#حسینیه_اعظم
«قسمت اول | خدا حواسش بود؛»
آنانی که مرا میشناسند خوب میدانند که جسمم در مازندران است و روح و جانم در زنجان ...
◽️
امروز صبح که خبر بمباران گنبد کربلای زنجانم را شنیدم قلبم تکه تکه شد!
اما هنوز زنده ام.
صبح که خبر را شنیدم با خود میگفتم ای کاش الآن زنجان میبودم اما صد حیف ؛
حسینیه اعظم!
یوم العباس 🏴
گنبد طلا آجری اش که نظیرش را ندیده ام.
کتابخانه اش
سالن اجتماعاتش ... آخ از سوگواره آرامش ارباب که هنوز سوز آن روز در قلبم روشن است
درمانگاهش که شفای محرممان در آنجا بود!
من با تکتک آجرهای حسینیه اعظم زندگی کرده ام...
من هرطور میشد باید امشب را در بین همشهری های عزادارم میگذراندم!
آخر شمالی ها هرچقدر هم همدردی کنند حسینیه را که ندیده اند!
یوم العباس را نچشیده اند...
آخ که چقدر گله داشتم...
▫️▫️
هرطور که شد این دل وامانده را رام کردم،
وقت میگذشت اما من همه اش در فکر این بودم که این بغض را چگونه قرار است فرو ببرم؟!
▫️
وقت رفتن به خیابان شد عزم کردم که فهمیدم امشب تجمع نیست!
امشب راهپیمایی است.
دروغ چرا یکم دلم آرام شد که قرار است لااقل با شتابِ راه رفتن شعار بدهم!
از ابتدا مسیر خودم را به خدا سپردم و گفتم هرچه که شد...
غرق در حالم بودم که صدای
بزن که خوب میزنی✊🏻
مرا به خودم آورد بیشتر قلبم گرفت
الآن زنجان چه خبره؟! حتما #حاجآقا دارن الآن رجز میخونند!
عقلم عتاب کرد که #حاجآقا امشب تهرانه
دوباره انگار کمی قلبم آزاد شد اما یه غم دیگر بر قلبم نشست که صد حیف که امشب همشهری هایم هم، حاجآقای رسولی را ندارند...
کمی جلوتر رفتیم دلم میخواست اینجا را هم چون زنجان کنم اما خب بی فایده بود
گفتم حتما الآن زنجان دارند روضه میخوانند و ضجه میزنند...
ای کاش...
ناگهان ندای حکم جهاد آمده است...
خب فکر میکنم خدا حواسش به من هست! الحمدالله
با بیتوجهی به نگاه های دیگران مثل دیوانه ها با نوای در حال پخش داد میزدم
و جماعت هم کمکم به من پیوستن...
شاید برای لحظاتی قلبم آرام گرفت.
لحظاتی پس از اتمام نمیدانم چرا و چگونه اما مداح ندا سر داد:
شب بیعت است شب سرنوشت
بمان همسفر بمان در بهشت
به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است
همیشه بین حسین و یزیدیان جنگ است؛..
مداح به سبک خودش میخواند اما من دوباره رفتم به حسینیه شهدا و در ذهنم نوای #حاجآقا پخش میشد...
به لحن #حاجآقا باز هم شبیه دیوانه ها میخواندم اما اینبار جماعت شعر را حفظ نبودند...
عیبی نداشت من که در حسینیه شهدا بودم!
ناخودآگاه اشک فرود آمد...
نمیدانم دیگر چطور اما رسیدیم به جایگاه مراسم...
ادامه دارد...
✍🏻ابنة الشهید
هدایت شده از •°الرَحیٓل°•
فَکَیْفَأَصْبِرُعَلیفرَاقِكَ؟
پس دلتنگیهایم را چگونه تحمل کنم؟🥲💔
هدایت شده از حاد ✊🏻 ننهقاسم
حالِ حضرت سکینه سلام الله رو
تا حد خیلی خیلی خیلی کمی درک میکنم...
پیشِ رو : آقایی که از دست دادیم و داغش به دلمون نشسته
پشتِ سر : خیمهگاهی که هنوز ازش دود بلند میشه (حسینیه اعظم)
خدایا این چه امتحانیه ...
•°الرَحیٓل°•
حالِ حضرت سکینه سلام الله رو تا حد خیلی خیلی خیلی کمی درک میکنم... پیشِ رو : آقایی که از دست دادیم
این روزها
از روز شهادت آقا به بعد همش احوالات سکینه خاتون برایم تداعی میشود!
یعنی ما برای این خانوم خیلی کم گذاشتیم خیلی...
#همین_حوالی