✳️ مولایت به #عهد خود وفا کرد!
http://T.me/salmanerey🏴
🟣 اهمیت حق الناس وحقوق جامعه
✍ ابوبصیر می گوید:
🔺همسایه ای داشتم که به سبب پیروی از سلطان به #ثروتی رسیده بود و آن را وسیله ای برای #آراستگی خود قرار داده بود و گروه هایی را جمع می کرد و #شراب می خورد و مرا #اذیت می کرد.
چند بار شکایتش را نزد خودش بردم اما دست بر نداشت و چون پافشاری کردم 🔺گفت:
ای مرد! من مردی گرفتارم و تو مردی اهل بخششی،
اگر مرا به مولای خود معرفی کنی امیدوارم که خدا مرا بوسیله تو #نجات دهد. سخن او به دلم نشست وقتی به محضر امام صادق علیه السلام رسیدم حال او را برای آن حضرت بیان کردم.
💚فرمود:
وقتی به کوفه برگشتی آن مرد به سراغ تو خواهد آمد، به او بگو: جعفر بن محمد می گوید: تو آنچه را که انجام می دهی #رها کن،
من هم بهشت را نزد خدا برای تو #ضمانت می کنم.
وقتی به کوفه برگشتم آن مرد هم از جمله کسانی بود که نزد من آمد،
او را نگه داشتم تا همه رفتند و منزلم خالی شد.
🔺پس گفتم: ای مرد! همانا تو را نزد امام صادق علیه السلام یاد کردم،
ایشان فرمود: او را سلام برسان و به او بگو:
اگر آنچه را که انجام می دهد #رها کند، نزد خدا بهشت را برایش تضمین می کنم. پس به گریه افتاد سپس گفت:
تو را به خدا آیا جعفر (بن محمد) این مطلب را به تو گفت؟!
🔺سوگند یاد کردم که آنچه را که گفتم آن حضرت فرمود.
🔺 پس گفت: همین مرا #بس است و گذشت.
تا اینکه بعد از گذشت روزگاری نزد من آمد و مرا صدا زد، ناگهان دیدم پشت در خانه اش #برهنه است،
🔺گفت: ای ابابصیر! چیزی در خانه ام نبود، مگر آنکه آن را بیرون ریختم
و اینک اینگونه ام که می بینی؛
پس من نزد برادرانم رفتم و چیزی که او را #بپوشاند برای او جمع کردم.
🔺سپس روزهای کمی گذشت تا کسی را نزد من فرستاد که همانا من بیمارم،
نزد من بیا. پس برای اینکه او را معالجه کنم نزد او رفت و آمد می کردم تا اینکه وقت #مرگ او فرا رسید.
🔺نزد او نشسته بودم که در حال جان دادن بود،
پس بیهوش شد سپس به هوش آمد و گفت:
ای ابابصیر! مولای تو به #عهد خود وفا کرد، سپس از دنیا رفت.
🔺 گذشت تا اینکه در ایام #حج نزد امام صادق علیه السلام اذن ورود خواستم. در ابتدای ورودم به داخل اطاق در حالیکه یکی از دو پایم در صحن خانه و پای دیگرم در دالان اطاق بود،
💚آن حضرت فرمودند: ای ابابصیر!
ما به #وعده ای که به دوستت داده بودیم، وفا کردیم.
✍علی بن حمزه گوید:
دوستی داشتم که از کاتبان دستگاه بنی امیه بود. پس به من گفت:
از حضرت صادق علیه السلام برای من اجازه #ملاقات بگیر.
🔺من برای او اجازه ملاقات خواستم،
💚حضرت اجازه دادند.
🔺وی پس از ورود سلام کرد و نشست و سپس گفت:
فدایت شوم!من در دیوان این قوم (بنی امیه) هستم و
از مال و منال آنها به #ثروت فراوانی رسیده ام و #حقوقی که به این مال تعلق می گیرد، نپرداخته ام.
💚امام صادق علیه السلام فرمود:
اگر بنی امیه کسی را نمی یافتند که برای آنها بنویسد و خراج و مالیات بگیرد و از آنها دفاع کند و در جماعتشان حاضر شود، هرگز
«حق ما را سلب نمی کردند»
و اگر مردم آنها را و آنچه در اختیار آنهاست، ترک❌ می کردند،
آنها جز آنچه که در دست داشتند، چیزی نمی یافتند.
🔺 پس آن جوان گفت: فدایت شوم! آیا برای من راه نجاتی هست؟
💚حضرت فرمود: اگر بگویم انجام می دهی؟
🔺 گفت: آری انجام می دهم.
💚حضرت فرمود:
پس آنچه از دستگاه آنان به دست آورده ای، #رها کن، به هر یک از صاحبان اموال #غصب شده که آنها را می شناسی،
#مالشان را باز گردان
و اگر نمی شناسی، از جانب آنها #صدقه بده
و من در پیشگاه خدای عزوجل بهشت را برایت #تضمین می کنم.
آن جوان پس از سکوتی طولانی به آن حضرت گفت:
🔺فدایت شوم، انجام می دهم.
🔺راوی گوید: آنگاه جوان همراه ما به کوفه بازگشت و از تمام آنچه روی زمین داشت حتی لباسهایی که بر تنش بود، دست شست.
🟣 پس مالی را به او دادم و برایش لباسی خریدم و نفقه ای برایش فرستادم.
چند ماهی نگذشت که آن جوان مریض شد و ما به عیادتش می رفتیم.
روزی بر او وارد شدم که در حال #احتضار بود، چشمانش را گشود و به من گفت: ای علی! سوگند به خدا که #مولای تو به وعده ای که به من داده بود وفا کرد و سپس مرد!
و ما متولی کفن و دفن او شدیم. وقتی به حضور حضرت صادق علیه السلام رسیدم.
ایشان چون به من نظر کرد فرمود:
💚ای علی! سوگند به خدا ما به وعده ای که به دوستت دادیم وفا کردیم.
-گفتم: به خدا سوگند راست می گویی، فدایت شوم. سوگند به خدا او هنگام مرگش همین را به من گفت.
📚المحجة البیضاء، ج۴، ص۲۶۳-وسایل الشیعه، ج۱۲، ص۱۴۵