عاکف سلیمانی
قسمت بیست و ششم نازنین هم عصبانی شد و گفت: «آخه بیشعور بیشخصیت، دو ساله با هم آشنا شدیم، یک سال و
بسمالله الرحمن الرحیم
قسمت بیست و هفتم
لحظه دیدار فرا رسید و همان شب کاوه آماده رفتن شد. موقع رفتن، نازنین فورا آمد جلوی در ایستاد و جلوی رفتن کاوه را گرفت. کاوه اخم کرد. نازنین گفت: «منم میام...»
کاوه گفت: «معنی این رفتارهای تو رو نمیفهمم... لطفا برو کنار نازنین.»
نازنین گفت: «وقتی میگم منم میام، یعنی باید منم بیام.»
کاوه گفت: «نه، نمیشه. مگه نمیگی بهت گفته که من باید تنها برم پیشش. پس برای همین نیای بهتره.»
نازنین جلوتر آمد و به کاوه گفت: «من بدون تو اینجا نمیمونم...»
کاوه گفت: «این اولین باره که ازت خواهش نمیکنم و برخلاف دفعات گذشته بهت دستور میدم که ازم اطاعت کنی. مطمئن باش سازمان از این دیدار مطلع هست. پدر من هم قطعا تحت رصد هست؛ پس اجاره بده تنها برم. اگر هنوز به دستور سازمان پایبندی، پس حرفی که پدرم بعنوان فرمانده بهت زده رو گوش کن.»
نازنین گفت: «من خیلی دوستت دارم کاوه؛ نمیخوام تنها بری. بزار این دیدار به یادگار بمونه و موضوع ازدواج من و تو هم مطرح بشه.»
کاوه گفت: «عقلت کم شده نازنین؟ من هنوز نمیدونم اون واکنشش نسب به دیدن من چیه.»
نازنین ناراحت شد. کاوه چیزی نگفت... وقتی نازنین متوجه اصرار کاوه برای عدم حضورش شد، رفت کنار. کاوه از خانه بیرون زد. قرار در حاشیه شهر بود. ساختمانی قدیمی و بینام.
هوای سرد و خاکستری پاریس روی شانههای کاوه سنگینی میکرد. از لحظهای که از ماشین پیاده شد تا رسیدن به درِ دوم، ده جفت چشم او را آنالیز میکرد. هر قدم که برمیداشت، یک چیزی درون مغزش مثل پُتک میکوبید و به او یادآوری میکرد که زمان دارد تمام میشود. وقتی نزدیک ورودی اصلی شد، محافظ اول کاوه را بازرسی کرد. سپس به او گفت: «بیا جلوتر.»
محافظ دوم به محافظ دیگری که کنارش ایستاده بود فقط گفت: «دستگاه و بیارید.»
کاوه دستانش را بالا آورد. سومین محافظ پشتش گفت: «پاکه.»
کاوه جلوتر رفت. یکی از محافظان در را باز کرد. وارد راهرویی تنگ و تاریک شد که فقط چند لامپ کمنور، فقفقکنان از سقف آویزان بودند و نور زرد و لرزانی روی دیوارها میریختند.
در انتهای راهرو که منتهی به یک لابی میشد، مردی نشسته بود و منتظر؛ همان که تمام این سفرها برای دیدنش بود. مردی با چهرهای خشک، سیبیلهای چخماقی و سفید و موهایی که پُر پشت بود و چشمانی که انگار از پیر شدن امتناع کرده بودند. وقتی کاوه نزدیک شد، هیچ نشانهای از غرور پدرانه در آن نگاه نبود.
کاوه سکوت کرد و ایستاد. پیرد مرد 65 ساله سرش را کمی بالا آورد و نگاهی به کاوه انداخت. خیلی سرد گفت: «میشنوم...»
کاوه پس از مکثی نسبتا کوتاه، با صدایی بغض آلود گفت: «چرا هیچوقت دنبال من نگشتی؟ من...من... خودم رو از جهنم بیرون کشیدم تا فقط یه بار ببینمت... میدونی چقدر زمان برد تا پیدات کنم؟»
پیر مرد بیتکان گفت: «من سالهاست دارم با رژیم ایران میجنگم. این مبارزه زمان برای احساس نمیگذاره. زودتر حرفت و بزن، کلی کار دارم.»
کاوه به او خیره شد، لبخند تلخی زد، گفت: «تو چه پدری هستی که از دیدن پسرت خوشحال نشدی؟ هیچ پدری، همزمان هم با رژیم ملاها، هم با احساس پسرش نمیجنگه...»
