eitaa logo
اَختر‌پنجم؛
412 دنبال‌کننده
260 عکس
43 ویدیو
2 فایل
ستاره هایم درحال سقوط کردنند و من، نمیتوانم نجاتشان دهم. . "من بتمن نیستم که از پس همه چیز بر بیام🎀 " . https://daigo.ir/secret/278221853
مشاهده در ایتا
دانلود
May 11
۱۳ فروردین ۱۴۰۳
۱۳ فروردین ۱۴۰۳
درسته کانال جدید و نو نوار شده ولی من هنوز همونقدر بی محتوام. خیلی جدی نگیرید.
۱۳ فروردین ۱۴۰۳
همیشه برام خوندن نامه های عشاق به همدیگه جالب بود. انگار لایه و عمق های جدیدی از عشق و محبت رو بینشون میبینی و اکثرا یکیشون عاشق تره. احتمالا اگر روزی بخوام با معشوقم نامه نگاری کنم من اونی باشم که عاشق تر دیده میشه. شاید چون احساسات هیچوقت نتونستن فقط درونم دفن بشن و همیشه یه راهی برای بروز پیدا کردن.
۱۳ فروردین ۱۴۰۳
۱۳ فروردین ۱۴۰۳
فال قهوه؟ نه ممنون، من فال تخم شربتی میگیرم.
۱۴ فروردین ۱۴۰۳
چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد دیوانه من میبینمش.
۱۴ فروردین ۱۴۰۳
تو خدای همه ی بی کسانی.
۱۵ فروردین ۱۴۰۳
شاید من هیچوقت آدم نوشتن نبودم. وقتی از دور بهت نگاه میکنم و تک تک کلمات داخل نوشته هات رو لمس میکنم، احساس میکنم احتمالا من هیچوقت برای نوشتن ساخته نشدم. من ساخته شدم تا تورو بشنوم و ببینم و ببوسم و در آغوش بکشم. تو بنویسی و من بخونم. تو به جای استفاده از جسم، با کلماتت میبوسی و میرقصی و در آغوش میکشی و میخندی. لطفا بیشتر بنویس و بزار کلماتت من رو در آغوش بگیره.
۱۷ فروردین ۱۴۰۳
شب بود، تاریکی دور جسمم و قلبم میپیچید، داشت تمام وجودم رو درون خودش حل میکرد. تو از دور اومدی. راه رفتنت بیشتر شبیه رقصیدن بود، پر از ناز و عشوه. توی مسیر میرقصیدی و خرامان به سمتم میومدی. انقدر زیبا راه میرفتی که دیگه فقط من نبودم که محوت شدم، تاریکی هم مبهوتت بود. اومدی جلو و خواستم در آغوش بگیرمت. دستای خالیمو دیدی، چشمهای پر از غمم و وجود تهی من رو دیدی. مطمئنم که همرو دیدی، ولی بعدش بجای اینکه یک قدم فاصله ی بینمون رو پر کنی، محو شدی. تقصیر کی بود؟ تقصیر وجود تهی من؟ یا تقصیر قلبی بود که فکر میکرد اگر تو برسی بهش عاشقش میشی؟
۱۹ فروردین ۱۴۰۳
هدایت شده از It's not okay but okay
4_5780679913426129426.mp3
4.6M
۱۹ فروردین ۱۴۰۳
توی درک بعضی مفاهیم دچار مشکل شدم. دقیقا زمانی که داشتم توی تاریکی غرق میشدم پیش تراپیست نرفتم و نمیدونم که اون احساس غم عمیق و تمایلم به پایان دادن همه چیز به معنی افسردگی بود یا نه. ولی میدونم که الان ازش گذشتم، حداقل اونقدری که بپذیرم شاید خیلی چیزهای تاریکی توی وجودم باشه ولی احتمالا هنوز میخوام که زندگی کنم. بعد از اون دوره ی سیاه، امروز دقیقا ساعت ۹:۲۲ شب وقتی داشتم میومدم سمت خونه، سکویی رو دیدم که اکثرا روش بند کفشم رو میبندم و توجهم به خونی که ریخته بود جلب شد. کنارش هم یه تیکه شیشه بود. لزوما سناریوی خودکشی ای که توی ذهنم اومد درست نیست ولی من رو پرت کرد دقیقا به همون دوره ی تاریک و تهی. اگر اون روز کم میاوردم شاید امروز این قطره های خون برای من بود، دقیقا متعلق به ''من''.
۱۹ فروردین ۱۴۰۳