توی تهران، یه جایی رو بار اول زد، رفت و دفعه ی بعدی دوباره اومد بزنه. گویا موشکش قبل از اصابت منفجر شد توی هوا و یه تیکه از ترکشش کمونه کرد سمت تجمعی که مردم جلوی مسجد داشتن و دقیقا خورد توی سر یک خانم و ایشون افتاد. وقتی من دیدمشون غرق خون بودن، بچه ها رفتن کمک و... تا آمبولانس اومد و رفتن بیمارستان. امروز صبح هم شهید شدن :)))))
صدای همسرش که شهید رو بغل گرفته بود و اسمشو صدا میزد و میگفت تروخدا نخواب از ذهنم نمیره بیرون.
زجه های دختر تازه عروسش، گریه و بُهت پسر کوچیکش. کی باورش میشه واقعا؟
حتی با مامان هم نمیتونم حرف بزنم، چون با هر کلمه ای که از دهنم بیاد بیرون فقط نگران میشه.
این چند وقته هر کسی رو بغل کردم واسه این بوده که از شوک خبر بد بیاد بیرون. ماهیت آغوش هم برام عوض شده.
واقعا باید رو به اینهمه ادمی که اینجا عضو شدن بگم که راستش من خیلی بی محتوا ام، با تکیه بر یه پیام یا یه روز اینجا عضو نشید چون من واقعا متفاوت ترم و تجربه ثابت کرده که بعدا وقتی فعالیت های روزمره و عادی من رو میبینن نسبت بهش گارد میگیرن و بعدا من محکوم میشم🙁
خلاصه که هر جایی عضو میشید چهارتا پیام بالاتر و پایین ترش رو هم بخونید.