eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15.1هزار عکس
17.2هزار ویدیو
119 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
عکس آقای غلامرضا رحیم زاده به همراه پسراشون حسن و حسین آقا
چند روز قبل بود که قنادی ها و گل فروشی ها مملو از مشتریانی بودند که برای خرید کادو روز مادر مراجعه کرده بودند ،روز مادر آمد و رفت ..... حالا در آستانه روز پدر قرار داریم ، همینطوری روزها و ماه ها و سال ها می آیند و می روند ... روز مادر ،روز پدر بهانه های خوبی هستند تا از زحمات طاقت فرسای والدین بزرگوار قدر دانی شود . حتما هم نیاز به تهیه کادوهای آنچنانی نیست ،والدین راضی به زحمت و اذیت فرزندان خودشان نیستند. پدر ها و مادرها خیلی قانع هستند ،با یک سلام و علیک خشک و خالی هم میشود دل آنها را بدست آورد. پدرها و مادرها ،خصوصا پدران و مادران سن بالا بیشتر از کادو های رنگارنگ به محبت و احترام نیاز دارند . پدر ها و مادرها نیاز به احوالپرسی های روزانه،تماس های تلفنی روزانه نیاز دارند ،همیشه چشم براه و گوش به تلفن هستند تا از آنها احوالپرسی و دلجویی شود . نکند فقط بمناسبت روز پدر و روز مادر به دیدن آنها رفته باشید ،نکند روزهای هفته و وماه ها از آنها خبری نداشته باشید . نکند دل های شیشه ای و قلب های ترک برداشته والدین تک وتنهای تان را بدرد آورده باشید . یقین دارم چنین نمی کنیم . تا الان هر چی بوده و هر چی شده و هر طور گذشته را بزاریم کنار .. از همین پس فردا با شروع روز پدر و ولادت مولا علی ابن ابی طالب ع ،سعی کنیم بیش از پیش در کنار و خدمت والدین بزرگوارمان باشیم. دعای پدر و مادر ارزشمند ترین پشتوانه برای سعادت دنیوی و اخروی همه ماست. مگر پیامبر اکرم ص نفرمود هرکس پدر و مادر دارد هیچ مشکلی ندارد چرا که هیچ مشکلی نیست که با دعای والدین حل و فصل نشود . برای همه مادرها و پدر های کانال مون آنا وطن آغمیون آرزوی سعادت و سلامتی آرزومندیم ،و از تک تک آنها مخواهیم برای تک تک فرزندان و مخاطبین کانال آنا وطن دعا بفرمایند. محمود اسماعیلی روز پدر پیشا پیش مبارک 🌺🍀🍀🌺🌺🍀🍀🌺
پدر خوبم❤️ مهربان ترینم روزت مبارک من به وجود تو افتخار میکنم عاشقت هستم. از طرف سارینا و پارسافرازی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوچهل اون میگه شیوا مدت هاست که درد داره ..اونم در
اصلا فکر نمی کردم بعد از اون ماجرا و با حالی که شیوا داشت آقا ازش یک همچین چیزی بخواد ولی  اون بدون اینکه تغییر حالتی توی صورتش پیدا بشه گفت : باشه بریم ؛؛ از اونجا هم باید  گلنار رو ببریم مادرشو ببینه ؛؛ما دیگه تو نمیریم معذب میشن .. اون بار که رفتم احساس کردم پدرش به خاطر من از خونه رفت بیرون .. گفتم : شیوا جون شما می خوای بری به دیدن عزیز ؟ و نگاهی که پر از سئوال بود به آقا کردم و ادامه دادم ؛  درست شنیدم ؟ آقا در حالیکه به من اشاره می کرد که ساکت باشم گفت : آره یک چیزی می دونم که میگم عزیز فرق کرده ؛؛زیاد سخت نگیریم بهتره بزارین این کدورت ها بر طرف بشه  ..به هر حال گلنارجون  اون مادرمنه ؛؛  مگه نیست ؟نمیشه که به دیدنش نریم ؛؛اونقدر عصبانی بودم که هر دوی اونا متوجه شدن با حرص رفتم توی آشپزخونه و زیر لب گفتم خدا شانس بده هرکاری دلش می خواد می کنه آخر سرم پسرش ازش حمایت می کنه .. شیوا دنبالم اومد و گفت : گلنار ؟ عزیز دلم می دونم چقدر از دستش ناراحت شدی ولی تو دختر عاقلی هستی می دونی که چاره نداریم ..توام دیگه روز اول عیدی اخم نکن به خاطر آقا ..گفتم من که برای خودم ناراحت نیستم به خاطر شما میگم ..گفت : اگر اخمت رو باز نکنی  تا آخر سال ناراحت می مونی پس ..بخند ..بخند ..زود باش و چون می دونست که من بشدت قلقلکی هستم دستشو برد بطرف پهلو های من و هر دو به خنده افتادیم ..و وقتی خاطرش جمع شد که دیگه ناراحت نیستم گفت :  این همه تو به من چیز یاد دادی اینم از من به تو یادگاری بمونه ؛  ببخش تا خودت راحتتر زندگی کنی دنیا اصلا ارزش کینه و کدورت رو نداره ..یک وقت دیدی یکی مون نبودیم ..گفتم : بسه دیگه تو رو قران از این حرفا نزنین ..باشه هر چی شما بگین اون می دونست که چقدر دوستش دارم و نمی تونم با کسی که اونو اذیت کنه کنار بیام ..به هر حال راضی شدم چون منم  می تونستم مادر و خانواده ام رو ببینم  ..یکم خوابیدیم تا صبح بشه ...هیچ وقت یادم نمیره که توی اون مدت کوتاه من خواب خیلی عجیبی دیدم شیوا پای برهنه روی سنگفرش های سردی می دوید ..