یه چیز نازی که وقتی بهش فکر میکنم اشکی میشم اینه که ، الله اکبر.
توی این پنجاه روز بیشترین صدایی که منو تحت تأثیر قرار داده همینه.
سرباز ایرانی موشک شلیک میکنه و بعد میگه الله اکبر. همون لحظه که میاد به خودش افتخار کنه، همون ثانیه که پرتاب موشکی که امثال خودش ، یک سری ایرانی ، ساختن رو میبینه، سریع داد میزنه که هنوزم خدا بزرگ تره، الله اکبر.
یه سری ویدیو دیدم از مردم توی تهران ، صدای جنگنده از بالای سرشون می اومد و اون لحظه، هر مداح و هر سخنران و هر حنجره ای اونجا وایساده، همه چیزو ول میکنه و میگه الله اکبر. بلندم میگه. داد میزنه. میخواد خودشم یادش بیاد که خدا از همه چی بزرگ تره. میخواد بغل دستیشم یادش بیافته که الله اکبر و آرامش بگیره ، بلند داد میزنه. اونقدر که انگار میخواد خلبان اون جنگنده هم بفهمه که دوره ی شما هم میگذره ، چون که الله اکبر.
مردمی که صدای ترس و صدای پناه و صدای امید و صدای غرور و صدای دعاشون، الله اکبره، رو چی شکست میده؟ خدا از همه چی بزرگ تره.
عجب .
استاد آیین زندگی مون ما رو گذاشته تو آشپزخونه، آشپزی شو میکنه و درس میده.
استادی که در آینده بنده خواهم شد: