eitaa logo
عاکف سلیمانی
8.6هزار دنبال‌کننده
78 عکس
16 ویدیو
14 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
عاکف سلیمانی
#قسمت_سی_و_هفتم در پشت یک سطل آشغال کمین کردم. دقایقی بعد خودروی سارا وارد کوچه شد. از بین سطل آشغا
بسم‌الله الرحمن الرحیم با ایرج و میثم خداحافظی کردم و فورا از درب پشتی خانه امن، خارج شدیم. در جاده‌ای که نیمه‌روشن و نیمه‌خاموش بود، چهل دقیقه به مسیرمان ادامه دادیم و در نقطه‌ای که علامت خاصی نداشت، خودروی ما با یک خودروی دیگر، مجددا جابه‌جا شد. از آن‌جا تا خانه امن بعدی، فقط به این فکر می‌کردم که سارا را باید هرچه زودتر به خاک ایران برسانم. پس از طی یک مسیر نسبتا طولانی به خانه امن رسیدیم و فورا سارا را با حضور یکی از زنان محلی که عامل ما بود، در داخل خانه مستقر کردیم. همه چیز توسط نیروهای برون مرزی، از زمین و هوا کنترل می‌شد. وقت اذان صبح به وقت محلی شده بود. نمازم را خواندم و یک دقیقه در دلم برای امام حسین روضه خواندم و چندبار به سینه ام کوبیدم تا روضه اول صبحم را از دست نداده باشم. خودروی دیگری در خانه امن تحویل ما داده شد. حافظ، نیروی امنیتی مقتدر ما، با گام‌هایی که حساب داشت، با کمک روناک «عامل ما» سوژه را تا کنار درِ آهنی آورد. سارا را از داخل حیاط همان خانه سوارش کرد و از خانه زدیم بیرون. مسیر تا مرز، نه بر نقشه‌ای نشسته بود و نه کسی ادعای شناختنش را داشت. همانطور که در کنار سارا نشسته بودم، نکاتی را به صورت کد در دفترچه یادداشتم ثبت می‌کردم. یکساعت و نیم بعد از طی یک مسیر بیابانی و تاریک، چند سانتی شیشه را دادم پایین. باد سرد مرز از شکاف پنجره نیمه‌باز، به داخل کشیده می‌شد و با خودش بوی فلز و خاک خشک را می‌آورد. جاده زیر لاستیک‌ها، مثل فیلمی سیاه‌وسفید عقب می‌رفت. گوشی طبقه‌بندی شده‌ام را از جیبم در آوردم، به سیدعاصف عبدالزهراء زنگ زدم. تماس که وصل شد، فقط یک جمله گفتم: «سلام. نبض خط، با ما می‌زنه؟» منظورم ازاین جمله به عاصف این بود که آیا مرز با ما هماهنگ است و در کمین نیروی انتظامی نیستیم؟ که عاصف در جوابم گفت: «خط، متصله. چشم‌ها بیدارن. عبور کنید.» بی‌هیچ حرف اضافه‌ای گوشی را بستم. دور دست، نوار تیره مرز به شکل خطی کج در افق افتاده بود، مثل زخمی که تازه بسته شده باشد. اوایل طلوع خورشید بود، جاده باریک‌تر شد؛ به مرز نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدیم. پس از اینکه مرز را رد کردیم، دلم آرام شد. ستاد تهران/ ساعت ۹ صبح پس از اینکه با هواپیمایی اختصاصی در تهران نشستیم، بلافاصله سارا را به خانه‌ای امن در تهران منتقل کردم و پس از آن رفتم ستاد، به دیدن سید حسین. مسئول دفترش به سید اطلاع داد که فلانی رسیده، فورا از جلسه بیرون آمد و با هم به اتاق کارش در کنار همان اتاق جلساتش رفتیم. پس از سلام و احوالپرسی گفت: _سارا کجاست؟ +خونه امن. _همه چی خوبه؟ +ای... _چته؟ چرا ناراحتی؟ +خسته‌ام. _برو استراحت کن. فکر کنم جلسه‌ام دو ساعتی زمان ببره. مدیرکل‌های استان‌ها اینجا هستن. سراغت و گرفتن چندنفرشون که گفتم رفتی زیارت. برو استراحت کن که بی‌خوابی داره از سر و روت می‌باره. +سید، سر جدت بیا یه فکری به حال پیکر مراد و حسن کنیم. این چندوقت تموم تمرکزم و گذاشتم روی شبکه موساد و حلقه اتصال‌شون با تکفیری‌ها که ببریم‌شون زیر ضربه. _نگران نباش. +اتفاقا نگرانم. باید زودتر فکری کنیم. سید نگاهی به من کرد و سرش را انداخت پایین. فهمید عصبانی‌ام، برای اینکه خوشحالم کند، گفت: _اون چهارتا حلقه رو هم، دیشب دستگیر کردیم. +الحمدلله. اینطوری بهتره. ولی من الان دغدغه‌ام برگردوندن اون دوتا رفیقمه. _برو استراحت. بعدا بیا راجع به مراد و حسن صحبت کنیم. با گام‌هایی که نه تند بود و نه کند، رفتم به سمت اتاقم. بهزاد همراهم آمد داخل اتاق و گفت: _جلساتتون و هماهنگ کنم؟ +نه باید برم. _کجا؟ نگاهی به او کردم و گفتم: +باید برم جایی کار دارم... تموم جلسه‌ها رو کنسل کن. _حاجی چیزی شده عصبی هستید؟ وسائلم را جمع کردم و داشتم میرفتم زدم روی سینه‌اش و گفتم: +خسته‌ام بهزاد. جلسه اگر در حد گزارش هست و مهم نیست خودت ببرش جلو. اگر مهمه بمونم. بهزاد گفت: _رییس کمیسیون امنیت ملی قرار بود با سید جلسه داشته باشه که مسئول دفتر سید تماس گرفت، گفت آسدحسین نظرشون اینه شما باهاش بشینی... +بزار یه وقت دیگه. فردا، پس فردا، اصلا نمیدونم... رفتم پارکینگ و سوار ماشین شخصی‌ام شدم و از اداره خارج شدم، به سمت منزل مادرم حرکت کردم. در طول مسیر به این فکر می‌کردم که این پیروزی نه یک ضربه کوتاه، که زخمی عمیق بر اعتماد صهیونیست‌ها به سایه‌هایش بود؛ زخم به شکلی بود که هر صدای قدمشان در تاریکی، یادشان می‌آورد سایه‌هایی هم هستند که به جای ترس، شکار می‌کنند. پشت چراغ قرمز بودم که در دفترچه کدگذاری شده عملیاتی‌ام، کنار تاریخ آن روز، فقط یک جمله ثبت کردم: «سایه برگشت، و با خودش ‌همه‌چیز را آورد.»
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_سی_و_هشتم با ایرج و میثم خداحافظی کردم و فورا از درب پشتی خانه امن،
تا شب منزل مادرم ماندم و استراحت کردم، تماس گرفتم با عاصف و گفتم با منزل شهدا هماهنگ کند. همان شب با سیدعاصف عبدالزهراء و حاج آقای صمدی از روحانیون محترم ستاد و مسئول دفتر سیدحسین، به منزل حسن رفتیم و چندنفر از بچه‌ها به منزل مراد رفتند. وقتی وارد خانه شدم، دیدم فرزند پنج ساله حسن دارد بازی می‌کند. بغلش کردم، او را به سینه‌ام چسباندم. خواهر و برادران حسن و پدر و مادرش و همسرش همه بودند... حاج آقا صمدی که در کنارم نشسته بود، به آرامی به من گفت شروع کن که من گفتم خودش شروع کند. او هم طبق معمول مجددا توپ را در زمین من انداخت. بسم‌الله الرحمن الرحیم گفتم و شروع کردم... هنوز اولین جمله را کامل نگفته بودم که مادر حسن انگار قلبش، پیش از شنیدن کلمات، همه ماجرا را فهمیده باشد گفت: «آقای سلیمانی، خبر شهادت حسنِ من و اومدی بهمون بدی؟» سرم را پایین انداختم... صدایم شکست، کلماتم لای گلو گیر کردند. لحظاتی سکوت کردم، بعد از اینکه بغضم را قورت دادم، گفتم: +حاج خانم، شهادت که خیلی خوبه ولی من با همکاران اومدیم اینجا تا بابت موضوع دیگه‌ای صحبت کنیم... همیشه سخت‌ترین لحظات برایم همین بود که خبر شهادت دوستانم را به خانواده‌شان بدهم. مادر، با همان اولین هق‌هق، ناله‌ای کشید که دیوارهای خانه‌شان هم لرزید. پدر حسن جوری بغضش ترکید و اشک‌هایش بر گونه‌هایش سرازیر شد که دلم نمی‌خواست به صورت نورانی و خسته‌اش نگاه کنم. خواهرش چنان ضجه‌ای زد که دل سنگ آب می‌شد. هی می‌گفت: «برادرم و کی زده و الان کجاست؟» همسرش مثل پرنده‌ای که تیر خورده باشد، با ناله‌ای بلند، خودش را به فرزندش رساند و او را بغل کرد. گفتم: +ان‌شاءالله تا دو روز دیگه پیکر حسن آقا و همرزم دیگه‌شون بر می‌گرده به خاک ایران. من از زمانی که از مأموریت برگشتم حالم بد بوده تا اینکه توی مسیر، دوستان بهم خبر دادن که ان‌شاءالله به یاری حق تعالی فردا صبح اَبدان مطهر شهدا رو همکاران ما در عراق تحویل می‌گیرن و پس فردا هم ان‌شاءالله در معراج الشهداء می‌تونید تشریف بیارید برای دیدار با عزیزتون. در خانه حسن غوغایی برپا شده بود... دلم به حال فرزندش می‌سوخت و می‌دانستم چه روزهای سختی را قرار است پشت سر بگذارد. چون خودم هم این مسیر را پشت سر گذاشته بودم و همسن محمدطاها بودم که پدرم به آغوش سیدالشهداء پر کشید... پایان.
