واقعا من چرا باید درس بخونم؟!
من الان باید با شوهرم تو خیابونای تبریز قدم بزنم😐😔 .
امسال خیلی سخت بود :)
نمیدونم چجوری دووم آوردم
اما من یکی از عزیزترین کس زندگیم رو از دست دادم ..
من خونه مادربزرگم رو از دست دادم ؛
گلای ِ خونش رو از دست دادم ؛
غذای و سفره رنگیِ خونش رو از دست دادم ؛
درواقع من خونه امیدم رو از دست دادم ..
این سخت ترین چیزی بود که تجربه کردم
و نفهمیدم چطور اینجوری زود گذشت
اما میدونم اون حواسش به من هست :)
و خوب خوابیده ..🖤
دچار نوعی بهتزدگی و بیحسی شدهام .
احساس خستگی نمیکنم ، خوابم نمیآید ، غصهدار نیستم اما شاد هم نیستم .
اکنون به نظر میرسد صبورتر شدهام ..، اما در عوض ، چراغی در وجودم خاموش شده است که دوست داشتم تا ابد روشن بماند .
من به تنهایی معتاد بودم . اگر هرروز کمی با خودم خلوت نمیکردم مثل این بود که ضعیف تر میشدم .
چیزی نبود که به آن افتخار کنم! اما وابستهاش شده بودم ، تاریکی داخل اتاق ، برایم مثل نور آفتاب بود .