شاید من هیچوقت آدم نوشتن نبودم.
وقتی از دور بهت نگاه میکنم و تک تک کلمات داخل نوشته هات رو لمس میکنم، احساس میکنم احتمالا من هیچوقت برای نوشتن ساخته نشدم.
من ساخته شدم تا تورو بشنوم و ببینم و ببوسم و در آغوش بکشم.
تو بنویسی و من بخونم.
تو به جای استفاده از جسم، با کلماتت میبوسی و میرقصی و در آغوش میکشی و میخندی.
لطفا بیشتر بنویس و بزار کلماتت من رو در آغوش بگیره.
شب بود، تاریکی دور جسمم و قلبم میپیچید، داشت تمام وجودم رو درون خودش حل میکرد.
تو از دور اومدی. راه رفتنت بیشتر شبیه رقصیدن بود، پر از ناز و عشوه.
توی مسیر میرقصیدی و خرامان به سمتم میومدی. انقدر زیبا راه میرفتی که دیگه فقط من نبودم که محوت شدم، تاریکی هم مبهوتت بود.
اومدی جلو و خواستم در آغوش بگیرمت. دستای خالیمو دیدی، چشمهای پر از غمم و وجود تهی من رو دیدی. مطمئنم که همرو دیدی، ولی بعدش بجای اینکه یک قدم فاصله ی بینمون رو پر کنی، محو شدی.
تقصیر کی بود؟ تقصیر وجود تهی من؟ یا تقصیر قلبی بود که فکر میکرد اگر تو برسی بهش عاشقش میشی؟
توی درک بعضی مفاهیم دچار مشکل شدم.
دقیقا زمانی که داشتم توی تاریکی غرق میشدم پیش تراپیست نرفتم و نمیدونم که اون احساس غم عمیق و تمایلم به پایان دادن همه چیز به معنی افسردگی بود یا نه.
ولی میدونم که الان ازش گذشتم، حداقل اونقدری که بپذیرم شاید خیلی چیزهای تاریکی توی وجودم باشه ولی احتمالا هنوز میخوام که زندگی کنم.
بعد از اون دوره ی سیاه، امروز دقیقا ساعت ۹:۲۲ شب وقتی داشتم میومدم سمت خونه، سکویی رو دیدم که اکثرا روش بند کفشم رو میبندم و توجهم به خونی که ریخته بود جلب شد. کنارش هم یه تیکه شیشه بود.
لزوما سناریوی خودکشی ای که توی ذهنم اومد درست نیست ولی من رو پرت کرد دقیقا به همون دوره ی تاریک و تهی.
اگر اون روز کم میاوردم شاید امروز این قطره های خون برای من بود، دقیقا متعلق به ''من''.
لطفا وقتی تنها نشستم بیا و یه مکالمه ی عمیق رو باهام شروع کن. اینجوری من شیفته ی حضورت میشم.
اَخترپنجم؛
لطفا وقتی تنها نشستم بیا و یه مکالمه ی عمیق رو باهام شروع کن. اینجوری من شیفته ی حضورت میشم.
مثلا ازم بپرس این روزام رو چطور میبینم؟
یا نظرم درباره ی نیمه ی تاریک وجود آدما چیه؟
یا بنظرم احساسات آدمها چطور شکل میگیره.
از صحبت ها و سوالای معمولی خسته شدم.
May 11
اَخترپنجم؛
لطفا وقتی تنها نشستم بیا و یه مکالمه ی عمیق رو باهام شروع کن. اینجوری من شیفته ی حضورت میشم.
اون چه چیزیه که وقتی از ینفر میبینش باعث میشه بگی این آدم دقیقا همونیه که میخوام؟
https://daigo.ir/secret/278221853
هدایت شده از صندوقچه.
مثل نهنگ ها هر کسی یه فرکانسی داره اگر فرد هم فرکانسش اونو ببینه براحتی میتونه باهاش ارتباط بگیره حس میکنم اگر به خط قرمز های من پایبندی داشته باشه و از لحاظ فکری مشابه یا بهتر از من باشه میتونم بهش بگم آره خوشبختم تو باعث میشی که قلبم گرم شه