پیرمرد گفت: «بهت گفتم که... حرفات و بزن زودتر برو.»
کاوه گفت: «آزمایش دیانای، برات کافی نبود که من پسرت هستم؟ من باید بجنگم که فقط دیده بشم؟ اون سازمان لعنتی چی برات گذاشت؟ حتی علاقه پدری تو رو ازت گرفت... به تو گفتن پسرت مرده، در صورتی که...»
پیرمرد نگاهش را برگرداند، بدون بغض، فقط با سنگینی سالها فرماندهی گفت: «بچههای زیادی برای مبارزه به دنیا میان. همهشان دنبال پدرن، اما پدر فقط دنبال پیروزی هست.»
کاوه سرش را پایین انداخت، گفت: «تو هیچوقت پدر نبودی... فقط فرماندهای.»
پیر مرد گفت: «اگر من نبودم، تو هم همین حالا زنده نبودی. اولویت من فقط و فقط سازمان هست.»
کاوه گفت: «تو باعث شدی مادرم هم...»
پیرمرد گفت: «ببند دهنت و ...»
به تمام مکالمات داشتم گوش میدادم. در همین حین، رفتم روی خط قاسم و جعفر و هادی... «تیم اول، آمادهاید؟»
هادی و جعفر و قاسم هرکدام جداگانه تایید کردند.
گفتم: «تیمِ یک؛ با توکل به خدا و توسل به حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها، عملیات را آغاز کنید. تمرکز روی کورسازی دید دشمن هست. ارتباط امن، اجرای سریع.»
تیمِ اول بهصورت نامحسوس وارد محوطه شد. عناصر مستقر در محوطه، پیش از هر واکنشی توسط تیم یک، سلب حیات شدند. محیط پاکسازی اولیه شد و مسیر برای ادامهی عملیات امن اعلام گردید.
تمام صحنهها را از طریق دوربینهای نصبشده روی لباس هر دو تیم، بهصورت آنلاین رصد میکردم. تیم دوم در کمتر از ده ثانیه وارد عمل شد و حلقهی پیرامونی ساختمان را کامل بست.
جعفر آمد روی خطم؛ گفت: «حاجی تا قبل از ساختمون ایزوله هست. از دیوار بیاید داخل...»
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم قسمت بیست و هفتم لحظه دیدار فرا رسید و همان شب کاوه آماده رفتن شد. موقع رفت
قسمت بیست و هشتم
من و عاصف از ماشین پیاده شدیم. اسلحهام را مسلح کردم، به دیوار تکیه دادم، زانوهایم را پُل کردم، عاصف به صورت برقآسا از روی پاهایم بالا رفت، سپس دستم را گرفت و من را کشید بالا. در کسری از ثانیه پریدیم داخل و پشت یکی از درختها نشستیم. محیط را آنالیز کردم، همزمان عاصف سلاحش را آماده کرد؛ ضامن، چک نهایی، نگاه کوتاه. بدون حرف، نیمخیز به حرکت افتادیم تا اینکه به تیم اول رسیدیم. آنسوی خانه، تیم دوم مستقر بود؛ حالا دیگر حلقهی محاصره تنگتر و کاملتر شده بود و دشمن را در یک حصار قفل کرده بودیم...
صدای کاوه را میشنیدم که مشغول بحث با پیر مرد بود. رفتم روی خط محسن که سرتیمِِ گروه دوم بود: «تیم دوم، لطفا آماده باشید. به محض ورود، چهار محافظی که داخل خونه هستند رو زمینگیر کنید.»
محسن گفت: «دریافت شد. تمام...»
با تیم اول رفتیم کنار پنجرهی پشت... جایی که اگر بلند میشدیم محافظان ما را میدیدند و پشت پیرمرد به سمت پنجره بود...
حالا دیگر آنقدر نزدیک بودیم که هر اتفاقی ممکن بود. رفتم روی خط: «تیم دوم؛ بسمالله. وارد بشید. یا علی.»
تیم دوم وارد شد و همزمان جعفر «سرتیم گروه اول» شیشه را شکست و با تیم خودش از پنجره وارد شدند. همین که پیر مرد صدای شکستن شیشه را شنید، وحشت زده سر خود را برگرداند.
