eitaa logo
اکور پکور🎀
41 دنبال‌کننده
404 عکس
87 ویدیو
2 فایل
پرِ چرت و پرت، یه همیشه گشنه ی عجیب غریب https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1jpe8yx&btn=اکور.پکور ناشناس، پذیرای چرت و پرت های شما هم هستم، اگه تو چنل احساس خطر کردید جیغ بکشید، فایده نداره ولی حالا خواستيد تست کنید، صدا میپیچه
مشاهده در ایتا
دانلود
قلبم داره از سینه ام میاد بیرون و هربار انگار خراش جدیدی روش میندازن با به یاد آوردن خبر شهادتش هربار داغم تازه میشه اونوقت این وسط باید با این روانی ها هم سر کنم
من تفیدم تو هموطنی که تو هستی
هموطن من اون روسیه ای امریکایی هندی پاکستانی عراقی لبنانی یمنی و... ان که سوگواری می‌کنند
اصلا تقصیر شماست. همه‌اش تقصیر شماست. شما که به یک لبخند اینطور آدم را گرفتار خودتان می‌کردید. شما که وقتی همه دنیا ما را تهدید می‌کرد، آنطور سینه سپر می‌کردید و انگشت بلند می‌کردید که اگر به مردم من نگاه چپ کنید، سرزمین‌تان را با خاک یکسان می‌کنیم. تقصیر شماست که وقتی ما برای حفظ عزت و اقتدار خودمان به خیابان می‌آمدیم، با هشتاد و شش سال سن، به احترام ما می‌ایستادید و پیام تشکر می‌دادید. شما که سال‌ها بود عبا و قبای تازه بر تن‌تان ندیدیم. شما که حواستان به همه بود. اصلا چرا وقتی آن دختر شهید عمامه را نشان داد و گفت «کلاهتو مامانت خریده؟ میدیش به من؟» به او قول یک کلاه صورتی دخترانه دادید و گفتید این پسرانه است؛ و چند روز بعد با آن همه مشغله، یادتان بود که کلاه را به در خانه‌شان بفرستید؟ میخواستید ما را اینطور دلبسته خودتان کنید؟ چرا ماه‌رمضان آن‌سال آدم فرستادید در خانه همسایه‌های بیت که بگویید فلانی گفته امشب افطار مهمان من‌اید و آن زن‌ومردهای متعجب با تیپ‌های مختلف آمدند و با نان و سبزی پذیرایی کردید و گفتید ببخشید رفت و آمدهای ما زیاد است، شما هم اذیت می‌شوید. اصلا چرا این را رسانه‌ای نکردید؟ترسیدید تیتر بزنیم دیدار رهبر انقلاب با بچه‌محل‌هایش؟ ولی‌امر مسلمین جهان چرا باید شب کریسمس ناگهان زنگ خانه مسیحیان را بزند و بگوید مهمان نمی‌خواهید؟ چرا باید زنگ بزند حال اکبر عبدی را در بیمارستان بپرسد؛ چرا باید دستخط هوشنگ ابتهاج را بشناسد؟ چرا در دیدار رمضانی شاعران، در بیت رهبری برایشان اتاق سیگار تدارک ببینید؟ تقصیر شماست که ما اینطور دلبسته و دیوانه شما شدیم. تقصیر شماست که حالا ما اینطور زمین‌گیریم. جواب این دل‌های شکسته را که می‌دهد آقای من؟ «مهدی مولایی» https://eitaa.com/m_molaie110
هدایت شده از *حیات القلـوب*
این چند روز خیلی دلم میخواست از تصور مدرسه شجره طیبه بنویسم... من یک معلمم... تمام اتفاقات درون مدرسه برایم راحت تر از هر چیزی قابل تصور است... مادری که لباس تمیز و شسته فرزندش را اتو می کشد... مادری که صبح لقمه ی نان فرزندش را آماده می‌کند و اورا برای مدرسه بدرقه می‌کند... پدری که فرزند خود را تا مدرسه می رساند و منتظر میماند فرزندش حتما داخل مدرسه شود تا خیالش از رسیدن فرزندش به مدرسه راحت شود... زنگ صبح گاه مدرسه را می شنوم و بچه هایی که مرتب و نامرتب در صف ایستاده اند... ذوق بچه ها از دیدن معلم در روز شنبه را در چشمانشان می بینم.. و دلتنگی معلم را با لبخندی برچهره دانش آموزان درک میکنم. بچه ها به کلاس می آیندو من پس از سلامی گرم می پرسم حالتان خوب است؟! مریم جان مریض بودی بهتر شدی؟! زهرا جان مداد و کتابت را جا گذاشته بودی! درس را با نام خدا و یاد نعمت هایی از خدا شروع میکنم... معصومه ی بازیگوش بیرون پنجره آسمان را نگاه میکند! آتنا از من سوال می پرسد! فاطمه دوباره وسط درس مزه ای پرانده و همگی می خندند! سارا یواشکی تکیه ای غذا در دهانش میگذارد! ملیکا سوال همیشگی اش را می پرسد: خانووم کی زنگ میخوره!؟ من پاسخ پرسش هایشان را با مهربانی و با صبر می دهم... بچه ها متفاوتند اما برای معلم همه آنها عزیزند... حتی شیطنت هایشان را دوست دارم.. عادت هایشان... گاهی به آنها نگاه می کنم و رفتارهای کودکانه و پر از نشاط آنها به من ذوق زندگی می دهد. لبخندشان و ذوقشان غم را از یادم می‌برد.. اینکه می بینم چقدر زود و راحت خوشحال می شوند... ذهنم چقدر پرواز میکند... برگردیم به تصورم... موقع نوشتن می شود و بچه ها دفتر مشق خود را باز می کنند. شاید آن روز مشق عشق را در دفترشان نوشتند.. شاید انشا داشتند و از وطن نوشتند ویا در زنگ نقاشی ،تصویر مدرسه و ایران را با رنگ پرچم سه رنگ و سرخ شهیدان کشیدند... شاید در زنگ علوم از دشت و لاله خواندند ... نمی دانم... آن روز چه آرزویی بر سر داشتند... و سلاحی به محکمی قلم در دست داشتند... اما چه شد!؟ گل های لاله پر پر شدند و در زیر آوار مدرسه ماندند... زمین برای لمس قدم های کودکانه آنها دلتنگ شده و آسمان از فقدان صدای خنده ی آنها گریان است... چقدر تحمل نگاه نگران مادران و پدران برای بقایای فرزند خود در زیر آوار سخت است... حتی درختان قد علم کرده ی نخل از دیدن این غم خمیدند.. آرزویی پر پر شده... و غمی نا تمام... جنایتی آشکار در جهان... اکنون دبستان شجره طیبه دیگر ثمر داده است... گلی برای چیدن نیست... همگی شهید شدند... و دوستان و‌هم کلاسی هایی که تا ابد در کنار یکدیگر خانه کردند... به یاد شهدای مدرسه شجره طیبه
هدایت شده از همطاف
امان از صورتی ها :)))💕
هدایت شده از اسرا.
سهیل کوچولو، یکی از شهدای میناب بود که برای آرزوش نوشته بود "دوست دارم موشک بسازم تا اسرائیل را نابود کنم." دارن به انتقام تو و به جای تو موشک آوار میکنن سر اسرائیل سهیل جان. نگران نباش.
هدایت شده از معلم روزهای آبی
به محل اصابت‌ها که سر میزنی، در کل محله هیچکس نیست. همه رفته‌اند. کوچه پر از آوار و سنگ و خرده‌شیشه و خاک و اسباب خانه‌هاست. و پر از انسان‌های نیم‌جان و زخمی بر زمین. هیچکس نیست جز نیروهای ضروری امداد و یک دسته خاص؛ بسیجی‌ها! بسیجی‌های بیست،بیست‌ویک ساله همه‌جا هستند. بی‌واهمه. زبان روزه آوار برمیدارند و کف خیابان را تمیز می‌کنند و کمک صاحب‌خانه‌ها، اسباب سالم را از نابود شده‌ها جدا می‌کنند. باید باشی و ببینی که حتی زنان بی‌حجاب و دختران هودی‌پوش صاحب‌خانه، چطور کنار بچه‌بسیجی‌ها ایستاده‌اند و می‌گویند« داداش‌جان یه کمک به ما میدی؟» راستی، آن پسرهای لوس ماسک‌زده که کف خیابان و دانشگاه با دیدن دخترها شیر می‌شدند و درباره‌شان می‌نوشتید«شجاعت پسرهامون»، اینجا در دل خطر، نیستند. نیستند که شجاعتشان را نشان دهند. اینجا کنار مردم فقط مردهایی را می‌بینیم که یک‌ماه قبل درباره‌شان گفته شد «بسیجی، سپاهی، داعش ما شمایی»! «مهدی مولایی» https://eitaa.com/m_molaie110
هدایت شده از 焚
حی علی الخیابون
هدایت شده از شهاب پارسا
خدا رو چه دیدی؛ شاید اون دنیا بهمون گفتن ثواب تویی که با دست خالی اومدی تو خیالون تا از کشورت دفاع کنی، با اون نیروی هوافضای پای لانچر یا با اون رزمنده‌ی حزب‌الله نزدیک مرز سرزمین‌های اشغالی یکیه، چون خدا از هرکی به‌اندازه‌ی توانش انتظار داره. توی خیابون بمونیم، تا دفع کامل فتنه، ان‌شاءالله.
هدایت شده از خورشیدگردون
لطفا از این به بعد کنار اسم ایران، "ابر قدرت" رو هم به کار ببرید که دهن همه عادت کنه به گفتن ایران ابر قدرت.