آمد به فغان، دلم چو سنتور
درشهرو دیار خود چه رنجور
هستم پیِ عاشقانِ همدرد
ازقوم و نشان خودشدم دور
پیدا نشوم که گم رهم من
تاریکیِ سایه ام شده نور
زلفی که نیامده به دستم
اندیشه کنم،شهامت و زور
بربند،نی ام، به بندی اززلف
زنجیریِ زلف بند سر کور
مستم که جمال خود شکستم
بستم خودم و به آب انگور
این فاصله ها شکسته عمرم
صدقافله دور، تابه یک گور
بشکن بُتِ خود،توبُت شکن باش
(میلاد) چرا، شدی تو مغرور
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
@aghmiun
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انشاالله در مراسم های ختم
گامهای سازنده ای برداشته شود .
در این کلیپ اقدام خداپسندانه خانواده یک متوفی تحسین همگان را بدنبال دارد .
@aghmiun
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😉ارسال فوری بار حامل جوراب...
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسیوهشت منم از روی چهار بوته آتیش پریدم ولی برنگش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوسیونه
یا به قول فرح صداش در نیاد ...
شیوا اونا رو بدرقه کرد وبرگشت منم داشتم جمع و جور می کردم ... تا رسید دیدم داره می لرزه ..فورا رفت زیر کرسی و لحاف رو کشید تا زیر گردنش و گفت : خیلی سرد شده یخ زدم ..تو سردت نیست ..در حالیکه به اندازه ی اون سردم نبود گفتم : چرا سرده ..گفت بیا بشین اینجا فردا با هم جمع و جور می کنیم ..شبی نمی خواد ..گفتم : نه من الان راحت ترم فردا خیلی کار داریم ..زود بر می گردم .. و مشغول شدم در حالیکه حال عجیبی داشتم و انگار روی ابرها سیر می کردم ...وقتی برگشتم دیدم شیوا خوابه ولی بشدت داره ناله می کنه ..و باز دلهره به جونم افتاد ...چیزی به عید نمونده بود شیوا به سختی راه میرفت و گاهی دستشو می گرفت به دیوار و صورتش قرمز میشد ..اما مدام کار می کرد تا با هم سوروسات سال تحویل رو با ذوق و شوق انجام بدیم ..من خواستم کرسی رو جمع کنم ولی شیوا موافقت نکرد و گفت : گرمای اونو دوست دارم ..بزار باشه ..می خوای جمع کنیم و زیرشو تمیز کنیم دوباره اونطرف اتاق بزاریم ..من یک رو میزی دست دوزی شده ی شیک دارم میندازیم تا برای عید تازه باشه ..اصلا چطوره سفره ی هفت سین هم روی اون پهن کنیم ..هوا ی بهار معلوم نمی کنه شاید دوباره سرد بشه ....وقتی رفتیم گرکان و برگشتیم برش می داریم ....شیوا همش به امید این بود که روز دوم یا سوم عید راهی گرگان بشیم ...و اون روز آقا رفت تا خرید کنه چون شیوا به خاطر زخم هاش هیچوقت خرید نمی رفت ؛؛ اون زمان مردم مثل حالا عادت نداشتن هر وقت دلشون می خواد لباس بخرن ..به جز عروسی ومهمونی و گاهی هم عزا و شب عید ..و باز این کارو آقا با امیر حسام انجام داد و برای شیوا و بچه ها و من لباس و کفش نو خرید ...همه با خوشحالی شوق و ذوق اونا رو زیر رو می کردیم که من باز چشمم افتاد به صورت شیوا و احساس کردم می خواد از حال بره ..اما خودشو با زور سر پا نگه می داشت ..یک لحظه قلبم فرو ریخت و دلهره وجودم رو گرفت ..رفتم کنارشو گفتم : شیوا جون حالتون خوبه ؟ گفت : آره عزیزم ...یکم بی حال شدم ..برام یک چایی نبات درست می کنی ؟ فکر می کنم سردیم کرده ..
اما من می فهمیدم که درد داره و اصلا حالش خوب نیست...آقا هم متوجه شده بود ودعواش کرد که : آخه تو چقدر لجبازی بهت میگم استراحت کن گوش نمی کنی ..میگم بریم دکتر میگی نه ..پاشو همین الان بریم ...شیوا گفت : الان بهترم باشه صبح حتما میام .. ...وقتی چایی نبات رو دستش می دادم تا گردن رفته بود زیر کرسی ..ازم گرفت و گفت : نمی دونم چرا استخون هام یخ زده ..اصلا گرم نمیشم .. فکر می کنم اگر پام بره روی منقل اصلا نمی فهمم از بس یخ کرده ...
