دومون برای اون دو جمله ای که از دونفر روستایی شنیده بودیم دلمون شاد شد ...کاش ما آدم ها یاد می گرفتیم که هر چی بر زبون میاریم خوب و دلگرم کننده باشه ..
آرزوی خوشبختی کردن و سلامتی گفتن ؛؛
کلمات خوب و شیرین نه خرجی داره و نه زحمتی فقط دنیای ما رو بهتر و زیبا تر می کنه ...اونشب در حالیکه صدای تند بارون که با شدت به سقف و در دیوار خونه و درختهای لخت حیاط بر خورد می کرد به گوش میرسید و برای من که عشق توی دلم رشد می کرد رویایی و شیرین بود ؛؛ دور هم شام خوردیم ....و بعد آقا امیر حسام و فرح رو شبونه برد که عزیز تنها نباشه ...
ادامه دارد..
@aghmiun
سرِ ما و قدوم یار نُهُم
دل ما و تب نگار نهم
بارالها سری به سجده ی شکر
میگذارم برای بار نهم
#میلاد_امام_جواد(ع)✨🌺
#میلاد_حضرت_علی_اصغر(ع)🌺
@aghmiun
😅 🤭 طنز 🤭😅
✍#فاطمهدستجردی
یک زن که شدی وقار می باید داشت
یک شوهرِ مایه دار می باید داشت😅
آویزهی گوش خود بکُن ای خانم
بَر خرجِ گران سه کار می باید داشت👌
کردی هوسِ سفر به خارج اَمّا🤭
یک مختلسِ دُلار می باید داشت😁
فکرِ همه از سَرت به در کُن دختر
چون حسرتِ بی شمار می باید داشت
از جیبِ تُهی چه انتظاری داری؟😥
سرمایه و اعتبار میباید داشت😅
ارزان شده خطِ فقرو اینک شوهر
از حاجتِ تو فرار میباید داشت😅
باید که شَوی سنگِ صبورِ مَردَت☺️
جز او همه را کنار می باید داشت
یک لحظه کنارِ شوهر و فرزندان
شیرینیِ روزگار می باید داشت👌
این طنزو حقیقتی که گفتم در شعر
درقاب و به یادگار می باید داشت👌😂
#طنز
https://eitaa.com/fatimdastjerdi
#دلنوشتههایفاطیما👆🌹
@ahmiun
#انگیزشی
دوست من ! 💖💫
یه جاهایی اشتباه کردی چون برات لازم بود.
یه روزایی به افـراد نادرست اعتماد کردی چون باید درسی میگرفتی
یه مواقعی در روابط سمی و نامناسب وارد شدی و ضربه خوردی چون نیاز به تجربه داشتی،
ولی الآن.
انقدر به خودت سخت نگير و خودتو سرزنش نكن چون تمام اشتباهات بخشى از مراحل رشد تو بوده، مراحلى كه بـايد ازشون عبور كنى تا گوهر وجوديت رشد كنه و به كسى كه ميخواى و واقعا بايد باشى، تبديل بشى
پس لطفا خودتو سرزنش نکن چون تو با اشتباهاتت تعريف نمیشی و تمام این مسیرها بخشی از مراحل رشد و بلوغ فکری توئه.
تا خودتو بشناسی و بدونی از زندگیت چی میخوای و حالا آدمای مناسب رو هم به زندگی خودت وارد میکنی
پس سخت نگیر دوست من زندگی همینه، ازش لذت ببر.
@aghmiun
40.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز های دلتنگیمان رابه یاد خوبی ها و مهربانی هایش سپری می کنیم و دومین سالگرد درگذشتش را با نثار فاتحه ای به روح پاکش گرامی می داریم
مرحوم کربلایی مسعود کاشنده
روحت شاد ونامت جاویدان باشد
📲خانواده محترم
@aghmiun
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘تربیت_فرزند
@aghmiun
✅ آگهی استخدام بانک رفاه کارگران در سال ۱۴۰۲
🗓️ مهلت ثبتنام: ۲ تا ۱۲ بهمنماه
🗓️ زمان آزمون: ۲۶ بهمنماه
💢 لینک دانلود دفترچه ثبتنام:
https://www.shenasname.ir/?p=59857
✔️ استخدام و معرفی منابع آزمون👇
https://t.me/+O9drn50sOi6AleRq
آنتونی برجس ۴۰ ساله بود که دکترها به وی گفتند یک سال دیگر بیشتر زنده نیست، زیرا توموری در مغز خود دارد.
وی بیشتر از خود نگران همسرش بود، که پس از وی چیزی برایش باقی نمیگذاشت.
آنتونی قبل از آن هرگز نویسندهی حرفهای نبود، اما در درون خود میل و کششی به داستاننویسی حس میکرد و میدانست که استعداد بالقوهای در وی وجود دارد.
بنابراین تنها برای باقی گذاشتن حقالامتیاز نشر برای همسرش پشت میز تحریر نشست و شروع به تایپ کرد.
او حتی مطمئن نبود که آیا ناشری حاضر میشود داستان وی را چاپ کند یا نه؛ ولی میدانست که باید کاری انجام دهد.
در ژانویه ١٩٦۰ وی گفت: من فقط یک زمستان، بهار و تابستان دیگر را پشت سر خواهم گذاشت، و پاییز آینده همراه با برگریزان خواهم مرد.
در این یک سال، وی پنج داستان را به انتها رساند و یکی دیگر را تا نیمه نوشت.
بهرهوری او در این یک سال برابر با بهرهوری نصف عمر فورستر(رماننویس معروف انگلیسی) و دوبرابر سلینجر(نویسندهی معاصر آمریکایی) بود.
اما آنتونی برجس نمرد! وى ٧٦ سال عمر کرد و طی این سالها ۷۰ کتاب نوشت!
مشهورترین کتاب وی پرتقالکوکی است. بدون سرطان شاید وی هیچگاه نمینوشت، هیچگاه به چنین پیشرفتی نمیرسید. بسیاری از ما نیز استعدادهایی پنهان داریم، مانند آنچه که در برجس بود و گاه منتظریم که یک وضع اضطراری بیرونی آن را بیدار کند.
اما بهتر است منتظر آن وضعیت اضطراری نشویم، و هماکنون از خودمان بپرسیم که اگر من در وضعیت آنتونی برجس بودم، چه میکردم؟
چگونه زندگی روزمرهی خود را تغییر
میدادم.
@aghmiun
766.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمایی از دبی در هوای بارانی و رعد وبرق
@aghmiun