موهاش دورش ریخته بود و پریشون بود ...باد شدیدی اونو به عقب می روند ولی اون بازم به جلو میرفت که یک مرتبه یک گودال بزرگ سر راهش دیدم ..می خواستم فریاد بزنم اونواز وجود اون گودال با خبر کنم ولی صدا از گلوم در نمی اومد ..و شیوا با سرعت میرفت به طرف گودال ..انگار من زودتر خودمو رسونم که اگر خواست بیفته بگیرمش که یک مرتبه عزیز رو دیدم که توی گودال دست و پا می زنه ؛؛با صورتی که لاغر  و زننده بود و دستهایی که فقط استخوانش باقی  مونده بود کمک می خواست و از شیوا خبری نبودمن خوشحال شدم اما عزیز با همون اسکلت دستش چنگ انداخت و مچ دستم رو گرفت ..جیغ کشیدم و وحشت زده بیدارشدم ..معمولا خواب های من تعبیر می شد ..اون زمان نمی دونستم  کسانی که حس ششم قوی تری دارن این حس موقع خواب دیدن هم یک طورایی به کمکشون میاد ..روی این اصل این خواب بشدت نگرانم کرده بود و نمی دونستم به چی تعبیرش کنم ..برای همین یکم پکر بودم و آقا اینو به حساب این گذاشته بود که من دوست ندارم به خونه ی عزیز برم ..نزدیک که شدیم از توی آینه به من نگاه کرد و گفت : گلنار حالت خوبه ,, گفتم بله آقا برای چی ؟گفت : همیشه اون عقب ماشین صدات میومد با بچه ها حرف می زدی حالا چی شده ؟می دونم  چت شده تو رو میشناسم ,  یک چیزی بهت بگم ..وقتی مادر شدی می فهمی که توقع تو از بچه هات چیه ..مادر آدم هیچ کاری برامون نکرده باشه نه ماه توی شکمش بودیم و دوسال بهمون شیر داده ..نباید دلشون رو بشکنیم در غیر این صورت من اعتقاد دارم که کار آدم راست در نمیاد ..گفتم : درست میگن آقا حق با شماست ..اما توی دلم چیز دیگه ای بود با تمام وجود  نمی خواستم دیگه هرگزپا توی اون خونه بزارم و با عزیز روبرو بشم..ماشین جلوی در ایستاد و بوق زد تا محمود آقا درو باز کنه یک مرتبه توی پیاده رو ؛ نزدیک یک درخت همون پسر رو دیدم ،،محمد،، که به خاطر ویژگی هایی که داشت فورا اونو شناختم ..با خودم فکر کردم پس این دست بر دار نیست و فرح اینجا هم اونو می ببینه ...خدا به خیر کنه ..اولین کسی که از خوشحالی روی پاش بند نبود و به استقبالمون اومد امیر حسام بود ..خدای من چند روز بیشتر نبود که اونو ندیده بودم ولی حس می کردم سالهاست ازش دورم همه ی کاراش رو دوست داشتم ..بامزه و با معرفت بود ..از همه مهمتر  توجه خاصی بود که به من داشت  ...تا دم ماشین اومد و درو برای شیوا باز کرد ولی نگاهش به من بود ..و پشت سر هم می گفت خوش اومدین ..خوش اومدین ...وقتی از پله های ایوون بعد از شیوا و آقا بالا میرفتم از پشت سرم آروم گفت : چه خانم شیکی ...گفتم : بله ؟ خم شد و به پریناز گفت : خیلی شیک شدی عمو جان ..لباست سلیقه ی منه دوست داری ؟ ادامه دارد... @aghmiun
بنیاد استاد شهریار با همکاری انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ایران ،سلسله نشست های نظامی شناسی را در روز شنبه ۲۶ اسفند ماه ۱۴۰۲در سالن همایش های بنیاد استاد شهریار واقع در تهران خ سمیه خ طالقاتی روبروی دانشگاه خوارزمی پلاک ۷۹ ،ساعت ۱۶ برگزار میکند . سخنران علمی این جلسه خانم دکتر فاطمه نیرویی آغمیونی ،مدرس دانشگاه و افتخار همه آغمیونی ها میباشد . برای این بانوی تلاشگر آغمیونی آرزوی موفقیت داریم . @aghmiun
من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ، هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت دستانت را می بوسم و پیشانیت را ، که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،🙏🏻 خاک پایت هستم تا هست و نیست هست🙏🏻 به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم🌷🌷💖💖 پدر عزیزم و عموی نازنینم روزتون مبارک🌸🌸🌸
پدر دست‌های تو گهواره من💖 دو چشم تو چراغ خونه من💖 به جز تو از همه دنیا بریدم💖 که عاشق تر ز تو هرگز ندیدم💖 ببوسم پینه دستان پاکت😘 ببوسم صورت چون قرص ماهت😘 پدر ای قبله راه سعادت💖 ندارم ذره ای از تو شکایت💖 تو رو هم چون نفسها دوست دارم💖 که جون من تویی تا بی نهایت💖 باباجونم روزت مبارک🌷دخترت ریحانه💖💖💖💖💖💖💖💖💖
پدرعزیزم روزت دراسمانهامبارک داداشه گلم روزتوهم مبارک انشالا همیشه زنده باشی. 📲سرکارخانم پیرصالح @aghmiun
هامی یازیر شعرلرینده آنادان هئچ كس یازمیر اؤمور باغی آتادان هامی دییر غم سلطانی آنادی آمما بیلمیر صبیر داغی آتادی.. آتاجان سنی چوخ سویرم گونون مبارک🌹🌹 از طرف محیا مهری