و اونشب شیوا حتی حاضر نشد با آقا بره بالا و همون جا زیر کرسی خوابید و من تا صبح از صدای ناله های اون بیدار میشدم و به صورتش نگاه می کردم انگار دردِ تمام دنیا رو با خودشو می کشید ..نمی فهمیدم و نمی دونستم چیکار کنم ..روز بعد آقا صبح زود اونو برد بیمارستان ..تا نزدیک پنج بعد از ظهر نیومدن ..دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید چون می دونستم شیوا مریضه و حتما مهم بوده که اونقدر طولانی شده ..تا صدای ماشین رو شنیدم مثل دیوونه ها دویدم دم درو باز کردم ..و فورا به صورت شیوا خیره شدم ..اون حال خوبی نداشت و اوقاتشم خیلی تلخ بود ...
بدون اینکه به صورت من نگاه کنه آروم رفت بطرف پله ها منم پشت سرش ..کتشو در آورد و یکراست خودشو کرد زیر کرسی, و بدون اینکه حتی یک کلمه با من یا بچه ها حرف بزنه دراز کشید ..آقا هم بدون اینکه توضیحی به من بده که دلم قرار بگیره یک کیسه دوا که دستش بود داد به من و فورا رفت بالا ...با اینکه نگرانی من بیشتر شده بود حرفی نزدم ...این سکوت علامت خوبی نداشت ... براش آش درست کرده بودم ..فورا یک بشقاب کشیدم و بردم و قاشق ؛ قاشق دهنش گذاشتم ..و اون با میل خورد و زیر لب گفت دستت درد نکنه دخترم .. و خوابید دویدم بالا ؛؛ آقا توی ایوون ایستاده بود رفتم پشت سرش و گفتم : چی شده ؟ شیوا جون حالش خوب نیست ؟ حرفی نزد ..رفتم جلوتر ..دیدم صورتش مثل خون قرمز شده لب پایین شو با دندون گرفته و داره به خودش فشار میاره که فریاد نزنه ...اشکم هام بی اختیار ریخت و در حالیکه التماس می کردم گفتم : تو رو قران آقا بهم بگو چی شده ؟ با دو دست دهنشو گرفت ..عقب ,عقب رفت و به دیوار تکیه داد ..خم شد و سُر خورد و نشست روی زمین و در حالیکه جلوی دهنشو گرفته بود که صداشو خفه کنه و شونه هاش می لرزید گریه کرد ...
دیدن گریه اون مرد برام خیلی سخت بود ...منم دست و پام از حال رفت و در مونده نشستم روی زمین ..و ذل زدم به اون تا لب باز کنه ..
یکم به همون حال موند و در حالیکه صورتشو محکم و با حرص می مالید تا هم غیظ شو وهم اشکهاشو پاک کنه ..گفت : گلنار می دونی دکتر چی گفت ؟
ادامه دارد...
@aghmiun
با عرض سلام و ادب لطفا سهامداران چاه عمیق مندجی بندی اونایی که مدارک لازم برای اقدام به لوله گذاری را تحویل نداده اند در اصرع وقت کپی برابر اصل شده ی شناسنامه ،کارت ملی و کپی برابر اصل قولنامه یا سند زمینشون تحویل علی مهری نماینده شرکت لوله گذاری تحویل دهید.
درصورت گذشت زمان و اتمام طرح دولت باید تمامی مراحل دولتی با هزینه شخصی سهامداران انجام بشه .
اسامی سهامدارانی که مدارک خود را تحویل داده اند به شرح زیر می باشد
۱.اشرف مهری
۲.حسن خندان
۳.سلمان پوربایرام
۴.محمدآخوندی
۵.سلطانعلی بیاضی
۶.غلام نژادعلی محمدی
۷.رحمت مرادخانی
۸.ابولفضل غفوری
۹.عباس بهجتی
۱۰.ناصرعبادیان
۱۱.احمد نجف زاده
۱۲.جبرئیل اشجعی
۱۳.محمدرضا اشجعی
۱۴.منصور بالائی
با تشکر
09142544462جهت پاسخ به هرگونه سوال
📲جناب آقای علی مهری
@aghmiun
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘جایگاه اشتباه و فاجعه...
@aghmiun
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😁تفریح رفتن دهه شصتیا
@aghmiun
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂کمدی خانا
🌼گلین قین آنا
@aghmiun