به شرط حیات دوباره خواهم گفت. و دوباره خواهم نوشت... امیدوارم خدای تعالی کمکم کند برای نوشتن. یاعلی
سلام دارم وقت میگذارم برای یه موضوع جدید
بچه‌ها به پدر و مادرتون خیلی احترام کنید ضمنا پیام های شما از خیمه گاه ولایت به من میرسه. فعلا راه ارتباطی مثل همیشه همون هست پدران و مادران عزیز بچه‌ها تون و برای یاری امام زمان تربیت کنید سر سفره امام حسین بزرگشون کنید برای منم زیاد دعا کنید بخصوص زمانی که روضه و هیات مشرف میشید
تمام سرزمین‌ های اشغالی تحت رصد و اشراف جمهوری اسلامی قرار دارد.
دوستان خواهران برادران بنده نه اینستاگرام دارم نه توییتر نه سایت نه وبلاگ تنها صفحه بنده همین پلتفرم داخلی ایتا است و اخیرا بچه‌های خیمه در تلگرام هم برایم کانال راه اندازی کردند و زیر نظر من است تا کسانی که ایتا ندارند آنجا مطالبم دنبال شود. پس به صفحات دیگر که به نام بنده است توجه نکنید رضایت ندارم از آنها
منافقین هیچ راه فراری ندارند
عاکف سلیمانی
تا شب منزل مادرم ماندم و استراحت کردم، تماس گرفتم با عاصف و گفتم با منزل شهدا هماهنگ کند. همان شب با
باسلام اینجا نوشته شده پایان یعنی پایان فصل پنجم لطفا با دقت بخونید چون خیلی ها دارن به دوستان خیمه گاه ولایت پیام میدن که چرا ادامه منتشر نمیشه ... منتظر فصل بعدی باشید
مستند داستانی امنیتی عاکف سری پنجم.pdf
حجم: 3.4M
✍پی‌دی‌اف فصل پنجم مستند داستانی امنیتی عاکف سلیمانی در دل آشوب خاورمیانه، ایران نه با شعار که با اشراف اطلاعاتی می‌جنگد. شبکه‌ای نامرئی اما منسجم، از بیروت تا بغداد و از دمشق تا تهران، رد دشمن را دنبال می‌کند. ربایش یک افسر زن موساد در خاک امن یکی از دولت‌های وابسته، نشانه‌ای بود؛ نشانه از نفوذی چنان عمیق که حتی سرویس‌های غربی را به سکوت واداشت. هم‌زمان در قلب تهران، تیمی از عناصر داعش که مأمور اجرای عملیات انفجاری بودند، پیش از آن‌که ماشه را بفشارند، زیر ضربه قرار گرفتند. همه چیز آرام به نظر می‌رسد، اما در پس این آرامش، نبردی خاموش جریان دارد؛ نبردِ اشراف اطلاعاتی ایران، با امواج بی‌ثباتی منطقه. کانال عاکف سلیمانی https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 ✔️@akef_soleimany
حفاظت گفتار داشته باشید. هرجایی دهان را باز نکنید هرچه دوست دارید نگویید
ویارِ آماده‌باش جنگ شهری کردم...