eitaa logo
رسانه اجتماعی مسجد و محله
397 دنبال‌کننده
12.5هزار عکس
5.3هزار ویدیو
489 فایل
رسانه اجتماعی و کانال رسمی مسجد حضرت زینب سلام الله علیها قم، شهرک شهید زین الدین، خیابان شهید پائیزان انتهای خ دکتر حسابی کدپستی3739115659 شناسه ملی 14013514594 حساب حقوقی درآمد وجاری مسجد 5892107047156958 💳 IR050150000003101103064788
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از بیداری ملت
🔴 وقتی جوان ۱۹ ساله ما امنیت سایبری آمریکای ابرقدرت رو به سخره میگیره 🔹 پلیس فدرال آمریکا یک جوان ایرانی به نام «بهزاد محمد زاده» را به جرم هک کردن ۵۱ سایت و قرار دادن تصویر حاج قاسم و شعار "مرگ بر آمریکا"، تحت تعقیب قرار داد ✍️بیداری ملت @bidariymelat
🛑 آمار امروز کرونا در قم و تغییر نسبت به روز قبل در ۲۴ ساعت گذشته و تا امروز ۲۶ شهریور ماه: 🔹پذیرش: ۱۳۵ نفر تغییر: ۱۵+ 🔹بستری: ۹۰ مورد تغییر: ۱- 🔹فوت: ۷ شهروند تغییر: ۲+ 🔹ترخیص: ۷۳ نفر تغییر: ۳+ 🔹کل بستری‌‌ها: ۵۷۸ نفر تغییر: ۱۰+ 🔹وضعیت وخیم: ۱۰۶ نفر تغییر: ۰
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
برای مؤمن حقیقی بودن نماز و روزه‌های زیاد به تنهایی کافی نیست! صحبت‌های "مقام معظم رهبری" را از دست ندهید 👌 @BisimchiMedia
هدایت شده از سالن مطالعه
🌺🌺پایی که جاماند🌺🌺 🇮🇷 قسمت صد و سوم قسمت قبل: https://eitaa.com/salonemotalee/347 🔹️شنبه ۲۳ شهریور ۶۹ -- تهران پادگان لشکرک امروز ظهر سعی کردم از پادگان خارج شوم و به منزل دایی‌ام بروم. دژبانهای پادگان با مهربانی بهم گفتند: عزیزم ما باید شما را ببریم شهرهاتون. نمی تونید از پادگان خارج بشید. برامون مسئولیت داره. شب برای شام وارد سالن غذاخوری پادگان شدیم. بچه‌ها سر سفره شام بودند. شام برنج با مرغ بود. وقتی برایم غذا ریخت، به مقسم غذا گفتم اگه سیر نشدم یه پرس دیگه بهم میدید؟ گفت: آره پسرم غذا خیلی زیاده. من که سالها معده‌ام کوچک شده بود و به غذای کم عادت کرده بود فقط نصف غذا را خوردم. شکمم ظاهراً سیر شده بود اما چشم‌هام گرسنه بود 🔹️شنبه ۲۴ شهریور ۶۹ ما را به فرودگاه مهراباد بردند در فرودگاه با دوستانم خداحافظی کردم. زدم زیر گریه اسارت. با همه سختی‌هایش با بودن در کنار دوستانی که از صمیم قلب دوستت داشتند، شیرین و با صفا بود. با هواپیما از تهران عازم شیراز شدیم در مهمانسرای یکی از ادارات شیراز استراحت کردیم. ماشین نیسان پاترول کرم رنگی برای بردن ما به یاسوج مهیا شد. ساعت نه و نیم وارد شهر شدیم ما را به مهمان سرایی بردند. تا این لحظه هیچ یک از خانواده ام نمی دانستند زنده‌ام در مهمانسرا سرهنگ حبیبی مرا شناخت. وقتی مرا دید تعجب کرد باور نمی کرد زنده باشم مرا بوسید و ابراز محبت کرد و با خواهرم بی‌بی مهتاب که خانه‌شان یاسوج بود تماس گرفت خواهرم باورش نمی شد زنده باشم. دیدارش برایم غیر منتظره بود. باورم نمی شد الان ایران باشم و خواهر بزرگم توی حیاط منتظرم باشد. انگار همه چیز به یک رویا شبیه بود. از بین شش برادر و هفت خواهرم، بی‌بی ماهتاب اولین فرد خانواده بود که می‌دیدمش. تشنه دیدارش بودم. در بین خواهرانم او از بقیه عاطفی‌تر بود. از در حیاط مهمانسرا که بیرون رفتم به طرفم دوید و مرا در آغوش گرفت. با اینکه خواهرم بود، احساس کردم بوی مادرم را می‌دهد. صدای گریه‌اش بلند شد. بیش از بیست دقیقه دستش دور گردنم بود، می‌بوسید و گریه می‌کرد.خودم هم زیاد گریه کردم. آقای حبیبی بهش گفت: «مثل اینکه برادرت یه پا نداره، خسته‌اش نکن، یه مقدار از گریه‌هاتو بزار برای خونه» از ماهتاب سراغ پدر ،خواهر و برادرانم را گرفتم در مورد پدرم فکرهایی می‌کردم .می ترسیدم پدرم در این مدتی که من نبودم، از دنیا رفته باشد. ساعت ده ونیم صبح به اتفاق سید محمد شفاعت منش عازم گچساران شدیم. دو راهی باشت که از او جدا شدم ، خاطرات روزهای اسارت جلوی چشمانم مجسم می‌شد. شوخی‌هایش، صبوری‌اش، مشاعره‌هایش و از همه مهم‌‌تر وفاداری‌اش. خوشحال بودم که هر وقت دلتنگش می‌شوم، می‌توانستم او را ببینم. با این شوخی از سید محمد جدا شدم: آبتان نبود، نانتان نبود، مرگتون چه بود آمدید جبهه؟ ◀️ ادامه دارد... قسمت بعد:https://eitaa.com/salonemotalee/367