وای انقد سرم شلوغ بود برا عید غدیر که اصن نمیدونم چی بگم
کارای موسسه به شدت پیچیده بود و من این روزا زیاد خونه نبودم . مخصوصا برای مهمونی کیلومتری که همش باید از سوژه های موکب فیلم میگرفتم و از ساعت ۱۱ صبح تا ۷ غروب درگیر هندل کردن کارا بودم 😭
دو روز قبلشم درگیر ضبط پویشِ به عشقِ علی تو سطح شهر بودیم که ادیت و ارسالش واقعا جونمو گرفت .
ولی به هرحال این بهم ثابت شده که تو کار اهلبیت ، خستگی اصلا معنایی نداره 🤲💘
ـ ء /
قبل از ظهر بود که آبجی به منِ بی خبر از همه جا زنگ زد گفت بیا بریم بالا سر دیگای غذا ، عکس و فیلم بگیر یخورده . رفتیم آشپزخونه . بعدش به عنوان صبونه(میانوعدهٔ قبل از ناهار)رفتیم شیر و کیک خریدیم تا یکم جون داشته باشیم برای ادامه کارا . حالا ادامه کارا چیه؟ پخش کردن پوسترای موسسه تو سطح شهر🙏🌚
ـ ء /
بعد در همون حین که کارای بسته بندی غذاها تموم شد ، عموی مهربونِ خیّر ، برامون چند پرس غذا کنار گذاشت گفت چون خیلی زحمت کشیدین برای شما :))))
ماهم که گشنهٔ دوعالم ، با هزار تشکر و عذرخواهی قبول کردیم و به لطف عموی خیّر ، از گشنگی رهانیده شدیم🤲
ـ ء /
شاید بگین پس اون ساندویچا چی بودن؟ باید بگم خب اونا اضافه اومده بود و ماهم چون گرسنه بودیم بعد از پخش کردن پوسترا دوباره تجدید قوا کردیم😂
کارا رو که میزون کردیم یه سر رفتیم خونه لباسامونو عوض کردیم بعد دوباره رفتیم موکب / دقیقا از همون لحظه بود که مسئولیت من تو موکب شروع شد .
ـ ء /
امسال سال اولی بود که درگیر کارای موسسه بودم و نمیتونستم تو میدون دور بزنم تا از سوژه ها عکس بگیرم . ولی همین کارای فشردهٔ محیا هم برام لذت بخش بود .
همون جاها بود که بچه های فادیا با عیدی هاشون اومدن پیشمون ✨
من اصلا قیصر رو نمیشناسم ولی وقتی اونوریا انقد دارن براش میزنن یعنی دمش خیلی گرمه و بدجوری سوختن 😂😂😂
همینکه از لس آنجلس رگ غیرتش باد کرده برای ایران و برگشته به وطنش ، در برابر اون حروم لقمه هایی که خوشحال شدن از بمبارون میناب و ... ارزش خیلی بالایی برام داره🙏✨