بزن دف ای دلِ دیوانه، وقتِ طوفان است
که در هوای تو این جان، خراب و رقصان است
بریز باده که امشب قرار در کار نیست
جهان به گردشِ آن چشمِ مست، حیران است
چو نامِ تو به لبم آمد و دلم لرزید
تمام هستی من در هوای تو جان است
نه عقل ماند، نه پروا، نه ترس از فردا
که عاشقی همهاش شورِ بیپایان است
بیا و پرده برانداز از این شبِ سنگین
که صبحِ وصل تو نزدیک و نورباران است
دلم ز دست شد و خنده بر لبم جاریست
چه باک اگر همه گویند این چه سامان است
«رسولی» از غمِ دنیا رها شد امشب، چون
به حلقهٔ سرِ زلفِ نگار، زندان است
فکری بحال غربت تنهاییم کنید
دیوانه گشته ام که تماشاییم کنید
بغض سوکت میشکند در گلوی من
با تار خسته هم آواییم کنید
شبها به فکر سحر میزنم قلم
همراهیم با غم فرداییم کنید
من زوزق شکسته به فردای زندگی
یک قایقی بسازید و دریا ییم کنید
باشد چراِغ عمرمنم روبه بی فروغ
شمعی شوید و دلاراییم کنید
اندر غبار غم رسولی رود چه زود
با چشم تر رفته تماشاییم کنید
دوش دیدم که دل از بندِ جهان آزاد است
هر چه غیر از تو بُوَد، سایهای او از باد است
ساقیا جرعه بده بشکنم این زندان را
که مرا با تو نفس، عینِ عبادتزاد است
نه به مسجد، نه به میخانه دلم آرامد
دلِ آشفتهٔ من در طلبِ فریاد است
فانیِ روی تو گشتم که بمانم جاوید
((مرگ در راه تو آغازِ گر میلاد است))
هر که از خویش گذر کرد، تو را خواهد یافت
راه این وادیِ حیرت، همه بیبنیاد است
چشم بگشا که ببینی همه جا صحبت اوست
آنچه پنهان شده در پرده، همین فریاد است
گفتم ای دل چه کنی با غمِ دیرینهٔ خویش؟
گفت با نامِ تو هر زخم مرا امداد است
آخر این قصه به لبخندِ تو پایان گیرد
گرچه آغازِ رهِ عشق، پر از بیداد است
چون«رسولی» سرِ تسلیم نهاد و خندید
که بقایش ز فنا، هدیهٔ آن استاد است
خداوندا نگر سایه سرم رفت
به دریای وطن این گوهرم رفت
عزیزی را که بود جان و دل من
که بود پشت و پناه و یاورم رفت
گل باغ محمد چید دشمن
خدایا زاده پیغمبرم رفت
دهان روزه در ماه مبارک
مثال آن امامِ حیدرم رفت
دلم خون است و چشمم عین دریا
که ناگه از بر ما رهبرم رفت
رسولی راه رهبر پیشه دارد
اگر چه این چراغ کشورم رفت
هدایت شده از M.H Hosseini
✍ رهبر شهیدمان امام خامنهای در شعرشون دقیقا به اسفند ماه امسال اشاره کردهاند:
شعری که رهبر انقلاب اسلامی ایران سرودهاند:
مستانه در این میکده بیتاب و قرارم
نستوهتر از سجده گذاران، سر دارم
عشاق پریشان دل سرمست بدانند
لبیک من از عمق سماوات بخوانند
یاران و رفیقان، همه در جنت اعلا
خوش منظرهای دیدهام اندر بر مولا
افسوس که من دیر به مقصود رسیدم
مفهوم شهادت ز لب یار شنیدم
نوروز من امسال کنار شه خوبان
همراه رفیقان و شهیدان و غریبان
امسال دگر نوبت سرداری ما شد
یعقوب صفت، روح و تن ازغصه رها شد
زندان تنم را به دل خاک سپردم
از توشهی ره جز می و معبود نبردم
در حسرت راه شهدا چشم به راهم
هنگامهی تقدیر، سپهدار سپاهم
شمس و قمر از خون دلم آگه و انگار
یوسف شده در بزم وفا طالب دیدار
طاغوت اگر جسم مرا کرده نشانه
اسفند شود جان پی عشاق روانه
نابودی کفار رقم خورده در این جنگ
مفهوم کلامم شده با عشق هماهنگ
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
ببار ای آسمان! فصل ستیز است
دل شب غرق خون، وقت گریز است
به رعد وعده صادق در سحرگاه،
دگر نام یهود آکندهریز است
تلآویو در شعله میسوزد امشب،
که ایران خشم خود را ناگریز است
ز خون رهبرم گردیده پیدا،
مسیر فتح، این خونریشهخیز است
نهال انتقام از کربلا رست،
ولایت ریشهاش، نور عزیز است
به غدیر است این شکوه رزم مردان،
که پرچم را علی بر دوش نیز است
نه تنها ما، که زینب نیز گوید:
"اگر مردی بیا! وقت ستیز است!"
سپاه ما ز دجله تا به لبنان،
به عشق مرتضی صفبستهخیز است
رسولی در غدیر از عشق گوید،
که این فتح عظیم رستا خیز است!
