که اینطور ، نمیشود که با من خودت باشی .
قبلاً میشد.
قبلاً خاص تر بودم؟ مهربان تر بودم؟ دوست داشتنی تر به نظر میرسیدم؟
امروز مانور زلزله داشتیم، قبلش زنگ تفریح صفمون کردن . (هوا یه جوری بود که هم سرد بود هم آفتابش تو چشمت . )
یه آقایی رندوم اومده بود زیر سایه با دل خوش چیزای رندوم گفت و من اصلا حتی یادم نیست چی گفت، چون حواسم به معاون پرورشی مون بود . جلوییمون نشسته بود روی زمین ، زن خانوم اومده بود بالا سرش میگفت بی تربیت! این نشون دهنده ی نزاکت و فرهنگ پایین خانوادگیته .
و من این طوری بودم که اهان؛
از این زن خانوم پرورشی مون دیگه قرار نیست خوشم بیاد.
چند تا خبر رندوم : هزار تومن به بوفه بدهکارم ، در حال تدارک یکی از بزرگ ترین کادوهایی که میتونم بدم هستم ، زنگای آخر با ملیکا میخندیم اونقدر که گریش میگیره و دل درد میشیم، تا الان خواب بودم و هیچی درس نخوندم.