من هیچ چیز از این دنیا نمی خواهم ،فقط تو نفس بکش،فقط تو بخند،فقط تو حرف بزن،فقط تو بمان،فقط اغوش مرا پس مزن،کمی بامن مهربان باش،باور کن در هوایی که نباشی خواهم مرد...مرا ببخش از یاد برده بودم قرار نیست قلب هایمان هر دو از ان هم باشد،اما با خود بگو هوای اینجا بهتر است بمان در این محل بمان و همین جا روی برگ های پاییزی راه برو،بگذار رد پاهای تورا هر روز در خیابان دلتنگی هایم در اغوش بکشم،بمان و زیر درخت خرمالوی سر کوچه کتاب بخوان ،شاید روزی خیلی اتفاقی من هم زیر ان درخت در حال خواندن شبهای روشن داستایوفسکی باشم و تو ارام بنشینی و من از ارامش وجودت انقدر ارام شوم که همچون مستان در عمق داستان فرو بروم و تو برگ زردی را لابه لای کتاب زندگی ام به جا بگذاری، باشد که ان روز ها در خاطراتم ماندگار باشد تا هرشب دست خویش را اهسته روی تن خشک برگ بکشم ؛شاید هم همان هنگام که از خواب بیدار شدم سرم روی پاهای تو باشد و دستانم در دستان مهربانت،شاید به صدای زیبایت دل بسپارم،شاید روزی با هم زیر ان درخت بنشینیم و قوانین ناستنکا را نقض کنیم،شاید روزی بیاید که ابر ها هم نتواند چشمانمان را بارانی کند...
من عاشق چیز های قدیمی هستم ،مخصوصا خانه های قدیمی ، همان هایی که اول صبح افتاب فرش قرمز خانه را می پوشاند ، همان هایی که در انها هر زمان که بخواهم کنار حوض ابی مینشینم و با ماهی های قرمز بازی کنم ،از همان خانه هایی که دور تا دور حیاط پر از گلدان های رنگارنگ است،در این خانه ها یک مادربزرگ و یک پدربزرگ مهربان هم هستند؛مادربزرگ غذای مورد علاقه نوه هایش را می پزد تا ظهر که می ایند خوشحال شوند و او را ببوسند،پدربزرگ از او خداحافظی می کند و مثل همیشه با توکل بر خدا به سمت حجره ی پارچه فروشی می رود ،نزدیک ظهر هر دو به نوه هایشان فکر می کنند و خنده ای خانه را فرا میگیرد.
کاش هیچگاه ساختمان ها و زندگی امروزی فدای ان حال و هوا نمی شد،من هنوز هم دلم برای نور زندگی می تپد. دلم می خواهد در حیاط ان خانه لی لی بازی کنم...
اغوشی که می خواست دیگر وجود نداشت ،قلبش دیگر نمی تپید اما او هنوز باور نکرده بود و میدانست روحش هست ، ارام چراغ را خاموش کرد و نور ماه قسمتی از دیوار را کمی روشن کرد به سمتش رفت ، به یاد داشت که او چقدر عاشق ماه بود پس روحش برای دیدن ماه همه جا بود ،واسطه ی این اغوش ماه بود،سایه هیچ شباهتی به سایه ی کسی که فکر می کرد نداشت اما اشک هایش همان بودند ، حسش همان بود،حتی ارامشش هم مثل ان شب بود ،خندید،هیچگاه نگفت چرا....
باران زمین سرد را خیس کرده بود و بوی خاک باغچه ی خانه قدیمی مادربزرگ تا ان طرف تر هم می امد ،گل ها ی کاغذی رنگ و بو گرفته بودند و برگ های زرد و نارنجی درخت خرمالو زیر چکمه هایم خش خش می کردند،پرندگان اوای زیبایی سر می دادند و من فقط به بوی قطرات بارانی فکر می کردم که بر گل های محمدی باغچه کوچکمان می خورد و رایحه ای که در تصوراتم بهترین عطری بود که تا به حال شنیده بودم؛لطفا به من نگویید باران بویی ندارد...
در میان باغ گل های رز سفید ایستاده بود،باد پیراهن سیاهش را به دست اسمان می سپرد و هوای خنک صورتش را نوازش می کرد ، چتر را بالای سرش گرفته بود و بلند اواز می خواند ،در ارامشی غرق شده بود که هیچگاه ان را اینگونه دارا نبوده؛در ان باغ یا سیاهی بود یا سفیدی،هیچ رنگ دیگری نبود اما از حسی که از انها می گرفت ماهیتشان را درک می کرد،در ان میان باران رنگی نداشت ،حتی سیاه یا سفید هم نبود اما او زیبایی و بوی خوشش را حس می کرد چون می خواست ان را ببیند ، او درک می کرد درک نشدن های پیاپی را...