به پا شد آتشی از نور ایمان،
زمین لرزید از موج خروشان!
طلوع انتقامی سرخ و تابید
ز آفاق خشم مردان ایران
سکوت شب، شکسته شد به موشک،
طنینش میرسد تا بیت شیطان!
ندارد جای امنی خصم صهیون،
که باران است آهن، تندر افشان!
درون تلآویو، ترس میپیچد،
که وقت وعدهصادق شد نمایان!
کجا مخفی شوی ای روبه ی پست
که صبر ما، دگر گردیده پایان
شهیدان از قلوب ما برآمد،
به فریادشان خروش است و خروشان!
به زینب، عهد خود را دادهایم ما،
به یاران سلیمانی، به فرمان!
قسم بر خون حاجقاسم، که دیگر
نماند زهره در دلهای ترسان!
(رسولی )گوید از خاک مقاوم
که ایران هست پای عهد و پیمان!
ز خون لالهها گلزار کردیم،
دل شب را پر از آذار کردیم!
زمین و آسمان را شعلهور کرد،
نوای وعده را بسیار کردیم!
نهانی آمدیم از موج موشک،
به قلب خصم خنجرکار کردیم!
دل بیتالمقدس گرم از ماست،
که نام یار را تکرار کردیم!
نه با فریاد، با آتش سخن رفت،
دل آهن را پر از آزار کردیم!
ز داغ رهبرم چون شعله برداشت،
به قلب تلاویو، انکار کردیم!
به دندان پاسخ آتش گرفتند،
چو شیران وعده را اقرار کردیم!
ببین! دشمن به خود میلرزد امشب،
که ما با صبر، خونبازار کردیم!
رسولی مینویسد با گلوله،
که وعده صادق است، تکرار کردیم!
رنج بسیار کشیدم که بمانی که نشد
بر سر شاخه ی گل نغمه بخوانی که نشد
سالیانی که در این باغ جهانی بودیم
گفته بودیم که خوشیم و بزبانی که نشد
رنج بسیار کشیدیم از این حاصل عمر
پای هم پیر شویم مثل جوانی که نشد
توکه رفتی و منم مانده دراین بوکن سرد
سردی و دور ز غمت زندگانی که نشد
چون بهار آمد بر شاخ دلم غنچه نزد
ابر غم امد و یک لحظه ای بارانی که نشد
خانه ام غمکده و شمع و جودم خاموش
یک شبی بعد تواین خانه که نورانی که نشد
رفتی و از غم تو قلب (رسولی )بشکست
تا روی از دل من چونکه به آسانی که نشد
احمد رسولی
🇮🇷وطن🇮🇷
وطن ای تو نیکوترین فالها
تو ای خوشترین بخت و اقبالها
چه با هیبتی همچنان، شیرها
چه خوشمنظری همچو مارالها
تویی پُربَهاتر، زِ هر گوهری
زَر و سیم و الماس و خلخالها
نَیَرزد به اَرزن، که ارزان بُوَد
چو ریزم به پایت بَسی مالها
هُمای سعادت چو بر شانهات
گشودهاست در آسمان، بالها
دهد مُژده از سرفرازیِ تو
که باطل شَوَد، سِحرِ رَمّالها
خدا با تو حق را نشان داد و زد
به اهریمنان مُهرِ اِبطالها
اگر دشمنان پا به خاکت نَهند
شوند از زَبونی لگدمالها
هیاهویشان، طبلِ داخل تُهیست
نترسیم از این جار و جَنجالها
چه بسیار گُلها که پرپر شدند
به راهِ تو، با دستِ دَجّالها
شهیدان، که جاوید شد نامشان
از آنان فقط مانده تِمثالها
اگر بَهرِ ایران، کنم جان فدا
نترسم که باشم زِ خوشحالها
تو را دوست دارم، کُهن سرزمین
سِزاوار عزّی و اِجلالها
وطندوستی، جزءِ ایمان بُوَد
رَسَد با تو دینم به اِکمالها
«چو ایران نباشد، تنِ من مباد»
که من زندهام با وطن، سالها
چو «رَستا» نگوید زِ ایران، سُخن
همان بِهْ، زبان بسته چون لالها
«علیاصغر رسولی#رستا / فروردین ۱۴۰۵»
آمدی ای زلزله یک لحظه ویران کنی
موی خود را باد دادی تا پریشانم کنی
آمد در شام تارم مثل مه خنده ای
رفتی وناگه در این شبها گریانم کنی
عهد کردم که دگر راهی میخانه شوم
با بت میگده هم باده و پیمانه شوم
عهد کردم که دگر عاشق هرکس نشوم
بزنم باده سرمست و دیوانه شوم
بگرزیم من از مسجد و از منب شیخ
مست و شوریده و تا راهی ویرانه شوم
بزنم زخم دلم با قلم و شعرو غزل
تا قیامت به سر زلف هنر شانه شوم
دگر از عشق نگویم که چه بیدادکند
تف براین عشق که هم قصه افسانه شوم
سوختم ،یار نداند که چه کرد بامن زار
یکشبه شعله شدم ،آتش دم خانه شوم
ای رسولی سر پیری تو بشو مست وخراب
ول کن و ،باده بزن ، یکشبه افسانه شوم