کاوه بیمعطلی خودش را به او رساند، با پنجههای درشت خود چنگ زد و محکم گردن پیرمرد را گرفت، او را کشید به سمت خودش؛ بلافاصله من هم یک اسلحه از پشت کمرم کشیدم بیرون و از پنجرهای که شیشهای شکسته بود، به سمت کاوه پرتاب کردم.
تیم اول و دوم، محافظان را قبل از اینکه به خط آتش برسند زمینگیر و اسلحه را از آنان دور کردند. من و عاصف از پلههای پشت به سمت طبقه بالا رفتیم و از طبقه بالا به سمت همکف...
عاصف فورا گالن بنزین را گرفت و رفت سراغ تک تک محافظان. دور تا دور آنان را بنزین ریخت. سپس آمد سمت پیرمرد و کاوه، باقی مانده بنزین را دور آنان ریخت...
جعفر و محسن دستان تک تک محافظان پیرمرد را که از اعضای سازمان رجوی بودند، با دستبند بستند. رفتم سراغ پیرمرد، کرواتش را دور دستم پیچیدم و او را از زیر دستان کاوه کشیدم به سمت خودم، با پشت اسلحه کوبیدم به صورتش؛ سپس او را هُل دادم روی صندلی.
خسخسش در آمد. نگاهی به او کردم گفتم: « بارها و بارها بهتون هشدار دادیم که هرجای این عالم باشید، پیداتون میکنیم.»
پیرمرد وحشتزده نگاهمان میکرد. هنوز باورش نمیشد چطور گرفتار شده. گفتم: «بهتون گفتیم ما همه جا هستیم و هیچکجا نیستیم...»
رفتم سمتش، گوشهی کتش را محکم گرفتم، او را بلند کردم، تعادلش را به زور حفظ کرد و ایستاد مقابلم. گفتم: «خوب توی چشمهای من نگاه کن... یادتون نرفته که از 57 که انقلاب شد، چقدر زن و بچه رو ترور کردید؟»
فقط نگاهم میکرد؛ همانطور که گوشه کتش را گرفته بودم، چندبار او را به جلو هُل دادم و مجددا او را کشیدم سمت خودم، گفتم: «یادت نرفته که به رجوی حرومی گفته بودی باید با جمهوری اسلامی به صورت مسلحانه بجنگیم؟ یادته؟»
رمقی برای جواب دادن نداشت. گفتم: «یادت نرفته که به زن و مرد ایرانی رحم نمیکردید؟ حتی به نوزاد و دختر بچههای زیر پنج سال، تا اون پیرمرد و پیر زن هفتاد هشتاد ساله...»
لبخند تمسخر آمیزی زد، گفتم: «وقتشه که تقاص پس بدی.»
پیرمرد نگاهی به کاوه کرد، نفس نفس زنان گفت: «دی ان ای...»
بیحال شد و نتوانست ادامه بدهد... گوشه کتش را ول کردم، کاوه آمد سمتش، زیر چانه پیر مرد را گرفت و محکم فشارش داد... گفتم: «اون دکتری که DNA و تایید کرد که کاوه پسرته، آدم تشکیلات امنیتی جمهوری اسلامی بود... حالا کاوه رو خوب نگاه کن...»
خس خس پیرمرد بیشتر شد... از گوشه لب و بینیاش خون میریخت، گفتم: «ببین پیرمرد تروریست؛ امروز روزیه که انتقام چنددهه رو از تو میگیریم. نوبت بقیهتون هم میرسه... فقط میخوام چندتا از جنایتهایی که تو فرماندهاش بودی رو با هم مرور کنیم...»
پیرمرد بیحال شد، کاوه او را به زور سرپا نگه داشت. گفتم: «آتیش زدن پاسدارهای جوان در تهران. تیرخلاص زدن به مردم بیگناه که فقط گناهشون این بود بعد از نماز از مسجد اومده بودن بیرون... زنده زنده دفن کردن سه زن که همسر پاسدار بودند. به شهادت رسوندن چندنیروی وزارت اطلاعات... و در انتها، ترور پدر کاوه دم منزل.»
نگاهی به کاوه کردم، کاوه بغضش را خورد، پیرمرد را هُل داد به سمت صندلی، کفت: «هیچ وقت یادم نمیره. بچه بودم، ده سالهم بود و داشتم توی کوچه بازی میکردم. بعدها شنیدم که پدرم انقدر مهم بود که خودت ترورش و به عهده گرفتی تا اون جنایت به نام خودت ثبت کنی! هیچ وقت چهرهات از ذهنم پاک نشد. اون لحظهای که اسلحه رو توی کوچه کشیدی و مسلح کردی، از پشت سر با موتور اومدید و به سر پدرم شلیک کردی، بعدش اومدی بالای سرش، چندتا شلیک به صورتش کردی تا هیچ نفسی ازش باقی نمونه...»
