وقتی احساسش میکنم یهو دوباره مثل پتک کوبیده میشه توی صورتم.
بهم یادآوری میکنه که هر چقدرم دربارش لبخند بزنم و با بیخیالی از کنارش رد بشم، بازم، در نهایت، یه جایی، شاید وقتی آروم دراز کشیدم دستشو دور گردنم حلقه میکنه و نمیزاره نفس بکشم.
تقریبا همه رو قانع کردم که [چیزی نیست] ولی فقط نرگس میدونه که چقدر چیزیه، چقدر اهمیت داره و چقدر تمام وجودشو احاطه کرده.
نمیدونم، شاید باید بعضی وقتا لباس نرگس قوی رو از تنم در بیارم و بابتش مفصل غصه بخورم که دیگه نتونه منو یهو گیر بندازه.
داستان اینه که من بلد نیستم کنار بیام، نمیدونم، شاید اگر یکی دیگه جای من بود خیلی زودتر کنار میومد و حلش میکرد.
پس چرا من نمیتونم؟ چرا هر چند وقت یبار برمیگردم سر خونه ی اول؟
میدونی چیه؟
هر بار بهم میگن نرگس تو خیلی قوی ای و من با شنیدن این جمله دلم میخواد زار زار گریه کنم (تقریبا هر بار گریه میکنم راستش) و بگم نه عزیزم، من فقط مجبورم، کاش مجبور نبودم قوی باشم، کاش میتونستم به یکی تکیه کنم ولی نمیتونم کسی رو بکشم توی گودال دردم.
اخترپنجم؛
داستان اینه که من بلد نیستم کنار بیام، نمیدونم، شاید اگر یکی دیگه جای من بود خیلی زودتر کنار میومد و
بهم میگفت هر چقدر زودتر بپذیری و کنار بیای، ادامه ی مسیرت راحت تر میشه، بعضی حقیقت ها اجتناب ناپذیره، حتی اگر درد داشته باشه.
پس چرا هنوز کنار نیومدم؟
خب فکر کنم بسه، میرم بخوابم.
شمام سعی کنید به برون ریزی های نرگس ۶ صبحی اهمیت ندید.
اخترپنجم؛
+ چجوری توی جنگ زندگی کنم؟
برداشتت از مفهوم زندگی چیه؟ زندگی کردن رو چی میبینی اصلا؟ اول تو تعریف رو بگو، منم میگم
+ به اینکه حتی تو این اوضاع و شرایط هم یه زنگ نزد یه پیام نداد حالمو بپرسه . دلم گرفت راستش . دلم میخواست اونم نگرانم بشه حال منم براش مهم باشه شاید هم دوسم داشته باشه