قسمت بیست و نهم
کاوه بغضش را فرو برد، با خشم زیاد گفت: «با خودم عهد بستم حتی اگر یک روز از عمرم باقی مونده باشه، انتقام پدر شهیدم و ازت بگیرم...»
به کاوه گفتم: «وقت نداریم، تمومش کن لطفا...»
کاوه اسلحه را بالا آورد و بهسوی صورت پیرمرد نشانه رفت. پیرمرد با وحشت به او خیره شد. کاوه گفت: «امروز انتقام تموم کسانی که به دست تو شهید شدن، بخصوص انتقانم پدرم و، انتقام یتیم شدنم، انتقام تموم شبهایی که با ترس و وحشت از بیپدری خوابیدم و انتقام تموم کسانی که به دست سازمان کثافت رجوی شهید شدن و، ازت میگیرم.»
کاوه بسمالله الرحمن الرحیم گفت، سپس به پیرمرد گفت: «آشغال تروریست، به جهنم سلام کن...»
کاوه پیر مرد را پرت کرد سمت محافظانش، در نهایت با شلیک چندگلوله به صورت پیرمرد جنایتکار که از تئوریسینهای اقدام مسلحانه علیه جمهوری اسلامی و مسئول ستاد داخلهی منافقین در تهران بود را از او گرفت.
عاصف گفت: «خروج از در دوم!»
پیرمرد روی زمین افتاده بود، چشمش هنوز باز بود و انگار باز هم فرمانی نصفه در ذهنش داشت که نگفته بود. کاوه برگشت، دو قدم به سمتش رفت. گفت: «مبارزه، هنوز تموم نشده. با بقیهتون کار داریم هنوز...»
جعفر فندک را از جیبش بیرون آورد، شعله را زد و به داخل خانه انداخت. لحظهای بعد، آتش با صدایی خفه شروع به گسترش کرد؛ نور سرخ شعلهها روی دیوارها رقصید و فضای داخل بهسرعت در گرمای سوزان فرو رفت. محافظان مشغول تقلا بودند. تیم فوری از خانه خارج شد و هرکداممان به شکلی جداگانه از محیط دور شدیم.
من و کاوه با هم رفتیم بقیه بچهها هم به دو مقر امنی که از قبل تدارک دیده شده بود رفتند.
در مسیر به کاوه گفتم: «وقت نداریم. پیام رمز دار بفرست برای نازنین؛ بدون جلب توجه و بدون گذاشتن ردی، بیارش سر قرار.»
کاوه پیام رمزدار را ارسال کرد؛ پیام شامل جزئیات یک ملاقات ظاهری در پاریس، به دور از مناطق شلوغ بود. متن پیام (رمزدار): «مسیر امن برقرار است. مقصد: نقطه ۴۸. زمان: 6 صبح.»
حوالی ساعت 5:30 دقیقه صبح بود که به موازات خروج نازنین از خانه، جعفر و محسن و دیگر افراد تیم امنیتی ایران، عملیات پاکسازی خانه را آغاز کردند. آنها تحت حفاظت کامل وارد محل شدند تا هیچ ردی از فعالیت کاوه باقی نماند. تمام مدارک، دادهها و اشیاء مرتبط، یا انتقال داده شد، یا نابود شد.
حوالی ۶ صبح بود که نازنین به نقطه ملاقات رسید و با کاوه در محل ملاقات تعیینشده، دور از خانه اصلی برای دیدار حاضر شد. کاوه طبق برنامه رمزدار، نازنین را به نقطهای که «نقطه ۴۸» نامگذاری شده بود، کشاند؛ جایی دور از مسیرهای عمومی، بیدوربین، بیرهگذر. نازنین، کاپشن تیره به تن داشت و روسری قرمز به سر کرده بود. از دور نگاهشان میکردم. کم کم خودم را به او و کاوه رساندم. وقتی نازنین من را دید، اولش بی اهمیت بود، اما وقتی قدم جلو گذاشتم و با صدای آرام اما سنگین گفتم: «فکرش و میکردی برسی پاریس؟» مات و مبهوت ماند. وقتی صدای من برایش آشنا آمد، به من خیره شد...
گفت: «تو...»
سپس به کاوه خیره شد، گفت: «یعنی چی...»
گفتم: «من و کاوه، تقاص خون مردم ایران و حتی داخل همین پاریسی که سالها به شما پناه داده و شما با حمایت واشنگتن و تلآویو و هدایت سازمان، وارد خاک ایران شدید تا مردم و ترور کنید، میگیریم. من همونی هستم که توی تهران ازت بازجوی کرده...»
نازنین دستش را بالا آورد تا به صورت کاوه سیلی بزند که کاوه دستش را بالا آورد و با دفاع از خود، دست او را پس زد. به نازنین گفتم: «یا میای با هم میریم ایران و تقاصت رو اونجا پس میدی، یا اینجا حساب رو صاف میکنیم.»
چهرهاش مثل گچ سپید شده بود و بدجوری ترسیده بود. لبهایش میلرزید. با اضطراب نیمنگاهی به کاوه انداخت و با صدای پر از خشم گفت: «تو، نیروی امنیتی ایران هستی؟ ای بیشرف...»
نازنین چند قدم به عقب رفت. چشمهایش روی کاوه قفل شد، صدایش میلرزید. گفت: «باید همون موقع که نگذاشتی لمست کنم، همون وقتی که عقب کشیدی و نگذاشتی همآغوشی کنیم بهت شک میکردم و میکشتمت. باید همون موقع میفهمیدم مأموری...»
کاوه بدون تغییر حالت، با صدایی پایین و کنترلشده جواب میدهد: «تو باید همون وقتی که فهمیدی چرا همیشه خوابی، یا اینکه چرا حافظهات میپره، به این موضوع شک میکردی که چیزخورت کردم...»
نازنین خشمگین شد. ناگهان چرخید تا فرار کند. کاوه دستش را برد سمت کمرش تا اسلحه را از زیر کاپشنش بیرون بیاورد که دستش را گرفتم و اجازه ندادم. گفتم: «فقط بریم دنبالش. خودکشی میکنه این سیانور زاده...»
ما دویدیم و او دوید... شاید حدود یک دقیقه دویدیم. نازنین لحظهای مکث کرد، تعادلش بههم خورد و روی زمین افتاد. رفتم بالای سرش، برش گرداندم، دیدم از دهانش خون آمده. معلوم بود همان لحظهای که فرار کرد، سیانور را قورت داده و خودش کارش را تمام کرد.
کاوه بیهیچ واکنشی به اطراف و عقب نگاه کرد؛ سپس در سکوت، هر دو از مسیر فرعی از هم جدا شدیم.
بلافاصله هرکدام به خانهای جداگانه رفتیم و عصر همان روز با کدهایی از قبل طراحی شده، تمام نیروها کد آماده باش خروج را دریافت کردند. نیروهای تامین هرکدام بلیط و پاسپورت را آماده کردند تا در پروازهای جداگانه به کشورهای عربی و اروپایی برویم و از آنجا ظرف 48 ساعت به ایران بازگردیم.
مستند امنیتی سری ششم نسخه معمولی-encrypt.pdf
حجم:
19.9M
پیدیاف فصل ششم مستند داستانی امنیتی عاکف سلیمانی، وارد تاریکترین لایهی جنگ امنیتی میشود؛
جایی که منافقین دیگر یک گروهکِ فراری نیستند، بلکه یک ابزار عملیاتیِ نیابتی در خدمت اتاقهای فکر دشمناند.
این مستند داستانی نشان میدهد چگونه یک شبکهی سوخته، با بازطراحی اطلاعاتی، دوباره فعال میشود؛
از رمزهای قدیمی تا مأموریتهای جدید، از شعار تا عملیات.
باید پرده برداشت از مسیر نفوذ، خط ارتباط، و لحظهای که تهدید قبل از اجرا متوقف میشود.
اینجا روایتِ احساس نیست؛ خوانش امنیتیِ دشمن است، با جزئیاتی که معمولاً گفته نمیشود.
این حرفها، یک هشدار است؛ منافقین تمام نشدهاند؛ فقط شکل تهدیدشان عوض شده است.
هرگونه کپی برداری ممنوع
کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
@akef_soleimany
👇👇👇👇👇👇👇👇
کانال عاکف سلیمانی در تلگرام
https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk
تصویری از انتقال جاسوس لهستانی با چشمان بسته
#عاکف_سلیمانی
#مطالب_امنیتی
#اخبار_امنیتی
کانال عاکف سلیمانی 👇
📲 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7